تبليغاتX
پریزاد خاتون

00032

۱۳۸۷/۳/۳۱

به ماگ پر از كاپوچينو كه خــــــيره مي شم، انگار توي اون تونل زمان،
بر مي گردم به شش سال پيش.. به آخــــــرين روز از بهـــار، يا به قول
خودم روز شيدا...
به اولين باري كه از نزديك تو رو كنار مغازه مستر پيچ ديدم..
با رفيق اســــبق اومده بودم براي پياده روي، بعد هم حــــال و هـــواي
خــريد بود و كيف هاي حصـــــــــــــيري و به قول تو دهاتي! كه چشمك
مي زد از پشت ويترين.. و حوصـــــــله زياد توپولي! براي زير و رو كردن
اجناس مغازه و صبر و تحمل بي حساب من و فروشنده طفلك...
پام رو كه از فروشــــگاه بيرون مي گذارم، تو رو مي بينم كه از ماشين
سيم سيم! بيرون مياي، كت و شلوار شـــيري تابستوني و تي شرت
ست شده باهاش و كفشهاي كتوني و شيك، با ســـــر و صــورت تازه
اصلاح شده و بوي ادكلني كه از ده فــرسخي هم مشام آدم رو قلقلك
مي ده، وقتي با صــــــــورت نيمه برنزه و دماغ عمل كرده تكميل بشه،
كافيِ براي اينكه دخــــــــترهاي توي پياده رو نيشي تا بناگوش داشته
باشن...
با ژســت هميشگي از روي پل رد مي شي و دستت رو با لبخندي به
پهناي صـــــــورتت به سمــت من دراز مي كني و ترديدم رو با تيزبيني
مي بيني كه با تاخير بر خــلاف ميلم باهات دســــت مي دم و به قول
خودت با همون نگاه موش بگير هميشگي بهت خيره مي شم...
اومدي، ظاهـــــــراً براي خداحـــــــافظي.. چون همينطــوري از اينجا رد
مي شدين و ســـيم ســيم گفته كه من و توپولي هــم هستيم، پس
بهونه خـــوبي بوده كه خداحــــــافظي كني و من نمي دونم كه چـــــرا
به جاي بچــه هايي كه بيشتر از من مي شناسي، اين آخـــــــرين بار
ديدن من رو انتخاب كردي، كه دائم سعي داري تصـــــــادفي جلوه اش
بدي.. و بارها و بارها تكرار مي كني كه اتفاقي پيش اومد...
هم من فهميدم، هم تو مي دونستي كه اينطور نبود...
توي شلوغي پياده رو، ســـيم ســـيم و توپولي دارن توي ســــر و كله
همديگه مي زنن و طبق معمول به جز كل كل با هم، حواســـشون به
هيچ چيز ديگه در اين دنيا نيست...
ولي تو كلي حــــرف داري كه پراكنده و نامنسجم، پشت ســــــــر هم
به زبون مياري، و من به رو هم نميارم، كه چقــــدر بي ربط جملات رو
بهم بسط مي دي...
از پســــمل خــــاله اي! مي گــــــي كه فهميدي تقلبي بوده، و به من
مي قبولوني كه ممكنه من و اون از بچگي با هم بزرگ شده باشيم،
ولي تو مطمئني كه بي نظر به من نيست و مصرانه ازم مي خواي كه
حواسم باشه...
از زندگي مي گي، كه مي دوني هزار و يكـــــجور بازي عجيب و غريب
داره، و از من مي گي..
كه چه متفاوتم و تك! و چه دورم از اونهايي كه اون شـب توي رستوران
كنارشون بودم، بعنوان دوست...
و توي آخرين دقائق، ازم قول مي گيري كه قدر خودم رو بدونم...
تو داري مي ري، از ايران، براي هميشه.. و من چقـــــــدر هم ممنونت
مي شم كه مثل همه نيستي و حرفي از دلي نمي زني كه هـــــر دو
مي دونيم، چقدر در و دروازه بوده...
مدتها مي گذره.. همه ما طبق يه اصــــل هميشگي، هر شب آن لاين
مي شيم و كلي حرف داريم كه هيچوقت هم پاياني ندارن...
ولي بچـــــه ها مي دونن كه بين من و تو چيزي هست، مثل يك پيوند
عجيب و قديمي كه انگار هيچكس نمي تونه اون رو از بين ببره، و هــر
روز كه مي گذره، اين ارتباط و علاقه بيشـــــتر از گذشته مي شه.. اما
جداً نمي دونن و نمي خوان كـه بدونن، يا شايد هم باورش سخته كه
اين حس دوست داشتني، مي تونه علاقــــه اي عميق ولي ســـــاده
باشه، مثل احساس برادر و خواهري، كه همديگه رو مي پرستن...
چه متن هايي كه فرستاده شد، همون داستان معـروف خواهــــــري و
داداشي كه تمام سايت ها هنوز هم دارن...
چه نيش و كنايه هايي كه زدن، بي تفاوت به اعصـــابي كه ذره ذره له
مي كردن...
چه حرفهايي كه در لفافه و گاهي هم مستقيم گفته شدن، بي اينكه
گوينده هاي ابلهشون! درك كنن، مي شـه پسـري و دخـتري، دوستيِ
پاكــــــــــي داشته باشن، بي حاشيه.. و اهميت قائل بشن براي هم،
بي دليلي خاص، و سنگ صــبور باشن براي هم سالها، بدون داشتن
خواسته اي آنچناني...
و من و تو شنيديم و خونديم و ديديم و خنديديم و گذشتيم...
روز به روز، ماه به ماه، سال به سال...
چون من مي دونستم كه گمشده من تو نيستي، و تو مي فهميدي...
تو مي دونستي كه دلت هــزاران در و دروازه داره، و من مي فهميدم...
امروز شش سال گذشته...
از اولين باري كه ديدمت، تغييري نكرديم، نه من و نه تو...
هنوز من آبجي خوشملم و تو تاتاشي...
هنوز من غرغر مي كنم و تو گوش مي كني...
هنوز من زود تصميم مي گيرم و تو نصيحت مي كني...
هنوز هر دو بحث مي كنيم و فراموش مي كنيم...
هنوز...
هنوز باورم نمي شه كه توي اين مدت طولاني، فقط پنج بار دعوا كرديم
و هـــر بار هم، به جز اين آخري، تو كلي منت كشي كردي، تا دل آبجي
خوشملت! رو دوباره بدست بياري.. و من كلي مي ريختم بهم، از اينكه
وقتي مثل بچه هاي لوس و ننر باهات قهــر مي كردم، ديگه تو نبودي تا
درد دلي رو بشنوي...
باورم نمي شه با اينكه اينهمه از هم دوريم، به رقـم تمام مشكلات، باز
هم نه ساعت و نه مسافت، هيچكـــــــــــدوم تاثيري توي سيل حرفها و
بحث هامون ندارن...
اين عجيب باشه يا نه، درست باشه يا نه، فرقي نمي كنه...
من يه تاتاشيِ خوب دارم، كه هــــــر جوري كه مي خواد باشه، با هـــر
اخلاقي، با هــــــــر رفتاري، من دوستش دارم... چون اون تاتاشيِ منه..
انحصاراً...
حالا مي خواد به اندازه تموم كـــره زمين، دوست دختر داشته باشه، يا
نه، مهم اين نيست.. مهم اينه كه من هر چقدر هم شــــــــر و شيطون
باشي تاتاشم! باز هم كلي فحشت مي دم، كلي غـــــــــر مي زنم به
جونت، كلي ازت ايراد مي گيرم و خل و چل بازي هات رو به يادت ميارم
ولي آخرش دوباره منت تاتاشي گلم رو مي كشم و تمام دلتنگي هام
رو به جــــز تو براي هيچكس ديگه اي نمي گم.. مهم اينه كه تو با تمام
گـــــــرفتاري هايي كه داري، از آبجي خوشمله غافـــــل نمي شي و با
پشتكاري بي همتا در جهت نترشيده شدنش، تلاش مي كني و... دل
همه كباب شده كه كوشش هاي بي دريغ تو انگار قرار نيست به جايي
برسه... :))
توي اين ماگ كلي خاطره ريخته...
كف كاپوچينويي كه از درد اون سقلمه بي هوا! توي اون كافـــــي شاپ
هميشگي، روي بيني من نقش مضحكي انداخت...
سالن تاريك سينما، و سماجت بي تعارف تو در نشوندن مــن به دور از
برادران محترم! ديگه، در انتهايي ترين جاي اون رديفي كه مالكيتش رو
مدتها داشتيم، در جهت در آسايش و امنيت تام فيلم ديدن من...
رستوران شلوغي كه تو با شيطنت هات و اذيت و آزار كــــــــــردن بقيه
بچه ها، اون روز فروشش رو دو برابر كردي...
تولد هايي كه توي اينترنت براي من گرفتي، حتي اون كيك كوچـولويي
كه دو سال پيش با شمع مضحــــــــكي برام خريدي و با وب كم نشون
بچه ها دادي، و شد قشنگ ترين تولد زندگيم شايد...
تحملت، هر شب تقريباً، براي گــــــــوش كردن حرفهاي نا تموم من.. و 
صبرم براي شنيدن درد دلهات كه گاهي، وقتي خيلي پري و خسته به
جاي نوشتن، توي ميكروفن فريادشون مي زني...
تلاشت براي سر و سامون دادن به من و غضب كردن ترسناكت، وقتي
ضربه اي مي خورم از بابت دل...
تمام اين ها رو مي شه، توي اين چند روزي كه دوباره از گوشـه اي به
گوشه ديگه دنيا اسباب كشي مي كني، به ياد آورد...
گاهي فكر مي كنم، اگر روزي كسي بياد كه چگـونه بودن تو رو نفهمه
توي زندگي من، يا جاي من رو توي مســـــير زندگي تو، اين يعني يك
خداحافظي، و نه فراموش كردن...
و امــيدوارم هميشه، كه پيش نياد اين اتفاق هيچ زماني، كه از دست
ندم تاتاشي رو كه بودنش يه موهبتِ و بس...

 

پ.ن. (۱) نوشتم كه:
« مرا اينگونه باور كن؛
كمي تنها..
كمي بي كس..
كمي از يادها رفته...
خدا هم ترك ما كرده!
خدا ديگر كجا رفته...؟!!!
...
نمي دانم، مرا آيا گناهي هست..؟!
كه شايد هم به جرم آن، غريبي و جدايي هست...؟!!! »
...
نوشتي كه:
« تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد
تمام دنيايي... »
...
مي دونم، ولي مي شه دو نفر بود، بي مانع...

پ.ن. (۲) تا جا بيفتي اونطوري كه بايد، مدتي طول مي كشه، آن لاين
نمي شي و شنيدم كه منگووول نوشــــــــــته هاي بلاگم رو برات ايميل
مي زنه گويا، پس نوشتم، كه بدوني هـم دلم برات خيلي تنگ شده و
هم خوشحالم كه تاتاشيِ خوبي مثل تو دارم...

پ.ن. (۳) خوابم تعبير شد.. باز منم و من... منتظـــرم بياي تا جايي كه
مي توني حــــرص بخوري و غـــــــر بزني و يادم بياري كه هيچ چــــيز و
هيچكس، نبايد آبجي تو رو آزار بده...

پ.ن. (۴) عكس بالايي رو يادت كه هست؟!!! اولين عكسي كه همون
اوايل وقتي جريان خـــــريت محضم رو شنيدي برام فرستادي.. اينبار كه
پيش اومد، و تو نبودي كــــــه بشنوي، شديداً ياد اون بهتم از ديدن اين
عكس افتادم، كه گفتي خودت رو توي آينه ديدي... :)))))))))))))))))))

* خيلي بعد تر...

پ.ن. (۵) دو هفته اي كه نبودي، مثل سال گذشت پسمــله! خواستم
حذف كنم اين پست رو يا لا اقل تغييرش بدم، ولي گفتم نخونده از دنيا
نري، حيفه...! :))
هـــر گوشه اي از اين دنيا هستي، شاديت رو مي خوام با سلامتيت و
صد البته خوشبختيت رو، تاتاشيِ مهربونم...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:39  توسط پریزاد مجد  | 


۱۳۸۷/۳/۲۹

آن تيره مردمكها، آه
آن صوفيان ساده خلوت نشين من،
در جذبه سماع دو چشمانش،
از هوش رفته بودند...


خيلي وقت پيش از اين..
...
توي اون حياط پر از درخت كه بيشتر به باغ شبيه تا يك حياط معمولي،
لب حــوض كوچكي كه براي بچــــه ها تقريباً كنار استخر ساخته شده،
نشستيم.. دامن لباس سفيد و ساده اي كه به تن دارم، روي علف ها
پهن شده.. عطـــر خوش اقاقيا و رز هايي كه عاشقشونيم با بوي گس
گردو هاي نرسيده هم فضـــا رو پر كرده.. هيچ چــــراغي روشن نيست،
من هم انگار هيچ ترسي از تاريكي ندارم، چون اون هست...
هر دو روي حوض خم شديم و عكس همديگه رو از توي آب زلالي كه به
آئينه بيشتر شباهت داره مي بينيم.. ما بين صورت هاي خندون و شاد
ما، فقط قرص ماه ديده مي شه...
با صدايي كه به نظرم لطيف ترين نواي دنياست، كنار گوشم داره شعـر
اون آهنگ هميشگي رو زمـزمـه مي كنه.. هنوز هر دو به عكسمون كه
توي آب حوض افتاده مي خنديم...
توي يك لحــــظه كوتاه دستش رو از توي دستم در مياره و انگشتش رو
خيلي آروم روي آب مي كشه.. ولي آب، انگــــاري كه توپي با شدت به
درونش پرتاب شده باشه، با شــدت زيادي بهم مي خوره.. تصوريرمـون
رو مي بينم كه توي كســــري از ثانيه محــــو مي شه، جــــوري كه فكر
مي كني هيچوقت نبوده.. عكس ماه هم، و همه جا رو تاريكي بدي پر
مي كنه...
يخ زدم.. ســرما توي تموم سلول هاي بدنم رسوخ كرده.. كنارم رو نگاه
مي كنم، همونجايي كه تا چند لحظه پيش نشسته بود رو..
نيست...
با بدبختي از جا بلند مي شم و صـداش مي كنم.. فرياد مي زنم، ولي
جوابي نمي شنوم.. فكــر مي كنم اين بار هم حتمي مي خواد من رو
بترســـونه كه قايم شده.. توي اون ظلمات سعي مي كنم پيداش كنم،
ولي بلندي بيش از حـــد لباسم، دست و پاگيرتر از سنگ هايي هست
كه پاهاي لــــرزون من بهشون گير مي كنه و باعث مي شن سكــندري
خوردن ها تمومي نداشته باشه...
با هــــر مصيبتي كه هست دست هاي ســـردم دري رو لمس مي كنه،
ذوق زده از اينكه به ساختمون رسيدم، در رو با شدت باز مي كنم و...
خودم رو درست وســط كوچه پشتي مي بينم كه كمي روشنايي داره..
بر مي گردم كه دوباره در رو باز كنم و برم داخل حياط.. ولي حالا به جاي
خونه، فقط تپه اي خاكي هست و بس...
دنبالش صداي فرياد هراسون منه و اسمش و بيداري...!


ديدم كه بر سراسر من موج مي زند،
چون هرم سرخگونه آتش..
چون انعكاس آب..
چون ابري از تشنج بارانها...

چون آسماني از فصل هاي گرم،
تا بي نهايت،
تا آنسوي حيات،
گسترده بود او...


چند وقت پيش از اين..
...
بالاي يك كوه ايستادم.. هيچ كس نيست.. با دقت منظره غروب خورشيد
رو از پشت كوهي كه درست در رو به روي من قرار داره، تماشا مي كنم..
كسي انگار من رو صــــدا مي كنه.. اوني كــــــه حالا چند وقتي هست از
ناكجا آباد پيداش شده، جايي نزديك به من ايستاده و با اصـــرار مي خواد
كه به كناره پرتگاه نزديك بشم و منظره دره رو ببينم...
صداش رو مي شنوم كه بي وقفه وسوسه ام مي كنه براي پائين رفتن از
كوه...
راضي شدم كه برم پائين.. ولي كسي پشت سرم ايستاده.. برخورد تني
گرم رو با بازوم حس مي كنم.. به عقب كه نگاه مي كنم، بابا اونجاست...
چشــــم هاي ميشي رنگ و جــدي از پشت عينك، با من حرف مي زنن..
نيرويي باعث مي شه تا بهش تكيه كنم.. همون نيرو هم انگار نمي گذاره
دنبال اون از كوه پائين برم...
به رفتنش خيره مي شم.. دستهاي قـــــوي پدرم با قدرت بازوهاي من رو
گرفته، ولي من هم تمايلي به دنبال كردن اون ندارم...
از خـــم راه كه مي گذره، ديگه ديده نمي شه.. حس مي كنم كه گــرماي
دست بابا ديگه نيست...
با عجله به پشت سرم نگاه مي كنم، ولي مثل اينكه از اول نبوده...
دنبالش هق هق گريه منه و بيداري...!


ديدم كه در وزيدن دستانش،
جسميت وجودم،
تحليل مي رود...


پيش از اين..
...
با اون كه حتي عكسش رو هم درست نديدم، وســـط خيابوني نزديك به
خونه ايستاديم.. تمام نور اين خيابون از يك تير چراغ بيشتر نيست.. هـر
دو لباس هاي تيره اي پوشيديم.. بدون اينكـــه چيزي گفته باشه، دست
من رو مي گيره و شــــــروع مي كنه به دويدن.. پا به پاش با سرعتي كه
به شدت نفس گيره باهاش مي دوم.. موقع دويدن، صـداي قهقهه خنده
ما تمام فضا رو پر كرده...
توي تاريكي، كنار يك ديوار، مي ايستيم...
با دستهاش دو طرف شال مشكي رو كه روي شونه هام افتاده مي گيره
و روي سرم مي كشه.. دو طـــرف صورتم رو مي گيره و توي لحظه اي كه
به نظرم سالي مياد، من رو مي بوسه...
تا به خودم بيام، مي بينم كه از من دور مي شه.. به سمت جايي نزديك
به انتهاي خيابون، كه حالا نوري ضعيف از جايي كـه نمي دونم كجاست،
اون رو كمي روشن كرده...
صـداش مي كنم، ولي بر نمي گرده.. با قدم هاي محكمي به سمت نور
مي ره، ولي من توي تاريكـــــي موندم و اون انگــــار كه از اول اصلاً وجود
نداشته باشم، توجهي نمي كنه...
مي خوام دنبالش برم.. حسي دارم، مثل اينكه تمام زندگيم رو از دست
داده باشم.. ولي كسي دستم رو نوازش مي كنه.. كسي كه دستهاش
نمي گذارن دنبال اين غريبه برم.. كنار من بابا ايستاده...
التماس مي كنم كه جلوي رفتن اون رو بگيره.. ولي ساكت و صامت فقط
زل زده به من، كه مثل ماهي دور افتاده از آب، تقلا مي كنم..
به مسيري كه اون رفت نگاه مي كنم.. ديگه نيست...
با سرزنش به سمت پدرم بر مي گردم.. با آرامش عجيبي كه چشمهاش
رو پر كرده، شال سياه رو از روي ســـــرم بر مي داره و نوازشم مي كنه..
ولي هيچ چيزي مانع اشك هاي من نمي شـه كه مثل سيلي صورتم رو
مي شوره.. از پشت پرده اشك، بابا رو مي بينم كه دور مي شه... 
دنبالش اسم اونه كه فرياد مي زنم و بيداري...!


ديدم كه قلب او،
با آن طنين ساحر سرگردان،
پيچيده در تمامي قلب من...
...

 

پ.ن. (۱) من جز در موارد خاص، كه قرار باشه اتفاقي برام بيفته، سابقه
نداره خواب پدرم رو ببينم.. خوب يا بد، اومدنش هميشه دليلي داره.. اما
نتيجه هر چيزي كه باشه، مطمئنم كه به نفع من بوده...

پ.ن. (۲) به من ثابت شده، كه خواب اكثراً مي تونه مخلوطي از شيريني
و تلخي با هم باشه، يعني روياي خوش و كابوس كنار هم.. توي هر ســه
خوابي كه اون بالا نوشتم، لذت بودن كسي يكطـــرف، اتفاقاتي كه بعدش
پيش مياد در طرف ديگه، روياها و كابوس هايي بودن، كه تعبير هـــر كدوم
در زمان خودش به تنهايي، زندگي من رو به سمتي منحرف كرد...

پ.ن. (۳) اهل خرافات نبودم هيچ زمان، ولي بعد از اين آخــــري، اطمينان
پيدا كردم كه هستن چيزهايي خارج از درك و فهــم آدم، و مي تونن كاملاً
تغيير بدن هر راهي رو كه من انتخاب مي كنم به هر سمت و ســويي كه
اوس كريم! مقـدر كرده.. و اين يعني تقديري كه من مي خواستم تغييرش
بدم و نشد...

پ.ن. (۴) از سه خوابي كه توي ذهن داغــــــون من به خوبي حك شدن،
فقط دومي بود كه بعد از بيداري، آرامش خلســه آور و مضحكي رو برام به
دنبال داشت.. دليلش هم شايد اينكه انتخاب كرده بودم به غلط، و هـــــر
چيزي كــــه بهانه اي ميشد براي رفتنش، حتي اگـــر توي خواب هم بود،
لذت بخش ترين اتفاق بود براي من ابله با تصميمات ابلهانه ترم...

پ.ن. (۵) دعا مي كردم كه اين آخري فقط يك خواب مزخرف باشه و بس..
كه برعكس به شديدترين وجه ممكن تعبير شد.. ولي من هنوز به آخرش
فكر مي كنم و آرامشي كه در چشم هاي پدرم بود...

پ.ن. (۶) اميدوارم شديداً، كه بخش مربوط به خواب ديدن مغـزم، هر چه
زودتر از كار بيفته.. همين...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 17:47  توسط پریزاد مجد  | 


00031

۱۳۸۷/۳/۲۵

با پمشـالو توي بالكن كنار هــم ايستاديم.. شايد بهتر باشه بگم، اون
به نرده هاي باريك تكيه داده، من هــم تقريباً روي لبه بالكن كه خيلي
پهن و جاداره، ولو شدم.. وجه تشابه من و پسملم هم! جداي از مدل
چشم و اخـم و تخـم، بي تفاوتي نگاهمون به اطــــــرافِ... هيچ چيزي
انگار جداً توجه ما رو به خودش جلب نمي كنه..
پمشـالوي كوچولوي من، نه پرنده هايي رو مي بينه كه روي درختهاي
رو به رويي جست و خيز مي كنن، و نه گــــربه ماده اي رو كــــه طفلك
ساعت هاست براي رضاي خدا! داره هـــوار مي كشه..
وقتي دقيق تر نگاهش مي كنم، توي صــورتش يه بي تفاوتي و شايد
خونسردي ناب هست، كــــه اگــــر مي شد مي گفتم حتمي از اثراتِ
وراثت مي تونه باشه و بس...!
توي صورت خودم هم، انگاري همين حالت موج مي زنه...
از وضعيتي كه داريم يه لبخند كـج و معـوج، روي لبهام سر مي خوره..
چند دقيقه اي تو چشمهاي همديگه خيره مي شيم، بعد آروم رومـون
رو به سمت كـــوچه بر مي گــردونيم.. باز هم چيزي عوض نمي شه..
اون گربه ماده رو نمي بينه.. من هـــم عناصر ذكوري رو كه با شكلهاي
عجيب و غريب و گاهي هــــم معمولي، به طرف كلوب ورزشي هجوم
مي برن...
صداي منگووول! توي مغزم زنگ مي زنه..
...
« خاك توي اون ســـــر پوكت كنن! يكي از همينا رو تــور كن خب الاغ!
اينهمه آدم.. تازه عين هلو! ماه! يعني هيچكس لياقت اين احســـاس
گور به گور شده تو رو نداره؟! يا تو هنوز تو كـــف ده سال پيش موندي
كره خر!!! بابا رومئو و ژوليت هم اگه تو ديوونه رو مي ديدن، حالشــون
بهم مي خورد...! ول كن بابا! عشــــق كيلو چند؟! هــر كدوم از اينا رو
بتكوني، ميليون ازشون مي ريزه.. آدم باش كـــــــــره جون! اون تــوره
كوفتيت رو هم اگه بلد نيستي، بده من برات پهن كنم!!!
حيفن به خــــدا اينا! اين برادراي ديني! كه نبايد محض رضاي خــــدا و
يبس بودن تو! بي صاحاب بمونن كه.. اِه...!!! »
...
دوباره به اين برادرهاي عزيز نگاه مي كنم...
از هر تيپ و قيافه اي كه بخــواي هست.. درست عين اينكه يه آلبوم،
پر از عكس كيك هاي رنگ و وارنگ رو بگذاري جلــــوي بچــــه اي كه تا
خـــرخــره شيريني خورده.. با يه گيجي و بي ميلي نگاه مي كنه، كه
انگار تا قيامت طول مي كشه تا انتخاب كنه...
دقيقاً همين حال رو دارم...
به حرف هاي محبت آميز! منگووول فكر مي كنم...
از اين آلبومي كه بايد اشتها آور باشه و نيست، كدومش رو مي خوام
واقعاً...؟!
هيچكدوم...
چرا...؟!!!
نمي دونم...
آخرش كه چي...؟!
اين رو هم سالهاست كه نمي دونم...
فقط بي اختيار زير لب زمزمه مي كنم..
...
اي سينه در حــــــرارت ســــوزان خـــود بسوز..
ديگــــــــر ســـــــراغ شـعله آتش ز مـــن مگير...
مي خواستم كه شعله شوم، سركشي كنم..
مرغــي شدم به كنج قفــس، بسته و اســير...
...
پمشالو داره نگاهم مي كنه...
يه فكر مزاحم توي سرم مثل گردباد مي پيچه...
من دو تا قفس ساختم؛
يكي براي اون، يكي براي خودم...



پ.ن. (۱) پمشالو، همون گربه پرشين، سفيد و چين چيلايي هستش
كه براي من حكم بچه ام رو داره! منگووول هم دوستي صميمي و طناز،
كه اگر بيل زن بود، باغچه خودش رو بيل مي زد...!

پ.ن. (۲) خـريت و احمقي در دنيا حد و مرزي نداره.. يعني اگر احساس
گــور به گـور شده اي ترك شدني نباشه، تو بايد با كمال ميل اين صفات
زيبا رو از طرف ديگران در توصيف خودت پذيرا باشي اساسي...!

پ.ن. (۳) ميلياردها بار سعي كردي كه از اين قفس كذايي بياي بيرون،
ولي باز وقتي اسمش مياد، صــــداي اون قميشي يا يه كلمه كـــوفتي!
با افتخار دوباره مي تپوني خودت رو توي قفس لعنتيت...!!!

پ.ن. (۴) يه لباس عروس خيلي شيك! توي يه مغازه شيك تر، بدجوري
چشمك مي زد امــروز عصر.. ولي توي آلبوم، كيكي نيست.. يعني بود،
چند سالي مي شه كه گمش كردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:7  توسط پریزاد مجد  | 


۱۳۸۷/۳/۲۲

سعي مي كنن من تصميم بگيرم...
يعني.. سعي مي كنم تصميم بگيرم...

* كلنجــــــــــار رفتن با كتاب هايي كه زماني عاشقشون بودم، كه 
آمادگي داشته باشم براي امتحاناتم، مثلاً...

* كلاس ورزش رو به زور توســـري هم كه شده بايد رفت، حتي اگر
نعـــش بنده هم روي زمين باشه! با تخت روووون مي برن به سمت
باشگاه، همين اونطــرف كوچه، درست مقابل درب منزل.. كه بازهم
يك كمي به خودم بيام، مثلاً...

* پياده روي، كه از اركان مهم خواهــد بود از اين به بعد! اون هم در
وقت خـــروس خــون! كه براي من مي شه حـــدوداً نه صبح، البته با
كلي چونه زدن با مديريت منزل! و در صـــورت عـدم انرژي كافي، كه
حتمي موكول مي شه به دم غـــروب.. و در صــورت امتنان هم كه،
خب هنوز چيزي به اســـم تيپا هست حتماً، كه برگردونه بنده رو به
حالت عادي، مثلاً...

* بيرون رفتن از خونه به هر بهانه ممكن! باز هم براي اينكه ظاهــراً
از كـنج اتاق كشيده بشم بيرون و مـــــردم رو ببينم و ديده بشم و..
بفهمم كه زنده ايم به هر جهت، مثلاً...
...
و..
دو تا تصميم ديگه كه خـــدا رو ميليون ها بار شكر، اجباري نيست..
يكي خريدن يك ساز،
كه با وجود قيافه درهـم مديريت! من ابداً از رو نرفتم و نمي رم، و به
جاي انتخاب سازي كه بقيه انتظارش رو داشتن، يعني پيانو، يكهـو!
سه تار رو خواستم، حالا چراي اين قضيه بماند.. و اين شده در واقع
عمل كردن به عهدي كه با پدرم داشتم...
و دومي حـدوداً يكي دو ماهي زندگي توي دهي هست كه قبلاً هم
اونجا رفته بودم، و صد البته هنوز باور اين قضيه براي بقيه يه كوچولو
سخته! كه من قـراره توي اين مدت چـه غلطي بكنم توي اون بيابون
برهوت.. و در نتيجه با وجـود مخالفت، بازهم دنبال كسي مي گردن
كه اين مدت حاضر بشه اونجا با من دوام بياره...
ولي جـداً، كدوم يكي از اين تصميمات اجباري و غـير اجباري به نفع
من مي تونه باشه، هيچكس نمي دونه...
شايد هم جاي من و پسمل برادر رو عوض كردن بهترينه...
اون براي اولين بار مدتي بياد ايــران، من براي هميشه بار و بنديلم
رو ببندم و برم پيش خان تاتاش گرامي...
يعني يكجورايي تحول يا تحولاتي اساسي...



پ.ن.
من هيچگاه پس از مرگم،
جرأت نكرده ام،
كه در آئينه بنگرم..
و آنقدر مرده ام،
كه هيچ چيز، مرگ مرا ديگر ثابت نمي كند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:6  توسط پریزاد مجد  | 


00030

۱۳۸۷/۳/۱۹

مدت زيادي ميشه كه به ديدنت نيومدم...
مدت زيادي ميشه كه بهت فكر نكردم...
مدت زيادي ميشه كه باهات حرف نزدم...
مدت زيادي ميشه كه فرار كردم...
از تو، از خودم..
و از گذشته اي كه بي تو به سختي گذشت...
ولي تو انگار هيچوقت من رو تنها نگذاشتي...
هميشه بودي..
هميشه ديدي..
هميشه حس كردي،
كه من نياز دارم به بودنت..
كه من نياز دارم به لمس كردنت..
كه من نياز دارم به صلابت و حمايتت...
كه من هنوز مثل زمان كودكي، به دست هاي بزرگ و گـرمي احتياج
دارم، تا فرامـــــوش كنم اين دنياي جنــــــگل وار، روح و جســــمم رو
مي تونه ذره ذره آب كنه...
من با همه بزرگي و عقلي كه ادعا مي كردم دارم و نداشتم! هنـــوز
به تو محتاجم...
به پدر، نه به واژه...
انتهاي اون آلبوم قديمي، روي اولين بــرگ از يادداشتي كه اولين دفتر
خاطراتم بود، با همون قلمي كه جزء تنها يادگاري هايي هست كه از
تو دارم، با خط خوش هميشگي نوشتي و نوشتي و گفتي اين براي
تو وصيتي از پدر..
كه دنبال هنر باشم و عاشق ساز و نواي دل، انسان باشم، بي دروغ
و كينه و كبر و ننازم به داشته و سرافكنده نباشم از نداشته..
و عاشق باشم...
كه تو حتي وقتي مي شكستي، دلت مملو بود از عشق من و اون..
كه اون همه چيز بود و من ميوه اي كه كامل كننده بودم...
و اينها نه فقط روي اون تكه كوچــــك كاغذ سفيد رنگ دفترچه من، كه
گوشه به گوشه اون برگ هاي زرد رنگ و رعشه آوري كه شد آخــرين
وصيتنامه تو، بي وقفه تكرار شد.. گاهي فكــــــر مي كنم اين كلمات،
شد تزهيبي براي طومار حرف هاي پاياني تو...
و من...
به بند بند اين طومار و به عهدم با تو،
به هـــر كلمه اي كه نوشتي و به هر خواسته اي كه داشتي، تا جايي
كه قولم رو زير پا نگذاشته باشم، عمل كردم...
وقتي گِلي كه روي چــــرخ با هر حركتي پيچ و تاب مي خورد و شكلي
مي ساخت..
وقتي كليد هاي سرد و سخت پيانو، با گـــــرمي سرانگشت هاي من،
نوايي دوست داشتني پيدا مي كرد..
وقتي دست هاي ســــرد و كبود رنگ اون دو تا كوچولو پر از شيريني و
غذا مي شد و دلشون پر از شادي..
وقتي اشكي و نفرتي پاك مي شد..
وقتي من، پريزادي مي شدم كه تو مي خواستي...
تو درست رو به روي من بودي..
تو درست رو به روي من هستي...
همه وقت..
همه جا..
حتي توي خواب...
اگر گاهي به عهدم وفا نكردم، كوتاهي رو از من نبين...
اگر نشد اون چيزي كه تو مي خواستي، گناه از من نبود...


...
بر جدار كلبه ام كه زندگيست،
با خط سياه عشق،
يادگارها كشيده اند،
مردمان رهگذر...
...
قلب تير خورده..
شمع واژگون..
نقطه هاي ساكت پريده رنگ،
بر حروف درهم جنون...!
...


گناه من، انسان بودن..
گناه من، ساده بودن..
گناه من، گم كردن عشق..
گناه من، ...
گناه من، تنها بودن بوده و بس...



پ.ن. و من هنوز...
ساعت ها به حروف درهم و برهم وصيتنامه تو خيره مي شم.. روزهاي
زيادي به قولي كـــــــه به تو دادم فكر مي كنم و نه به تو.. ماه ها تلاش
مي كنم تا همـون آدمي باشم، كه تو انتظــار داشتي ببيني و نشد...
ولي سالهاسـت منتظرم، تا دوباره دستهاي تو رو لمس كنم...
دلم برات خيلي تنگ شده بابايي...!
شايد چون هنوز محتاجم..
به پدر و نه به واژه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:53  توسط پریزاد مجد  | 


۱۳۸۷/۳/۱۸


..May the angels keep you till morning
..May they guide you through the night
..May they comfort all your sorrows
...May they help you win the fight

..May they keep watch on your soul
..May they show you better ways
..May they guard you while you're sleeping
...May they see you through your days

..May they show you new hopes
..May they still your every doubt
..May they calm your every fear
...May they hear you when you shout

..May the angels keep you till morning
...More than this I cannot pray
,And if the angels ever fail you
...Then may God be there that day

 

پ.ن. (۱) « .. .... .'... ... .... ,... .... . »

پ.ن. (۲) اين يك يادآوري نيست، اشتباه نكن..
قول دادم كـه موجب ناراحتي و يادآوري نباشم..
...
تموم شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:43  توسط پریزاد مجد  | 


۱۳۸۷/۳/۱۶

ميان تاريكي،
ترا صدا كردم..
سكوت بود و نسيم،
كه پرده را مي برد...

در آسمان ملول،
ستاره اي مي سوخت..
ستاره اي مي رفت..
ستاره اي مي مرد...

ترا صدا كردم،
ترا صدا كردم..

تمام هستي من،
چو يك پياله شير،
ميان دستم بود..
نگاه آبي ماه،
به شيشه ها مي خورد..

ترانه اي غمناك،
چو دود بر مي خاست..
ز شهر زنجره ها،
چون دود مي لغزيد،
به روي پنجره ها...

تمام شب آنجا،
ميان سينه من،
كسي ز نوميدي،
نفس نفس مي زد..

كسي به پا مي خاست..
كسي ترا مي خواست..
دو دست سرد او را،
دوباره پس مي زد...

تمام شب آنجا،
ز شاخه هاي سياه،
غمي فرو مي ريخت..
كسي ترا مي خواند..
هوا چو آواري،
به روي او مي ريخت...

درخت كوچك من،
به باد عاشق بود..
به باد بي سامان...

كجاست خانه باد...؟!!!



پ.ن. (۱) كاش بهـم ريخته نمي شد، اون مي گفت از لاينحل ها،
و تو گـوش مي كردي.. تو مي گفتي از تلخي ساعـــــت ها، و اون
درك مي كرد.. زمـــــان به عقــب بر مي گشت، يا اينكه از همديگه
رويي برگـردونده نمي شد.. روياي شيرين با يك كلمه جاي خودش
رو با واقعيت تلخ عوض نمي كرد، و فاصله ها بيشتر نمي شد...

پ.ن. (۲) كاش تو به اين حـد عجول نبودي و اون به اين حد ساكت
و راهي، كه به بهــــــانه اي دورتر بشه.. زباني داشت براي گفتن و
قدرتي داشت براي برگردوندن تو به تمام لحظاتي كه با تمام وجـود
مي پرستيديش، و علاقه اي كه مجابت كنه براي بودن، حتي اگر به
وسعت اين حس عجيب و غريبي كه تو داري نباشه...

پ.ن. (۳) كاش توي ذهـــن داغونت، وقتي كه تمام شعـــرهايي كه
صـــــرف كرد برات رو به ياد مياري، اون كلمه كذايي با انواع و اقسام
بيت هايي كه ناخودآگاه حفظ شدي، همراه نمي شد...

پ.ن. (۴) كاش بجاي هاهاهاي خنده هاي عصبي......................
حرف مي زدي....................................................................!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط پریزاد مجد  | 


00029

۱۳۸۷/۳/۱۵

ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر،
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود..
سرهايمان چو شاخه سنگين ز باز و برگ،
خامش، بر آستانه محراب عشق بود...

من همچو موج ابر سپيدي كنار تو،
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد..
هر لحظه مي چكد ز مژگان نازكم،
بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد...

گويي فرشتگان خدا، در كنار ما،
با دستهاي كوچكشان چنگ مي زدند..
در عطر عود و ناله اسپند و ابر و دود،
محراب را ز پاكي خود رنگ مي زدند...


من خوبم...!
يعني فكر مي كنم كه خوبم...!!
يعني فكر مي كنم خوب كلمه مناسبي باشه...!!!
در واقع من الآن يه حالت خنثي دارم..
نه خوبم، نه بد..
ولي مي گن كه خوبم، و زنده..
پس هستم...!
مغزم دو حالت بيشتر نداره، يا هنگوليده! يا در حد لزوم كه همون
مسائل روزمـرگي باشه، عمل مي كنه.. قلبم هـم هنوز مي زنه،
و نفسم بالا مياد، اين ميشه زندگي...
ولي ديگِ! احساسم خالي شده.. يعني خالي از هـر نوع حسي
كه فكرش رو بشه كرد.. نه تنفر، نه دوست داشتن، نه شادي و يا
حتي غـم و دلتنگي.. هيچ چيزي رو حس نمي كنم و جالب اينكه
حتي يادآوريِ لحظاتي هم كه گذشته من رو خوشحال يا عصباني
نمي كنه.. فقط نگاه مي كنم، همين...
تقريباً سه روز ميشه كه اينجوري شدم.. يعني به اين شدت نبود،
ولي يكدفعه وخامتش خيلي زياد شد.. زيادتر از حد تصورم...
نمي دونم كسي تابحال اين تجربه رو داشته يا نه، اما توجه كردين
وقتي چيزي يا كسي يا كلمه اي و جمله اي در كســـــــري از ثانيه
زير و روتون مي كنه چطوري ميشه آدم..؟! انگار يه ليوان آب جوش
از پشت سر، درست از پشت گردن مي ريزن تو ستون فقرات آدم،
كه تا نيمه هاي راه رو مي سـوزونه، يه ســـوزش و كوفتگي باهم،
دقيقاً مثل اينكه در همـون لحظه هم كســــي از پشت با جسمي
سنگين مغـــــز شما رو با تمام قـــوا هدف مي گيره و باعث ميشه
با صورت به زمين بخورين.. عجيب اينكه به فاصــله دقيقه اي كه از
اين منگي و ســوزش شديد مي گذره، يه ســرماي وحشتناكي تا
مغز استخون آدم رو فلج مي كنه، طوري كه نمي شه حتي دست
و پا رو حـــركت داد و فقط دندون ها با شـدت بهم مي خوره كه اين
خودش كلافه تر مي كنه آدم رو...
بعدش هم كه يكجــورايي سيلي از حالت هاي  كرختي و منگي و
معلق بودن و حتي فـــــرياد زدن و... با هــم به سمت آدم حمله ور
مي شن.. و آخرش براي من ميشه اين حالتي كه الآن دارم...
سكوت، خنثي بودن، خالي بودن، كه آخرش به يه انفجـــار شديداً
مهلكي منتهي ميشه...
و اين اصلاً علامت خوبي نيست...
لااقل براي اونهايي كه نزديك به من هستن و اخلاقم رو مي دونن و
سعي مي كنن به من تفهيم كنن درحـد خودكشان! كه تو خوبي و
مشكلي نداري و چقــــدر ماه شدي و چه آرامشي داري و واقعاً كه
خوش بحالت و اينا...


پيشاني بلند تو در نور شمع ها،
آرام و رام بود چو درياي روشني..
با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود،
در زير پلكهاي تو روياي روشني...


و من تمام اين بهت و حيرت، يا شايد هم آرامش عجيب و غريبم رو
مرهون يك كلمه هستم...!
جداً شايد كمتر كسي از اعجـــــاز كلمات چيزي بدونه، ولي من باور
كردم كه كلمات واقعاً معجـــــزه مي كنن، چه تنها باشن و يا بصورت
جمله، مي تونن در كمتر از يك دقيقه، روي افراد تاثيري شگفت انگيز
داشته باشن...
بكوبن يا به اوج ببرن،
خوشحال كنن يا ناراحت،
در واقع لبريز كنن و يا خالي از هر حسي...
فقط كافيه بدونيم كجــــا بايد از اونها استفاده كنيم تا بتونيم اثرشون
رو ببينيم...
تركيب چند تا حرف كه به خـودي خود معني نمي دن، توي چند ثانيه
ناچيز، كل سلسله اعصـاب بنده رو فلج كرد و در كمال تعجب ناراضي
هم نيستم.. يعني انتظارش رو يكجور ديگه داشتم...
كه اينجوري شد...
و انگار بد هم نشد...
من رو از رويايي كه ساخته بودم بيرون كشيد.. از حسي كه اشتباهاً،
و كاملاً يكطـرفه درگيرش شده بودم و شايد مدتي هم باشم، چون در
كمال شرمندگي فعلاً در تعطيلي به سر مي برم.. تا بعد...
ولي حالتيست بسي جالبناك...


من تشنه صداي تو بودم كه مي سرود،
در گوشم آن كلام خوش دلنواز را..
چون كودكان كه رفته ز خود گوش مي كنند،
افسانه هاي كهنه لبريز راز را...

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت،
بال بلور قوس و قزح هاي رنگ رنگ..
در سينه قلب روشن محراب مي تپد،
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ...

گفتم خموش « آري » و همچون نسيم صبح،
لرزان و بيقرار وزيدم بسوي تو..
اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز هم،
در سينه هيچ نيست بجز آرزوي تو...



پ.ن. سارا خانوم گل.. من آي دي شما رو چون آف لاينت پاك شد
ندارم.. شرمنده... :(
براي مشكلي كه برام نوشتي فقط يك كتاب به ذهنم مي رسه كه
به خـــــودم هم كمك زيادي كرد و ميتوني با درست خوندنش ازش
استفاده كني.. مردان مريخي و زنان ونوسي، از جان گري...
اميدوارم مؤثر باشه برات عزيزم... :-*

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:35  توسط پریزاد مجد  | 


۱۳۸۷/۳/۱۳

يك هفته اي هست كه بابت هندل زدن اين قلب مبارك! مجبور به
گرفتن رژيم شده ايم در جهت كــــــــم كردن چند كيلوي ناقابل كه
باعث زحمت شدن و مايه دردسر...
حالا تو اين بين چـرا بعضي عزيزان همكاري با اينجانبه نمي كنن،
دليلش هنوز مجهوله، كه بگذريم از اينكه بنده از ناناِ خواهشــمند
شدم در اين مدت به جاي من هم غذا ميل كنه، اما عمـــــراً بشه
از كنار اينهمه بو و رنگي كه مامان خوشمله تبحـر كافي داره توي
تركيبش سر ميز چشم پوشي كرد..
ولي اصل مصيبت امروز عصر بود...
چون همينكه از حمـــــــوم اومدم بيرون، ديدم ناناِ مثل گربه اي كه
كمين كرده موش بگيره، چهــــار چشمي مراقب آشــپزخونه، داره
بو مي كشه و چه بويي.. آلادي تازه!
آلادي چيزي شبيه به پنكيكِ.. ولي كوچكتر و با مـزه اي يه كوچولو
متفاوت، كه روسـها درستش مي كنن براي صبحــونه يا عصرونه و
معمولاً هم با پنير يا مربا خورده ميشه، درست مثل خود پنكيك...
خلاصه كه تا به ميز و وقت چاي عصر برسيم، بسي مرديم و زنده
شديم، كه اصولاً در اين مدت حرام نموده ايم، كلاً اغذيه شيرين و
نشاسته اي..
اما...
فكر كن..
ناناِ پشتِ ميز، طبقه به طبقه داره آلادي ها رو مي چينه روي هم،
لا به لاي اونها رو هم كه بصورت دو تا برج استوانه اي دارن مي رن
بالا! يكي پنير مي گذاره يكي رو هم مربا.. حالا گـــور باباي مربا كه
من متنفرم از هر نوعش، ولي با عســـل ميشه جايگزينش كرد...!
بعد اين برج هاي خوچمزه! رو كه هر دوتاشــــــون چشمك مي زنن
شديد! با چاقـو در كمال خونسردي، از وسط نصف مي كنه.. اونهم
جلوي چشمهاي من، كاملاً بي توجه... :(
منم كه حساس... :(
منم كه داغون... :(
منم كه گرسنه... :((
فقط حق دارم حداكثر سه تا دونه ناقابل از اين خوچــــمزه ها! رو در
كمال احتياط و با رعايت عهدنامه في مابين خودم و مامان خانومي
محـــترمه، كوفت كنم! چــون دقيقاً پيامي كه از نگاه ايشون به بنده
مي رسيد اين بود كه: فدات بشـــم ماماني، ولي دست به پيركس
بزني از وسط نصفت مي كنم!
در نتيجه درست عين بچـــه يتيماها! زل زده بودم توي بشقاب ناناِ،
مسير رفت و برگشت چنگالش رو ميشمردم... :((
ايشون هم انگار نه انگار كه كنار دستش موجــودي هست اصلاً، به
تناول مشغول بودن، يعني يكجورايي حمله كرده بود به ظرف آلادي..
در تعقيب چنگال، كه بيرحمانه دوباره به سمت پيركس هجـــوم برده
بود تا چند طبقه ديگه به برج ها اضافـه كنه! بي اختيار چشمم افتاد
به سيم ظرفشـويي كه تازه خريده بودن و يه چيزي بود تو مايه هاي
توپ تنيس...
كه متوجه شدم خواهر گـرامي در حال تعارف نمودن هستن كه ميل
مي كنم بقيه آلادي ها رو يا نه آيا؟!!! كه اين يعني اگــر نمي كوفتم!
به چپاول باقيمونده هم ادامه بده.. كه ديگه ديدم نه! به جــان خودم
نمي شه..!
فقط گفت: مي خوري خواهري؟!
كه منم انگار ارث بابام رو طلب دارم، پاچه مباركش رو گرفتم...
نمي دونم چرا فقط اون لحظه سيم ظرفشـــــويي توي ذهنم بود كه
جوابش رو دادم: نه نانا، فقط اگه دستت بهشون بخوره همون سيم
ظرفشويي رو جاي آلادي مي كنم توي حلقت!!!



پ.ن. (۱) فكر كن ناناِ يه هيجده سالي از من بزرگتر باشه...!!!
يا نگاه مامان خانومي و پسمل ناناِ رو كه انگار جـن ديدن يا يه
ديوونه از قحطي فرار كرده رو...!!!

پ.ن. (۲) اصولاً اميدوارم نسل اون كسي كه ترازو رو اختراع كرد
منقـــرض بشه! كه بابت اين اخـــتراعش بايد براي نيم كيلو وزن
اضافه، آدم اينجوري عذاب بكشه.. :((

پ.ن. (۳) اينم جــــزو توصيه هام! كه اگر كسي رژيم داره انقـــدر
جلوش خودكشي نكنين براي تناول هر چه بيشتر.. مخصوصاً اگر
مثل من باشه... :( 
بعدشم اگر رژيم دارين، اون هم از نوع ضــربتي كه كم كردن وزن،
حياتي حسـاب ميشه، جلوي دست و پاي ناناِ جماعت! نباشين
كــــه براي كــــم شدن هــــر گــــرم از وزن مبارك، كلي دل غشه!
مي گيرين.. كه اينجــور موجودات در اين مواقع قاشق و چنگال از
دستشون نخواهد افتاد ابدا...! :(( 

پ.ن. (۴) بر پدر و مـــادر مخــترع اون سيم ظرفشويي صلوات! كه
باعث شد چهار عدد آلادي از چنگال نانا در امان بمونه..
محض خاطر من گشنه و حساس... !!! :))
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:6  توسط پریزاد مجد  | 


۱۳۸۷/۳/۱۲

ندانم نوحـــــه قمـــــــــــری به طــرف جويباران چيست
مگــــــر او نيز همچـــــــــــون من غمی دارد شبانروزی
...
می‌ای دارم چو جــــان صافی و صوفی می‌کند عيبش
خــــــــــــــــدايا هيچ عاقــــل را مبادا بخـــــــت بد روزی
...
جدا شــــــــــد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع
که حکـــــــــم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی



پ.ن. ظاهــــراً عقلي هست و منطقي، اگـر اراده كني
به داشتن! و صـــــد البته احساسي كه تو نداري و بايد
داشته باشي و نبودنش سال به سال بيشـــــتر از قبل
به ضــــــــــرر تو تموم مي شــه و تو نفهمي و هيچوقت
نفهميدي و بايد به تو فهموند كه ديگــــران فهيم بودن..
ديدن، بهانه هاي پوســــيده و بي محتوايي رو كه ديگه
رنگي ندارن و حال همه رو بهم مي زنه و پشتش فقـط
سيلي از نصــــايح تهـــــــوع آور رو يدك مي كشه كه تو
خسته اي از شنيدن و اونها خسته از گفتن.. و مسلماً
تصميمي كه بايد مي گرفتي و فرار كردي و امـروز شايد
براي آخــــرين بار سرش كلنجار مي ري و باز هم شايد
معجزه اي نجاتت بده كه گرفتارت كرده اين بند و حكمي
كه آخرش ادامه نهضت قديمي، رنگ و رو رفته و مضحك
توست و يا شـروعي كه از تصورش سرگيجه مي گيري،
كه تو در پاياني، اگر حكم بر عليه تو باشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:6  توسط پریزاد مجد  |