
۱۳۸۷/۳/۳۱
به ماگ پر از كاپوچينو كه خــــــيره مي شم، انگار توي اون تونل زمان،
بر مي گردم به شش سال پيش.. به آخــــــرين روز از بهـــار، يا به قول
خودم روز شيدا...
به اولين باري كه از نزديك تو رو كنار مغازه مستر پيچ ديدم..
با رفيق اســــبق اومده بودم براي پياده روي، بعد هم حــــال و هـــواي
خــريد بود و كيف هاي حصـــــــــــــيري و به قول تو دهاتي! كه چشمك
مي زد از پشت ويترين.. و حوصـــــــله زياد توپولي! براي زير و رو كردن
اجناس مغازه و صبر و تحمل بي حساب من و فروشنده طفلك...
پام رو كه از فروشــــگاه بيرون مي گذارم، تو رو مي بينم كه از ماشين
سيم سيم! بيرون مياي، كت و شلوار شـــيري تابستوني و تي شرت
ست شده باهاش و كفشهاي كتوني و شيك، با ســـــر و صــورت تازه
اصلاح شده و بوي ادكلني كه از ده فــرسخي هم مشام آدم رو قلقلك
مي ده، وقتي با صــــــــورت نيمه برنزه و دماغ عمل كرده تكميل بشه،
كافيِ براي اينكه دخــــــــترهاي توي پياده رو نيشي تا بناگوش داشته
باشن...
با ژســت هميشگي از روي پل رد مي شي و دستت رو با لبخندي به
پهناي صـــــــورتت به سمــت من دراز مي كني و ترديدم رو با تيزبيني
مي بيني كه با تاخير بر خــلاف ميلم باهات دســــت مي دم و به قول
خودت با همون نگاه موش بگير هميشگي بهت خيره مي شم...
اومدي، ظاهـــــــراً براي خداحـــــــافظي.. چون همينطــوري از اينجا رد
مي شدين و ســـيم ســيم گفته كه من و توپولي هــم هستيم، پس
بهونه خـــوبي بوده كه خداحــــــافظي كني و من نمي دونم كه چـــــرا
به جاي بچــه هايي كه بيشتر از من مي شناسي، اين آخـــــــرين بار
ديدن من رو انتخاب كردي، كه دائم سعي داري تصـــــــادفي جلوه اش
بدي.. و بارها و بارها تكرار مي كني كه اتفاقي پيش اومد...
هم من فهميدم، هم تو مي دونستي كه اينطور نبود...
توي شلوغي پياده رو، ســـيم ســـيم و توپولي دارن توي ســــر و كله
همديگه مي زنن و طبق معمول به جز كل كل با هم، حواســـشون به
هيچ چيز ديگه در اين دنيا نيست...
ولي تو كلي حــــرف داري كه پراكنده و نامنسجم، پشت ســــــــر هم
به زبون مياري، و من به رو هم نميارم، كه چقــــدر بي ربط جملات رو
بهم بسط مي دي...
از پســــمل خــــاله اي! مي گــــــي كه فهميدي تقلبي بوده، و به من
مي قبولوني كه ممكنه من و اون از بچگي با هم بزرگ شده باشيم،
ولي تو مطمئني كه بي نظر به من نيست و مصرانه ازم مي خواي كه
حواسم باشه...
از زندگي مي گي، كه مي دوني هزار و يكـــــجور بازي عجيب و غريب
داره، و از من مي گي..
كه چه متفاوتم و تك! و چه دورم از اونهايي كه اون شـب توي رستوران
كنارشون بودم، بعنوان دوست...
و توي آخرين دقائق، ازم قول مي گيري كه قدر خودم رو بدونم...
تو داري مي ري، از ايران، براي هميشه.. و من چقـــــــدر هم ممنونت
مي شم كه مثل همه نيستي و حرفي از دلي نمي زني كه هـــــر دو
مي دونيم، چقدر در و دروازه بوده...
مدتها مي گذره.. همه ما طبق يه اصــــل هميشگي، هر شب آن لاين
مي شيم و كلي حرف داريم كه هيچوقت هم پاياني ندارن...
ولي بچـــــه ها مي دونن كه بين من و تو چيزي هست، مثل يك پيوند
عجيب و قديمي كه انگار هيچكس نمي تونه اون رو از بين ببره، و هــر
روز كه مي گذره، اين ارتباط و علاقه بيشـــــتر از گذشته مي شه.. اما
جداً نمي دونن و نمي خوان كـه بدونن، يا شايد هم باورش سخته كه
اين حس دوست داشتني، مي تونه علاقــــه اي عميق ولي ســـــاده
باشه، مثل احساس برادر و خواهري، كه همديگه رو مي پرستن...
چه متن هايي كه فرستاده شد، همون داستان معـروف خواهــــــري و
داداشي كه تمام سايت ها هنوز هم دارن...
چه نيش و كنايه هايي كه زدن، بي تفاوت به اعصـــابي كه ذره ذره له
مي كردن...
چه حرفهايي كه در لفافه و گاهي هم مستقيم گفته شدن، بي اينكه
گوينده هاي ابلهشون! درك كنن، مي شـه پسـري و دخـتري، دوستيِ
پاكــــــــــي داشته باشن، بي حاشيه.. و اهميت قائل بشن براي هم،
بي دليلي خاص، و سنگ صــبور باشن براي هم سالها، بدون داشتن
خواسته اي آنچناني...
و من و تو شنيديم و خونديم و ديديم و خنديديم و گذشتيم...
روز به روز، ماه به ماه، سال به سال...
چون من مي دونستم كه گمشده من تو نيستي، و تو مي فهميدي...
تو مي دونستي كه دلت هــزاران در و دروازه داره، و من مي فهميدم...
امروز شش سال گذشته...
از اولين باري كه ديدمت، تغييري نكرديم، نه من و نه تو...
هنوز من آبجي خوشملم و تو تاتاشي...
هنوز من غرغر مي كنم و تو گوش مي كني...
هنوز من زود تصميم مي گيرم و تو نصيحت مي كني...
هنوز هر دو بحث مي كنيم و فراموش مي كنيم...
هنوز...
هنوز باورم نمي شه كه توي اين مدت طولاني، فقط پنج بار دعوا كرديم
و هـــر بار هم، به جز اين آخري، تو كلي منت كشي كردي، تا دل آبجي
خوشملت! رو دوباره بدست بياري.. و من كلي مي ريختم بهم، از اينكه
وقتي مثل بچه هاي لوس و ننر باهات قهــر مي كردم، ديگه تو نبودي تا
درد دلي رو بشنوي...
باورم نمي شه با اينكه اينهمه از هم دوريم، به رقـم تمام مشكلات، باز
هم نه ساعت و نه مسافت، هيچكـــــــــــدوم تاثيري توي سيل حرفها و
بحث هامون ندارن...
اين عجيب باشه يا نه، درست باشه يا نه، فرقي نمي كنه...
من يه تاتاشيِ خوب دارم، كه هــــــر جوري كه مي خواد باشه، با هـــر
اخلاقي، با هــــــــر رفتاري، من دوستش دارم... چون اون تاتاشيِ منه..
انحصاراً...
حالا مي خواد به اندازه تموم كـــره زمين، دوست دختر داشته باشه، يا
نه، مهم اين نيست.. مهم اينه كه من هر چقدر هم شــــــــر و شيطون
باشي تاتاشم! باز هم كلي فحشت مي دم، كلي غـــــــــر مي زنم به
جونت، كلي ازت ايراد مي گيرم و خل و چل بازي هات رو به يادت ميارم
ولي آخرش دوباره منت تاتاشي گلم رو مي كشم و تمام دلتنگي هام
رو به جــــز تو براي هيچكس ديگه اي نمي گم.. مهم اينه كه تو با تمام
گـــــــرفتاري هايي كه داري، از آبجي خوشمله غافـــــل نمي شي و با
پشتكاري بي همتا در جهت نترشيده شدنش، تلاش مي كني و... دل
همه كباب شده كه كوشش هاي بي دريغ تو انگار قرار نيست به جايي
برسه... :))
توي اين ماگ كلي خاطره ريخته...
كف كاپوچينويي كه از درد اون سقلمه بي هوا! توي اون كافـــــي شاپ
هميشگي، روي بيني من نقش مضحكي انداخت...
سالن تاريك سينما، و سماجت بي تعارف تو در نشوندن مــن به دور از
برادران محترم! ديگه، در انتهايي ترين جاي اون رديفي كه مالكيتش رو
مدتها داشتيم، در جهت در آسايش و امنيت تام فيلم ديدن من...
رستوران شلوغي كه تو با شيطنت هات و اذيت و آزار كــــــــــردن بقيه
بچه ها، اون روز فروشش رو دو برابر كردي...
تولد هايي كه توي اينترنت براي من گرفتي، حتي اون كيك كوچـولويي
كه دو سال پيش با شمع مضحــــــــكي برام خريدي و با وب كم نشون
بچه ها دادي، و شد قشنگ ترين تولد زندگيم شايد...
تحملت، هر شب تقريباً، براي گــــــــوش كردن حرفهاي نا تموم من.. و
صبرم براي شنيدن درد دلهات كه گاهي، وقتي خيلي پري و خسته به
جاي نوشتن، توي ميكروفن فريادشون مي زني...
تلاشت براي سر و سامون دادن به من و غضب كردن ترسناكت، وقتي
ضربه اي مي خورم از بابت دل...
تمام اين ها رو مي شه، توي اين چند روزي كه دوباره از گوشـه اي به
گوشه ديگه دنيا اسباب كشي مي كني، به ياد آورد...
گاهي فكر مي كنم، اگر روزي كسي بياد كه چگـونه بودن تو رو نفهمه
توي زندگي من، يا جاي من رو توي مســـــير زندگي تو، اين يعني يك
خداحافظي، و نه فراموش كردن...
و امــيدوارم هميشه، كه پيش نياد اين اتفاق هيچ زماني، كه از دست
ندم تاتاشي رو كه بودنش يه موهبتِ و بس...
پ.ن. (۱) نوشتم كه:
« مرا اينگونه باور كن؛
كمي تنها..
كمي بي كس..
كمي از يادها رفته...
خدا هم ترك ما كرده!
خدا ديگر كجا رفته...؟!!!
...
نمي دانم، مرا آيا گناهي هست..؟!
كه شايد هم به جرم آن، غريبي و جدايي هست...؟!!! »
...
نوشتي كه:
« تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد
تمام دنيايي... »
...
مي دونم، ولي مي شه دو نفر بود، بي مانع...
پ.ن. (۲) تا جا بيفتي اونطوري كه بايد، مدتي طول مي كشه، آن لاين
نمي شي و شنيدم كه منگووول نوشــــــــــته هاي بلاگم رو برات ايميل
مي زنه گويا، پس نوشتم، كه بدوني هـم دلم برات خيلي تنگ شده و
هم خوشحالم كه تاتاشيِ خوبي مثل تو دارم...
پ.ن. (۳) خوابم تعبير شد.. باز منم و من... منتظـــرم بياي تا جايي كه
مي توني حــــرص بخوري و غـــــــر بزني و يادم بياري كه هيچ چــــيز و
هيچكس، نبايد آبجي تو رو آزار بده...
پ.ن. (۴) عكس بالايي رو يادت كه هست؟!!! اولين عكسي كه همون
اوايل وقتي جريان خـــــريت محضم رو شنيدي برام فرستادي.. اينبار كه
پيش اومد، و تو نبودي كــــــه بشنوي، شديداً ياد اون بهتم از ديدن اين
عكس افتادم، كه گفتي خودت رو توي آينه ديدي... :)))))))))))))))))))
* خيلي بعد تر...
پ.ن. (۵) دو هفته اي كه نبودي، مثل سال گذشت پسمــله! خواستم
حذف كنم اين پست رو يا لا اقل تغييرش بدم، ولي گفتم نخونده از دنيا
نري، حيفه...! :))
هـــر گوشه اي از اين دنيا هستي، شاديت رو مي خوام با سلامتيت و
صد البته خوشبختيت رو، تاتاشيِ مهربونم...




