پ.ن. كلوچه من، مرواريد تو خيلي تنهاست.. پ.ن. به كعبه گفتم: پ.ن. پ.ن. روزي كسي را دوست مي داري، پ.ن. دعوت به شام از طرف ماما.. پ.ن. انديشـيدن به پايان هــــرچيز، پ.ن. منگووول پيروز شد.. پ.ن. غربت را نبايد در الفباي شهر غربت پ.ن.
۸۸/۷/۲۸
۱. به زور كتاب هاي عجيب و غريب اين رشته روانشـــــــناسي!
يعني فقط و فقط بخاطر حفظ كردن و گاهاً فهميدن! مطالبشون،
كمي تا قسمتي مجبور شدم بعد از چهار ماه بخودم بيام..!
بگذريم كه هر صفحه رو شايد ده بار مي خونم تا بفهمم.. اونهم
من كه تمام سالهاي دبيرستانم جزء بهترين ها بودم...!!!
...
۲. جناب دكتري، در حــــــــــــد پايكوبي روي اعصاب مبارك بنده،
در جمعي خانوادگي با لذتي وافر محو - بقول يكي از دوستان -
اين خلقت خداوندي شد..!
ولي اينجانبه بيشتر از اينكه غرق در غرور بشم از اين مات بودن
دكتر جان! غرق در آبغوره هاي ناتمومم شدم كه چــــرا اين آره و
اون نه...!!!
...
۳. قراردادي نانوشته منعقد شد در بين بنده و چهارمين گرامي!
كه نوبتي و بدون جـــــــــر زدن! حتماً ماهي يكبار باهم تماسي
بگيريم، فقط و فقط محض پرسش از احوال..!
حالا كاري نداريم كه من خــر، ايشون زورو...!!!
...
۴. رفتن به باشگاه بدنســـــــازي و شـركت آزاد توي كلاس هاي
سفالگري رو كــــــــــه قبلاً سالها كار كردم هـم قبوليديم، محض
كوتاه اومدن ناناِ كه شديداً معتقد بود اين سكوت مزخـــــــــرف و
حال خراب من، تا نرسيده به پر شـــدن ديگ صبر و حوصله ام و
دور و برم رو مفتضحانه به گند نكشيده، بهتره در كلاس كــــاراته
شوتوكان تخليه بشه...!!!
شايد اصرارش از اين بابتِ كه متنفر بود از خودي! و فكر مي كنم
چون خودش كاراته كار بود، اگر مي تونست شديداً علاقمند بود
به شكستن دنده هاي بعضي ها...!!!
...
۵. به پيشنهاد دوستي كه بيشــتر رفيق روزهاي گريه ام بوده تا
خنده، مشــــــــــــاوره ميدم بصورت آن لاين! و سعي مي كنم با
درگير شدن و كمك به بيماري كــــــــــه نيازش رو حس مي كنم،
فراموش كنم دردهاي خودم رو..!
جالب مي تونه بيماري باشه گذشته از مــــــــرز چهل سالگي و
هنوز مجـــــــــرد، با شغل و درآمدي عالي كه بقول خودش هنوز
فرشته زندگيش رو پيدا نكرده و من ســــــــه ربع ساعت! اون رو
نصيحت كردم..
اونوقت جناب آقاي بيمار محترم! از ســــــــر كنجكاوي، ميگرده و
پروفايل خانوم دكــتر! رو پيدا مي كنه و با ديدن عكس چشم ها
و كلمه مجرد! از بنده سوال مي فرمايند:
شما كه انقدر خوب نصيحت مي كنين، چرا تا الآن مجرد..؟!
اينجانبه هم كه توضيحي ندارم...!
پس تداعي ميشه ضرب المثلي معروف..
همون كه ميگه:
تو اگر بيل زني، زير كـ...ون خودت رو بيل بزن...!!!
...
۶. موجودي مذكـــــر! كه ارزش احترام رو داره چند شبي هست
وقتش رو تلف صحبت با من مي كنه در محيط مجازي..!
ظاهـراً! توجهي نمي كنم به نكته هاي معدود ولي كلاً اساسي
مابين چت..! فقـــــــط با نگراني منتظر زماني ام كه حوصله اش
از اينهمه سردي و سنگي بنده ســــــر بره و عطاي اين دوستي
ساده نتي رو به لقائش ببخشه...!!!
...
۷. كم شدن شديد وزنم هم كــه پايه و اساس نگراني هاي ماماِ
بدبخت شده، بماند..!
كُميك بود چند هفته پيش كــــــــه اتفاقي مي شنيدم ماما براي
خاله خانم - به جهت نداشتن خواهر، پيمان خواهري بسته شد
در ۱۲ سالگي ماما و ۲۷ سالگي دوستش، چيزي حدود ۵۸ سال
پيش! - تعريف مي كرد با ناله فراوون! از موجــــــودي كه صورتش
شده قد كفِ دست، دو تا چشم قائده نعلبكي! و يك دهان از اين
گوش تا اون گوش..! و بعد هم اضافه نمودن كه قربونِ سمــندر..!
بنده هم كه خودم رو از بابت فشـــار خون پائين پيچونده بودم در
اشارپي گرم و نرم، گوگول مآبانه! از سارغولك كه خونسرد فيلم
ميديد و كاغذ شكلاتش رو مي جويد، پرسيدم:
اين موجود خارق العاده كيه..؟!
كه با نگاهي عاقل اندر سفيه فرمودن:
سؤال نداره..! تو رو ميگه خاله جان...!
يك لحظه فكر كردم كه اگر بچـه اش واقعاً شبيه وزغ بود يا همين
سمندر، چطوري ازش تعريف مي كرد...!!!
...
اين آخري باشه بي شماره..
از تصميم ترك تحصيل و رفتنم پيش برادر گرامي براي نجات خودم
از اين وضعيت اسفناك موجود، تا خبر ازدواج قريب الوقوع خــودي!
كه ته فنجون قهوه من گير كرده بود..
از نيمچه پيشنهاد دوست جون ساده نتي براي كمك به من و فرار
مذبوحانه ام براي دوباره نيفتادن، تا تصادف وحشتناك ماما و ناناِ،
كه ماحصل سه تا معلق زدن و مسافتي طولاني روي سقف سُر
خوردن ماشيني كه توش بودن در سرتاسر بلواري! در عين انتظار
همه از در آوردن اجساد اونها! شــــد كتف مو برداشته ماما و بدن
كوفته و پر از خـراش ناناِ و راننده صحيح و سالمي و پيكاني كاملاً
مچاله...!!!
از..
از تلفن آخرم به چهارمين! كه لفتش دادم چند روزي و جمله اش،
كه گيجم كرد وقتي گفت شب قبلش بيادم بوده خيلي و حالا كــه
تماس گرفتم پس ببينم چقدر دل بــه دل راه داره، تا نذر ماما براي
پيدا شدن كسي در زندگي من، كه عاشـــــقانه ارزش قائل باشه
براي جوجه نحيفش، شايد كسي مثل چهارمين...!!!
...
جالبناك شده اين اوضاع ما..
باور كنين...!!!
پ.ن. وقتي کـه خيلي ديره، تازه مي فهمي
اوني که از همه ساکت تر بود بيشتر از همه
دوستت داشت..
ولي تو، حواست به شيرين زبوني يه عشق
دروغي بود...!!!

۸۸/۷/۱۹
در اتاقم تنها،
با هزاران اندوه،
که نبودش پایان،
با دلی خسته ز درد،
غم تنهایی را می بینم..
..
من چرا میترسم..؟!
و به خود می گویم،
تو که تنها بودی..
چه در آن تازه بهاری که هنوز،
کودکی بیش نبودی،
دوستت از بام پرید..
دلت از غصه شکست..
آسمان با تو گریست،
و بهارت دی شد،
و تو تنها ماندی..
پس چرا میترسی..؟!
..
تو که با تنهایی روز و شب،
همزادی..
تو که با تنهایی عاقبت،
خو کردی..
..
هیچ داری تو بیاد..؟!
هر زمان بال گشودی،
تا به پرواز در آیی،
بال پرواز تو شکستند..
پر پرواز تو بستند،
و تو تنها ماندی..
و هنوز تنهایی..
..
پس چرا میترسی..؟!
آره..
تنها بودم، تنها شــــــــــدم، تنها مي مونم...!
كلوچه من، مرواريد تو پر از غصـــــــــــه است..
كلوچه من..
تو هم نيستي..
نيستي كه سرم رو بگذارم روي پاهات، دست
بكشي روي موهام و بارون بباره..
ولي..
تولدت مبارك...
..
راستي..
آبنبات گذاشتم برات..
مثل هميشه..
از همونهايي كه دوست داشتي..
..
..
..
شديد مضحكه، كــه من براي تولد ۱۰۳ سالگي
مادربزرگِ مسيحي خـــــودم، آبنبات هاي مورد
علاقه اش رو بخرم و ببرم امامـــزاده اي معروف،
خيرات كنم...!!!
اينطور نيست...؟!!!
۸۸/۵/۱۰
بعد از چندين سال امروز نماز خوندم..
صليب هميشـــگي شش ماهي هست كه جاي خودش رو
به آويز الله داده..
ولي..
..
اين نماز نذر برگشتنش بود، وقتي كـــه عيد دعوامون شد و
هنوز همديگه رو نديده بوديم..
نذر كرده بودم اگـــر برگشت نمازم ترك نشه، ولي برگشت و
من تنبلي كردم و نخوندم..
امروز ولي بدون شرط روبه روي خدا ايستادم..
بدون شرط و بدون اون..
فقط براي خودم..
براي دل تنهاي خودم كه گمش كردم..
و بهش قول دادم..
قول دادم تا ديگه نگذارم هيچكس خوردم كنه..
قول دادم تا ديگه فراموش نكنم سجده كردنش رو..
قول دادم..
بي اينكه چيزي بخوام...
تو از خاكي، منم از خاك..
چرا بايد كه دور تو بگردم..؟!
ندا آمد:
تو با پا آمدي بايد بگردي..
برو با دل بيا تا من بگردم...!

۸۸/۵/۴
گيج و مات زل زدم به پروفايلم و كامنتي كــه براي من نوشته شده..
انتظار ايميل و كامنت رو شايد از هر كسي داشتم جز اون..
جز از چهارمين..!
..
خيلي خوبه كه امروز ماهگرد له شدنمه..!
خيلي خوبه كه من از سـه روز پيش پيشواز اين تاريخ كذايي رفتم با
كلي زر زر و فين فين..!
خيلي خوبه كه يكماه هست هيچ پيغامي از طرف اون برام نيومده و
من نصف العمر ميشم با صـداي هر زنگ تلفن، ولي انگار نه انگار كه
عشقي بود و قولي و..
اونوقت شديداً عاليه كه جناب آقاي چهـــــارمين! پيغام مي فرسته و
ابراز نگراني و تمايل كه لااقل خـــــــــبري داشته باشيم از هم و ديگه
اينكه تماسي بگيرم باهاشون و جالبناك كـــــــــــه به روي مبارك هم
نمياره، چرا اين همه بي خبريم از هم..؟!
چه اتفاقي افتاد كه نتيجه شد اين همه فاصله..!
به روي مباركش نمياره من چه گُـ...هي خوردم قبلاً كه..!!!
..
بطرز خفني! من احساس منگل بودن بهم دست داده..
از دست اين چهارمين...!!!
..
بازي روزگـار را نمي فهمم..
من تو را دوســــــــت دارم..
تو ديگــــــــــــــــــــــــري را..
ديگــــــــــــــــــــــــــري مرا..
و همه در آخــــر تنهائيم...!
..
آخه من چطــــــــــــــوري به تو زنگ بزنم..؟!!!
چي دارم كه بگم..؟!!!
مي تونم بگم كـــــــــــــــه بعد از تو كه اينهمه
براي من ارزش و احــــــــــــــــترام قائل بودي،
من عاشق شدم، همونطــــــــــــــــــــوري كه
آرزوم بود، ولي به دروغگــــــــــــويي كه حتي
به اندازه تو هم نبود..؟!!!
حتي با تو قابل قياس هم نيست..؟!!!
آره..؟!!!
بگم كـــــــــــــــــه من وقتي بهم گفتي خيلي
دوستم داري، همـــــــــــــون دي ماه گذشته،
با خونســـــــــــردي گفتم ولي من عاشق تو
نيستم و گوشـــــــــي رو گذاشتم، حتي ازت
خواستم ديگـــــــــه به من زنگ نزني، اونوقت
از يك آشـــــــغال گدايي عشــــــــــــق كردم و
گذاشتم تا به من ِ به قــــــول تو نگين باارزش
اينجوري توهين كنه، له ام كنه و داغون...؟!!!
كدوم يكي اين ها رو بگم آخه...؟!!!
..
با اصرار مي خواي صــــــداي من رو بشنوي..
صداي من از بغــــض كاري كه كردم سنگينه..
..
كاري كه در حــــــــــق تــــــــــــــــــو كردم...!!!
۸۸/۴/۲۱
امروز ۱۵ سال گذشت از رفتنت..
ولي تو صداي من رو مي شنوي..
هميشه مي شنوي..
نه بابائي..؟!
..
من خورد شدم..
من داغون شدم..
من باختم..
تموم شدم..
جوجه كوچولوي تو ديگه نمي خنده..
جوجه كوچولوي تو اين روزها فقط گريه مي كنه..
كنج اتاق كز كرده و از همه خجالت مي كشه..
جوجه كوچولوي تو دلش زير پاهاي اون مونده..
..
جرمش اين بود كه عاشق شد..
بعد از يازده سال جلوي همــــــــــه ايستاد تا از دروغ و خيانت
طرفداري كنه..!
بعد از اينهمه سال به موجودي اعتماد كرد كه ارزش نداشت..
..
بابائي من كر شدم و لال..
من دارم مي سوزم..
من..
سوختم..
بدجوري سوختم...
و روز بعد،
تنهايي..
به همين سادگي...!

۸۸/۴/۴
درخت از برگ خسته شد، و دیگه براش سبزی برگ
جذاب و زیبا نبود..!
برگ پیر شــده بود، و درخت دیگه نمی تونست ابداً
سنگینیش رو تحمل کنه..!
برگ این رو فهمید..
دلگیر شد و افسرده..
اما کاری از دستش بر نمی اومد..
سعی کرد بارش رو از روي دوش درخت کم کنه..
برگ پژمرد..
افسرد..
خشکید و افتاد...
..
ولی برگ هنوز عاشق درخته..!
اون نمی تونه محبت های درخـت رو فراموش کنه و
زحمت های باد و بارون و خورشید رو..
برگ می پوسه و خـودش رو به پای درخت می ریزه
تا درخت راضی باشــــــــــــــــه و زندگی خوبی رو با
معشوقه های جدیدش داشته باشه...!
حالا..
تو که وقت پاییز از کوچــــــــــه های خلوتِ پر از برگ
می گذری، بشنو..
درخت از برگ خسته شده؛
پاییز بهونه است...!!!
با حداكثر آرامش و كلي ترس و قربون و صدقه گفتن
از طرف من..
سكوت و پوزخند مزخرف از طرف اون..
عربده هايي كه تا يك ساعت لالم كرد از طرف اون..
كوبيدن تلفن از طرف اون..
خاموش كردن گوشي از طرف اون..
گريه هاي هيســـــتريك، بعد از يك ساعت لالموني
گرفتن از طرف من..
تا نصفه هاي شب مات موندن از طرف من..
كات كردن از طرف اون..
..
تموم شد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۸۸/۴/۳
بيست و چهـار ساعت از حرف ها و تخمين هاي فالگير اعظــم! گذشته
و تو هنوز هستي..
به حــق كارهاي نكرده، نذر كردم كه اين شبح شــــوم از بالاي سرمون
كنار بره..
ولي..
اين روزها ديگه بزور حتي حالم رو مي پرسي..
از سه هفته پيش كــــه رفتيم پارك و شام دور هم بوديم هم كــه ديگه
بهونه كردي و نديدمت..
بهونه اينكــــه فعلاً نمي شه خانواده ها آشـــــنا بشن و تو نياي اينجــا
بهتره، چون ماما خواسته حتماً قبل از هــــرچيزي رفت و آمد خانوادگي
باشه بينمون..!
بهونه اينكه..
..
راستي..؟!
نفهميدم كه چرا نمي شه مادرها حتي توي پارك آشـنا بشن و مامانت
من رو ببينه..!
چرا تو يكدفعه وقتي مطمئن شدي من اهلـش! نيستم، كلي مشكلات
بهت هجوم آورد..!
چرا..
..
به توصيه منگووول جز همون بار اول، ديگه نپرسيدم ازت، كــــه بهونه رو
من دستت ندم..!
قبول كردم حرفش رو..
ولي نه از سر توصيه اون..
از سر اينكه من جرات ندارم باهات بحث كنم يا ازت سوالي بپرسم..
آخه طفلك نمي دونه..
كه تو چجوري عصباني ميشي و گوشي رو مي كوبي زمين...!
..
بدجوري بوي پايان مياد..
بوي رفتن..
شيريني حضورش را تلخ مي كند..
بگــذار پايان نيز تو را غافلـــگير كند،
درست همانند آغــــــــــــــــــــــاز...!

۸۸/۴/۲
چشمانم تو را میخواهند،
تا به آنها راه و رســـــم گریه نكردن را بیاموزی..
لبانم صدایت میزنند،
تا به آنها بگویی چگونه بخندند..
دستهایم بسویت دراز است،
كه..
آنها را بسوی شهر عشق ببری..
اما نمیدانم چــــــــرا پاهایم با تو همراه نیست،
كه بخواهی به خاكسترم بنشانی...؟!
به اصرار اون امروز رفتم تا كف اون فنجون لعنتي
قهوه رو كسي غير از خودم ببينه..
اين روزها كارهاي عجيب و غريب زياد مي كنم..
از تعقيب تو و پيدا كردن معشـــــوقه هات بگير تا
اين خاله خانباجي بازي هايي كـــــــــــــه عمري
متنفر بودم ازشون.. ..
خونه فالگير اعظـــــــم! نزديك بلوار بزرگ و تقريباً
خلوتي بود..
تموم راه رو تا برســـــــم به ميدون اصلي، يعني
چيزي به اندازه مسافت كل اتوبان صـــــدر از اول
تا آخرش رو! پياده برگشتم.. هدفـــــــون گوشي
با موزيك هاي پر از خاطره اش توي گوشم، فقط
اونهمه راه رو قـــدم زدم، بي اينكه بفهمم چقدر
مسيرم طولانيه..
بي اينكه خسته بشم..
مي دوني چرا..؟!
آخه بهم گفت..
كه توي فال من ديگـــــــه هيچوقت تو نيستي..!
۸۸/۳/۳۱
از منگووول خواستم ماشينش رو بياره..
همه فكر مي كنن ما با چند تا از دوستان قديم قرار داريم براي شام..
حتي شوهرش..
هيچكس نمي دونه قرار ما با معشوقه شماست..!
هيچكس نمي دونه من با بدجنسي تمام! انقــــدر گشتم و گشتم تا
توي اين چند روز بتونم راهم رو پيدا كنم براي رسيدن به دخترك..
مي ريم دنبال دوستي، تا با اون دوستي ديگــــــــــه رو از محل كارش
برداريم و بريم دم منزل سوژه مورد نظر..
:)))))))
چقدر پيچيده شد رسيدن به اين خانم محترم..
چقدر خنديدم، فقط براي اينكه زار نزنم..
چقدر خندوندم، براي اينكه به نگاه هاي پر از ســؤال اونها جواب ندم..
چقدر خورد شدم تا رسيديم..
چقدر..
چقدر داغون شدم وقتي ديدم كنار تو...
وقتي ديدم كنار تو من نيستم..
وقتي ديدم دست من توي دستت نيست..
وقتي ديدم..
ديدم كه من عشق تو نيستم..
اصلاً هيچوقت عشق تو نبودم..
..
نتونستم بيام جلو..
دوستمون بهش زنگ زد و گفت كه قرار كنسل شده..
يادم مياد منگووول كنار اتوبان پارك كرد..
نفس كم آوردم..
..
ديگه اين فقط يك شك نيست..
ديگه هيچ شكي نيست..
بجاي شك، دلم پر شده از اضطراب و انتظار..
مي دونم همين روزهاست كه دوباره تنها بشم..
فقط با يك تفاوت نسبت به قبل..
اين بار پاي دلم وسطِ..
براي دومين بار انگار دارم به سرعت با صورت ميام زمين..
داغونم..
خيلي داغون...
جستجو كرد..
همين كـــــــه عزيزت نگاهش را به ديگري
فروخت، تو غريبي...
۸۸/۳/۲۶
تا ظهر ازت بي خبرم..
ظهر خودم زنگ مي زنم كه ببينم اين فاصله چرا..
داري مي ري براي راهپيمائي..
نمي خوام كه بري..
ولي ميگي كه قول دادي..
ميگي هر اتفاقي بيفته تو هميشه من رو دوست داري..
خداحافظي كردنت من رو به حال خفگي ميندازه..
بر مي گردم سـر ميز نهار با صورتي كه داد ميزنه از درد..
مامان نيستش ميزنه..!
من ولي غرقم..
..
ساعت از ده شب هم گذشته..
تو برخلاف حرفهاي آخر، اصلاً بهم زنگ نزدي..
هيچكس خونه نيست، من تنهام..
هيچكدوم از شماره هاي تو هم جواب نمي دن..
..
از يازده شب گذشته..
مامان برگشته خونه..
با تعجب به من كه دور سالن با صورت خيس از اشك راه
مي رم، نگاه مي كنه..
ميگم چندين ساعتِ از تو خبر ندارم..
اول با بهت، بعد با نيشــخندي جوجه مجنونش رو برانداز
مي كنه..
ميگه همون ظهــــــر كه مياد توي اتاق تا براي نهار صدام
كنه، اتفاقي صــداي التماس من احمق رو مي شنوه كه
از تو مي خواستم نري..
ميگه وقتي من حواسم نبوده از توي اتاق يواشكي بهت
زنگ زده و خواهش كرده كه بي خيال رفتن بشي..
فقط بخاطر من..
ديگه حرفي نمي زنه..
فقط نگاهش به من ميگه كه چقدر من...!!!
..
ساعت دوازده شبِ..
بالاخره به تلفن من جواب ميدي..
حرفهات من رو سر جا ميخكوب مي كنه..
مي گي تنبيه كردي من رو تا ديگــــــه نگذارم كسي توي
كارهاي ما دخالت كنه..
تنبيه ام كردي تا ياد بگيرم وقتي بين خـــــــــودمون قراري
گذاشتيم، ديگري رو واسطه نكنم تا از تصميمت منصرفت
كنه..
..
خفه ميشم..
با صدايي كــــه سنگينه از بغض ميگم يا من يا سياست..
..
شايد دلت برام سوخت كه گفتي من..
توي كسري از ثانيه تو نرم ميشي..
من ولي گيجم..
نمي دونم حرفهاي عصبي چند دقيقه پيش رو باور كنم، يا
زمزمه هاي عاشــــقونه ات رو كه بي وقفه تكرار مي كني،
من همه زندگي توام..
تنبيه بي دليل رو..
يا بوسه اي كه از پشت خط مياد..
..
راستي..؟!
گفتي تنها بودي..
مگه قول نداده بودي به دوستت..؟!
اصلاً به كي قول داده بودي..؟!
..
شايد به دخترك، ولي نه براي راهپيمائي..
جهتِ گردشي و صرف شامي و...!!!
..
يك لحظه صداي مزخرف توي مغـــــزم بهم گفت كه انگاري
خيلي مزاحمم...
می ترسم از نبودنت،
و از بودنت بیشتر..!
نداشتن تو ویرانم میكند،
و داشتنت متوقفم..!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم،
و وقتی هستی، " تو را " می خواهم..
رنگهایم بی تو سیاه است، و در كنارت خاكستری ام..
خداحافظی ات به جنونم می كشاند،
و سلامت به پریشانیم..!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار..
بی تو خسته ام و با تو در فرار..
در خیال من بمان..
از كنار من برو..
من خو گرفته ام به نبودنت...!
| Design By : Night Skin |


