تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


سلام...
این که آدم مجبور باشه دو جور اسباب کشی رو، یکجا داشته باشه،
یه جا مبل و کتابخونه، جایه دیگه کامنت و پست و... خیلی مزخرفه!
فعلا که اینجام...
انگار همسایه های خوبی هم دارم... ( گوش شیطون کر! )
خوشحال میشم این کلبه حقیر رو با قدوم مبارکتون روشن کنید!!! 
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:54 توسط پریزاد مجد| |


جمعه ۱۲ آبان ماه سال ۱۳۸۵

سلام...

مدتی میشه که نتونستم آپدیت کنم...
یک مقداری مغزم هنگولیده بود!
یک مقداری نوشته‌هام تلخ شده!
یک مقداری هم اسباب کشی بصورت ضربتی داشتم،
که فوق فاجعه بود!!!
کلی مطلب هست که داره توی سرم خاک میخوره...
زود برمیگردم...
فقط گاهی نظری هم بذارین بد نیست!
حداقل مطمئن میشم تعدادی فرد زنده!!! پستها رو میخونن...!
بگذریم از بعضی خانومهای گل و آقایون محترم که همیشه
کامنتها یا ایمیلهای پر از مهر و محبتشون دلگرمم میکنه...

                 خوش باشید و سلامت
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:38 توسط پریزاد مجد| |


سه شنبه ۲ آبان ماه سال ۱۳۸۵

تو نيستي كه ببيني...

۱۳۸۵/۴/۲۱

تو نیستی که ببینی، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

با چشــــــــمهایی باز، که گویی از وحشت دیروز دیگر هیچگاه بسته نخواهند شد،
ستارگان مضحک سقف را شمارش میکنم. ستارگانی که مثل تو با طلوع خورشید
بی فروغ خواهند شد...

هنوز پنجره باز است،
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درختها و چمنها و شمعدانی ها،
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر،
به آن نگاهِ پر از آفتاب می نگرند.

گوشــهای همیشه ناشنوایم، صدایت را بوضوح میشنود و لبان همیشه بسته ام،
کلمات سنگینی را که بارها و بارها نوشتی، بازهم تکـــــــــــــرار میکند. دســتانم،
گرمی دستهایت را میطلبد و قلبم، آرامش سالهای پیش را...

تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا میکنند!
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،
کنار باغچه، زیر درختها، لب حوض،
درونِ آینه پاکِ آب می نگرند!

بی تو، با همین انگشتانی که بارها بوسیدی، نبودنت را ثبت کرده ام. با گلویی که
بغضی به وسعت مرگ داشت، رفتنت را بی صدا فریاد زدم، انسـانیت را ثابت کردم،
و از دروغ و ریا به او پناه بردم، زیرا تو خواسته بودی که من، من باشم...

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است،
طنین شعر نگاه تو در ترانه من،
تو نیستی که ببینی چگونه میگردد،
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من!
چه نیمه شبها کز پاره های ابر سپید،
به روی لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام.
چه نیمه شبها، وقتی که ابر بازیگر،
هزار چهره، به هر لحظه میکند تصویر،
به چشم همزدنی،
میان آنهمه صورت ترا شناخته ام!

اما نخواستی که او را عزیز بدارم، و هیچوقت هم ندانستی که او، بی تو یعنی هیچ...
ندیدی که او، چگـــــــــــونه بی تو طعم تلخ تنهایی و تهمت ها را با طعم عشق به من
در می آمیزد، و سالــــــــــهای نبودنت را، در سکـــــوت پر غـوغای خود، بی شکـــــوه،
با امید به من می گذراند...
ندیدی که گیســــــــــــــوانش، در آن دیروز دهشتناک، چگونه برف عمر را پذیرا گشتند،
و شـــــــــــــانه هایش را، که زیر سنگینی بار زندگی هر روز کوچک و کوچکتر میشوند،
و چشمـــــــــهایش را، که با تلنگــــــــــــری، بســـان ابرهای بهـــــــــــــــاری می بارند،
و ندیدی که خیانت، چگــــــــونه او را شکست، و ریا، چگونه درد و رنجی بس ناتمام را
به او هدیه کرد...
تو، نبودی که ببینی...

به خواب می مانَد،
تنها به خواب می ماند،
چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند!
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار،
به مهربانی یک دوست، از تو میگویم.
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ،
جواب میشنوم!

تو نیستی که ببینی وحشت رفتن تو، مرا از همه گـــریزان کرد، آنســان که تنهایی را،
با لذتی وصف ناشــــدنی به آغــــــــــوش کشیدم، و لحظــــــــــه لحظــــــــــه عمرم را،
با کلماتی پیوند زدم، تلخ تر از آن صبح شوم...

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو،
به روی هر چه درین خانه است؛
غبار سربی اندوه بال گسترده است!

آنچه را که از تو یادگـــــار مانده بود، خلاصه کردم در تنفر، از ترحـــــم آنان که کودکی را
یتیم دانستند، و خراشیدند جسم و جانم را...

تو نیستی که ببینی دل رمیده من،
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است!

پنجه در پنجه زندگی، گذران عمرم با جدال گذشت... جدال بخاطر او، بخاطر تو، و من...
ستیز با آنان، که علــــــت و معـــــلول نیستی تو را، در بودن او دانسـتند، و سخنانشان
نفس گیر و تهوع آور، لحظات وهم آلود دیروز و امروز را سخت تر میکند...
تو نیستی که ببینی، پر کشیدن پیرمردی نحـیف، خمـوش، صبور، چگونه بی پناهی را
میهمان دلها میکند...
چگـــــــونه دوستان دیروز، تو را در من می جویند، و از این شباهتِ در ظاهـــــــر دردناک،
انگشت حیرت به دهان می برند،
و شگفتا! که خدای تو، سیمایت را در من تکرار کرد، تا ملکــــه عذابی شَوم، برای آنانی
که مسبب گریزت شدند...
امروز دوازده سال از آن روز منحوس میگذرد، و من باز هم خواهم گفت که...
ای کاش هیچگاه چشمان خواب آلودم را باز نمیکردم...

غروبهای غریب،
در این رواق نیاز،
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمارست!
دو چشم خسته من،
در این امید عبث،
دو شمع سوخته جانِ همیشه بیدارست...
تو نیستی که ببینی!!!
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:35 توسط پریزاد مجد| |


جمعه ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

۱۳۸۵/۴/۱۹

آلبوم رو ورق میزنم.
پر شده از لبخندها، اخمها، گریه ها، خاطرات خوب و بد،
اونهایی که بودن، اونهایی که هستن،
لحظه هایی که دیگه هیچوقت بر نمیگردن،
پرشده از من...
گذشته با سرعت از جلوی چشمهام میگذره،
کودکی، سالهای درس و مدرسه،
سالهای خوب با تو بودن، سالهای سختی که بی او گذشت...
یادت هست،
ساندویچ های سوسیســــــی رو که لابه لاش پر میشد از پفـــــک، و چیپس هایی که اگر
اون سس کچاپ کذایی نبود، هیچوقت خورده نمیشدن!
شیشــــــــــه های نوشـــــــابه ای که محــــــض مزاح روی سر رهگذرهایی که خدا میدونه
چرا همیشه پسر بودن، خالی میشد!
شاخــــــــــه های درخـــــــت مــــــو کوچیک ولی پربار همســــــــــایه که غــــــــــوره هاش،
وقت گرگ و میش هـــــوای ســــــــــرد پائیزی، دســــــــــته دســــــــــته غیب میشــــــدن،
و همـــــــــه لذتش به همون بی اجازه کندن و یواشــــــــکی خوردنشون بود، یا همــــــون
کلاس کوچولوی ته راهـــــرو، که به زور دوازده صندلی تکــی رو با دوازده تفنگــــــدار ناآروم
توی خودش جا داده بود، با بالکن دلباز و بخاریی که همیشـــــه دورش جمــــــع میشدیم
برای غیبت کردن پشت سر پسر همســـــایه، رهگذر بخت برگشـــــته کوچــــــه پشتی و
معلمی که پسپر مغزمون رو میسنجید...
یادت هست،
صدای گیتار زیر پنجره اتاق خواب رو اون شب سرد زمستونــــــی، که بیخواب شده بودیم
از فرط درست کردن ستاره های طلایی درخت کریســــــــــمس، یا نگاهی دزدکــــــی رو،
که پشـــــــت پنجره اتاق کار کمین کرده بود، و بیخوابیش رو وقتـــــــی تا نیمه های شب،
بخاطـــــر اون بازی کذایی ماریو بیدار میموندیم، یا روزهایی رو که به بهانه آبله مــــــرغان
اسیر خونه بودم، و باهم نقشه میکشیدیم برای زندگی در بیست سال آینده...
یادت هست،
سیب زمینی هایی رو که شفته شد، املتـــــی که از بس شیر و آب داشت ساعتها هم
زدیم، یا پارک گل محمدی، و ساندویچ همبرگرهای خوشمزه خان دایی.
خلوت پارک جمشــــــــیدیه، همــــــون روزی که بابت خیس بودنم از آبمیوه، شلنگ آب رو
رو به اون پسرک لاغر و نحیف گرفتی، و چقدر خندیدن پیـرزن و پیـرمردهای ورزشــــکار! به
این شور و نشاط ما.
یادت هست،
اون شب ســــــــــرد آذر ماه، میدون تجـــــــــریش، خرید کادوی تولد و آت و آشغالهایی که
باعــــــث شد تقریباً بـــی پول، کنار خیابون با تاکســــــــــی چونه بزنیم، بدون اینکـــــــــه
خم به ابرو بیاریم.
شهربازی، با شلوغی خاص خودش، یا اون فالگیـــری که گفت من و تو همــــزمان ازدواج
میکنیم، با دو دوست، و همیشه با همین صمیمیت، عین دو خواهــــر کنار هم میمونیم.
ولی هیچوقت نگفت،
شایدم نخواست بدونیم، که چه آسون بینمون شکرآب میشه، و من با غـــــــــرور مزخرف
و احمقانه ام حتی راضی نمیشم یکبار هم که شده به حرفهات گوش بدم...
به معذرت خواهی ها، یا دیدن و جواب دادن به اون نامه ها و کارتها و...
یادت هست،
اون روزهای گـرم تابستونـــــی، بالکن دلباز و تاب خوردنها، و آهنگ فائزه رو که زمزمه اش
میکردیم با طعم گس گــــــــــــردوهای نرسیده. حال خراب من رو، اون شـــــــــــــب کذایی
کنار مستربرگر، خونسردی تو و برادر گرامیم برای گــــــــــرفتن پیتزاهایی که حتی شنیدن
اسمشــون حالم رو بهم میزد، تکالیف ریاضی رو، که برای من، حتـــــی از اون پیتزاها هم
بدتر بودن، مثل ادبیات و زیست شناسی جانوری، برای تو...
فرمولهای مزخرف فیزیک و شیمی، یا اون آزمایش گروه خونی، توی آزمایشگاه نو مدرسه،
که به زور نیم ساعتی با انگشتهای دستت کلنجار رفتم، تا بتونم نیم میلیمترش رو ببرم،
بلکه کمی از خون مبارکتون رو برای تعیین گروه خونیت استفاده کنم، آخــــــــــــــــرش هم
جواب آزمایشهای من و تو قاطی شد، و نفهمیدیم من اُ منفی بودم یا تو...
یادت هست،
بابت علایق دیگران، یک شبه چهل تا از کاست هام رو بردی، حتی به زور من هم که بود،
سیاوش قمیشی رو به ابی ترجیح دادی، که بتونیم باهم بخونیم...
یا اون آهنگ کذایی سیاوش شمس رو، که نوشتمش توی اون دفترچه پر از شعـــــرهایی
که تک تکشون رو دوست داشتیم...
یادت هست،
بسته نوک مداد نوکی رو که کادوی تولدم شد!!!

راستی! من یادم بود،
تو یادت هست؟!!
تولدت مبارک...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:32 توسط پریزاد مجد| |


جمعه ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

00006

۱۳۸۵/۴/۷

بار اولیه که اونو می بینی. بی تفاوتی، سردی، مثل همیشه...
اون پر از حرارت، پر از شور جوونی...
شلوغه، با حرارت حرف میزنه، نگاهت میکنه،
مثل مرده ساکتی، ذوب هیچکدوم از این حرکات نمیشی!
میخنده، ولی جوابش یه نیمچه لبخند کج و معوج کنار لبهاتِ،
که چیزی بین گریه یا پوزخندی به گذشته اس،
یا این وضع مسخره، خودت هم نمیدونی...
نمیفهمی چرا اینجایی، چرا موندی، چرا تحمل میکنی؟!!
پاشو خودتت رو تکون بده،
بجنب عمرت رفت، تو هنوز موندی،
چرا اینطوری؟! چرا تو؟! چرا اون؟!
حتی لبخندهای یکوری هم فراموشت میشن...
اخم کردی،
ابروهات جوری بهم گره خوردن که انگار باز شدنشون
تا ابدالآباد طول میکشه!
مثل برج زهرمار نشستی یه گوشه،
لال شدی، دندونهات کلید شدن،
انگار لابه لای فک و حلقومت رو با سیمان پر کردن،
ذهنت چی؟
اونهم خالی شده یا شاید هم نه،
پر از صداس،
انگار هفتاد نفر با هم دارن حرف میزنن، رای میدن،
تصمیم میگیرن، رد میکنن...
هیچی یادت نمیاد،
حتی یک جواب خشک و خالی به سؤالهای بی سر و ته،
انگار فهمیده،
از خیر حرف زدن با مجسمه ای مثل تو میگذره،
گرم صحبت با بقیه اس، ولی چشمهاش روی تو قفل شدن...
بزرگترین شکنجه ها و سخت ترینشون انقدر عذابت نمیدن که این نگاه مشتاق،
به خودت میپیچی از درد برانداز شدن، از درد سنگینی نگاهی که
خیلی خریدارانه با تمام قوا داره جنس رو میسنجه،
ممکنه حتی نیم نگاهی باشه، پاک هم باشه، اگر باشه...!!!
ولی برای تو زیاده،
سخته، رنجت میده...
هیچ جایی رو پیدا نمیکنی برای قایم شدن،
شاید زیر میز، مثل زمان کودکی، پشت لباسهای توی کمد،
یا بالای اون کتابخونه،
هیچ جا تویی رو که دیگه الآن هستی توی خودش پنهان نمیکنه...
باز هم نشسته روبروی تو،
با همون نگاه لعنتی، با همون اشتیاق مهار نشدنی، با همون حرارت،
حتی بیشتر از قبل!
باز هم ساکتی، باز هم تو نیستی،
جسمت هست، اما روحت، فکرت، اینجا نیست...
رفته،
ولی تو هنوز به جای خالیش زل زدی!
از همه طرف نصیحت، از همه طرف حرفهای بی سر و ته،
توی گوشت زمزمه میکنن:
فکر کن، تصمیم بگیر، خودت رو تباه نکن، به آینده فکر کن،
به خودت، به زندگیت، به اون، به خانواده، به همه کس و همه چیز...
باز مات موندی به جای خالیش!
به همون مبلی که تا چند دقیقه پیش سنگینی وزن اون رو تحمل میکرد،
مثل اون گوسفندی که سنگینی دست قصاب و چاقوش رو با هم تحمل میکنه،
مثل تو که زیر سنگینی اون چشمها خورد شدی...
سرت رو مثل یه بره مطیع تکون میدی، چون از آخرش خبر داشتی،
میدونستی یه روز بالاخره این لحظه میرسه که از همه چیز دل بکنی،
همه چیز رو جا بذاری، مثل دلت که سالهاست جا مونده!
با خودت کلنجار میری،
با احساست، با منطقت، با روحت، حتی با من...
احساست مغلوب میشه،
مغلوب منطقت، مغلوب حرفهای بی ارزش دیگران،
مغلوب نصیحتها، مغلوب سرنوشت...
قبول میکنی،
تقدیری رو که دیگران میخوان بنویسن،
تقدیری که نقش اصلیش رو دیگه فقط جسمت داره!
میپذیری،
میگی به زمان نیاز داری تا عادت کنی،
تا ببینی کجایی، ولی میدونی بهانه اس، یه بهانه احمقانه...
بهت فرصت میدن،
ولی آیا واقعاً احتیاجی هست به اینکه بفهمی چقدر اشتباه میکنی؟!!!
نه،
میخوای تمومش کنی، هرچه سریعتر بهتر...
نه می بینی و نه می شنوی،
پاهات جسمت رو مثل شیی بی مصرف دنبال خودشون میکشن،
حرف میزنی، ولی اصوات مبهمی رو زمزمه میکنی که شک داری،
حتی کسی چیزی ازشون فهمیده باشه،
خودت رو با کار مشغول میکنی، ولی بی فایده اس،
مثل رباتی که کارهاش رو از پیش تعیین کردن، ماتی، ماتِ ماتِ مات...
فقط ذهنت مشغوله،
پشت سر هم، بی وقفه، با شدت و حدت تمام، میشنوی که میگه:
ابلهی، ابله ترین موجود روی زمین، ابله ترین عاشق دنیا، ابله ترین...


پ.ن. میگن پرنده ای هست که فقط یکبار، اونهم لابه لای خارهای یک درخت مخصوص،
زیباترین آوازی رو که ممکنه، با تمام وجودش میخونه! و انقــــــدر به این کار ادامه میده و
بالهاش رو بهم میزنه تا میمیره...
حالا افسانه یا واقعیت، هر بار یاد این پرنده می افتم، ناخـــــــودآگاه کارش رو با آدمهایی
مثل تو مقایسه میکنم. تو و امثال تو همینطــــــــورین، دقیقاً زمانی که عاشق میشین.
زمانی که برای اولین و آخرین بار به عشــق واقعی میرسین، زمانی که برای همیشــــه
روحتون رو با دیگری پیوند میزنین... من هم...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:22 توسط پریزاد مجد|


جمعه ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

00005

۱۳۸۵/۳/۳۱

بچه که بودم، گذشـــــته از نوروز دو تاریخ در ســـال برام خیلی جالب بود، آخرین روز در ماه
آذر و خرداد!
تکلیفم با نوروز و شب یلدا که معلوم بود، اسم داشتن، ولی از هر کسی که می پرسیدم،
اسم این آخرین روز خرداد یا همون بلندترین روز سال رو نمی دونست.
منم که عادت داشـــــــتم برای هر ســــــــؤالم جواب منطقی بشـــــنوم، خیلی سخت بود
که از خیر این قضیه بگذرم.
اینکه یه بچه چهــار ـ پنج ساله ازتون بپرســـه اســـم بلندترین روز خرداد چیه و شما بعد از
چند ســـال و اندی زندگـــــی هنوز ندونین توی این 365 صبح و شب به این روز وامــــــونده
چی میگن، بعضی ها رو خیلی می چزونه! اون زمان هم همینطور بود...
خوب یادم میاد که تا چند سال من سالی یک هفته طبق معمول از همه یکــی چند بار این
سؤال کذایی رو می پرسیدم، و هر بار هم بعد از کلی ذله شدن خودم و دیگــــــــران اجباراً
بی خیال قضیه می شدم، تا سال بعد...
تا اینکه رفتم کلاس پنجم، و دســت بر قضا معلمی برای درس دینی و قرآن به کلاســــــمون
اومـــــــد، که بر خلاف اکـــثریت مدرس های دیگه این درس تمام فکر و ذکرش تعلیمات دینی
و خوندن قرآن نبود!
خانم مسن یا بهتره بگم پیرزنی بود عارف مسلک و عاشق ادبیات، که عصا زنان راهــش رو
به دل همه بچه ها باز کرد.
بحث می کـــــرد و همه رو به حرف می کشید، و اگر این دختر بچــــــه های ده ســاله احیاناً
چرت و پرتی هم راجع به مسائل دینی از دهنشون می پرید، در عوض بیرون کردن از کلاس
و گزارش به دفتر، با حوصله سعی می کرد جریان رو درست حل و فصل کنه، و با توضیحاتش
زمینه ای رو برای بچه فراهم کنه که در آینده طرف بی دین و ایمون درنیاد...
تا مدتها می دیدم که چشمش به دهــــن منه تا لااقل یک بار هم که شـــــــده توی بحث ها
شرکت کنم یا چیزی بگم که بشـــــــه راجع به اون باهام بحث کنه، چون همه می دونستن
که مادر بزرگم، یعنی مادر مادرم ایرانــی نیست و دین خودش رو حفظ کرده، به همین دلیل
هرکســـــــی تلاش خودش رو می کرد تا بفهمه من واقعاً کدوم طرفی هستم، یا به عبارتی
اعتقادم به کدوم سمت بیشتره، اسلام یا مسیحیت...
و باز برعکـــــــــــــس همه که به زور سر حرف رو باز می کردن و نمی فهمیدن این رقیبی که
به رینگ بوکــس دعوتش می کنن فقط و فقط یه بچه نه سال و نیمه س، خانم معلم نازنین
با صبر و حوصله تمام منتظر انفجار نهایی بود!
منم شیرفهـــــم شده بودم که نباید هـــر حرفی رو هـــرجایی گفت، یا نباید هـــر سؤالی رو
از هرکسی پرسید، نتیجتاً کلــــی با خودم کلنجار می رفتم که مبادا حرفی بزنم یا سؤالـی
بپرســــــم که مثل قضیه اون بلندترین روز خــــــــرداد طرف رو ذله کنه، و چون کســـی قدرت
جواب دادن نداره بی ربط تلقی بشه...
در نهایت طبق معمول همیشه لال مونی موقتی گرفتم!!!
گو اینکه اون زمان بحث اصلی کلاس آخرت، بهشت و جهنم بود و من، اگر هم می خواستم
باز نمی تونستم چیزی بگم، چون اعتقادی خلاف اصول اساسی دین داشتم، ولی باز دلـم
می خواست ببینم این یکی می تونه جوابی برای سؤالات عجیب و غریبم داشـــته باشــــه
یا نه...
اینجوری شد که یه روز وقتی ازم پرسید تو سؤالی نداری؟ بی مهابا از دهنم پرید: اسم این
روز بلنده سال که تو خرداده چیه؟! شب یلدا رو میدونم، ولی اون یکی که اسم نداره چی؟!!
نگاه متعجبش رو می بینم، خنده گوشه لبش رو هم همینطور، مثل صداش که توی گوشمه،
که گفت: اسم داره مادر، بهش میگن روز شیدا...!
هنوز دهــن خودم رو می بینم که مثل ماهی بیرون از آب وا مونده، نگاه بچه های کلاس رو
که نفهمیدن چی به چیه، چشـــــــــم های خودم رو که مات مات خیره شدن به تو، و تو که
با آرامـــــــش همیشگــــی خاص خودت، با اطمینان از مجاب شـــــدن من، بی هـــــراس از
سؤال های بعدی با دسته اون عصای کنده کاری شده زمان قاجار بازی می کنی... بعد آروم
انگار برای نوه ات قصه ای تعریف می کنی، گفتی...:

سالهای سال پیش، همون وقتها که هنوز دختر شاه پریان  و شاهزاده ســــــــوار بر اسب
سفید، عاشق هم نشده بودن، خدای هفت آسمون به زن و مردی بعد از سـالها تنهایی
دو تا دختر داد. یکی از یکی زیباتر، اسم یکیشون رو که موهاش مثال خورشید خرمنی از
طلا بود و می درخشید، شیدا گذاشتن، و دیگری رو که صورتش تلأ لو مهتاب رو داشت و
لباش مثل دونه های انار شرابی رنگ، یلدا...
سالها از پس هم زود گذشت.
پادشاهی به سلطنت رسید که یک پسر داشت، ملک جمشید.
شیدا، شیدای ملک جمشید شد، ولی عشقش رو از یلدا پنهان می کرد.
تا اینکه روزی از روزها با ملک جمشید به کنار دریا رفتن تا مثل همیشه
سر در گوش هم از عشقشون و روزهای آینده بگن. غافل از اینکه سرنوشت
برای شیدا طور دیگه ای رقم خورده بود...
شاهزاده که دست بر قضا سلامت روحی نداشت، بعد از کام دل بر گرفتن
از دخترک بینوا، پنجه هاش رو دور گلوی او حلقه کرد و با قدرت فشرد...
خورشید گریست، دریا به خروش اومد، ولی شیدا تاب مقاومت نداشت.
چنگال های ملک جمشید راه نفسهای اون رو می بست.
خورشید هم دیگه توان موندن نداشت، ساعتها از وقت غروبش گذشته بود،
تا اینکه تموم شد!
آخرین نفس، آخرین نگاه، و شیدا گذاشت و گذشت...
پیکر رنجورش رو شاهزاده به آب انداخت،
دریا آروم گرفت، خورشید هم غروب کرد.
دیگه هیچکس، هیچوقت، شیدا رو ندید،
ولی خاطره اون روز طولانی در خاطره ها موند. همه از اون روز،
بنام روز شیدا یاد می کردن...
تا اینکه بعد از ماهها، یلدای از همه جا بی خبر دل به شاهزاده باخت!
اینبار ملک جمشید طعمه ای دیگه برای دریا آماده کرده بود!
آخرین روز از فصل پائیز، باز هم ساحل دریا میزبان دو عاشق بود،
باز هم همه چیز تکرار شد...
اینبار خورشید ساعتها قبل از آسمون رخت بر بسته بود
و جایش رو با مهتاب عوض کرده بود، اینبار مهتاب می گریست،
دریا هم نا آروم بود، مثل قبل...
تحمل یلدا تموم شد، مهتاب هم همینطور،
باید جایش رو به خورشید می داد،
عمر شب خیلی طولانی شده بود،‌
یلدا رفت، مثل مهتاب، مثل شیدا، مثل خورشید...
آروم گرفت مثل دریا، و پیکرش به آب سپرده شد،
مثل قبل...
دریا آروم گرفت،
شاهزاده برای همیشه ناپدید شد،
هیچکس هیچوقت یلدا رو ندید، مثل شیدا...
ولی خاطره اون شب طولانی در خاطره ها موند. همه از اون شب
بنام شب یلدا یاد می کردن...
دیگه نه شیدایی بود و نه یلدایی...
حالا چرا همه این دو روز و شب رو به جشن میگذرونن، خدا می دونه...

هنوز قیافه بچه های خواب آلود کلاس یادمه که از پایان قصه ات روترش کــرده بودن،
قیافه مبهوت خودم که مونده بودم قصه رو باور کنم با جواب، یا سؤالم رو بی جواب،
صورت پیر و خسته تو رو،
و صدای آقا کلاغه که انگار فقط بلد بود رو اعصاب همه راه بره...
هنوز بعد از اینهمه سال نمی دونم از کجا این قصه رو ساختی،
حتمی مثل من بچه های زیادی رو دیده بودی،
با یک سبد پر از سؤالهای بی سر و ته...!!!
ولی این رو می دونم، که هر وقت آخرین روز خرداد می رسه،
روی برگ تقویمم ناخودآگاه می نویسم، روز شیدا...
و هرکسی هم که می پرسه چرا، این داستان رو براش میگم!
باز تو با اون عصای کنده کاری شده زمان قاجار روبروم میشینی،
عینکت رو روی بینیت جابجا می کنی،
و با چشمهای مهربونت زل می زنی به من، و میگی...:
سالهای سال پیش...

راستی، یادت هست، میگفتی نمیمونی زیاد،
ولی هرکی موند، اگه قیامت رو دید، یادت کنه...
یادت هست، چقدر سر اون نماز آیات،
بقول خودت جون به سر شدی،
تا یادمون بدی وسط نماز نپرسیم:
خانم اجازه! وسط زلزله چطوری نماز آیات بخونیم؟!
پس تکلیف مامان و بابامون چی میشه؟!!!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:19 توسط پریزاد مجد| |


جمعه ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

۱۳۸۵/۳/۲۹

هیچکس یادش نبود، یا شایدم بود ولی به روی خودش نمی آورد...
هیچکس چیزی نگفت، یا شایدم گفت ولی وقتی که یک روز گذشته بود...
هیچکس خطی ننوشت،  هیچ دستی شمعی روشن نکرد،
هیچ آغوشی گشوده نشد، هیچ عکسی گرفته نشد...
تو بودی و تو... تو بودی و پنجره... تو بودی و دیوار... تو بودی و تنهایی...
و انگار هیچکس نفهمید که بودی... هیچکس نفهمید که هستی...
ولی تو باور کردی،
همه بهانه ها رو... همه سختی ها رو... همه ناراحتی ها رو... همه دردها رو...
انگار همیشه بودن، همیشه هستن...
مثل تو که همیشه بودی، همیشه هستی...
مثل بچه های پنجره روبرویی، مثل پسرک شیطون کوچه بغلی،
مثل دخترک ناقلای همسایه،
مثل پنجره، مثل دیوار،
مثل زندگی... مثل مرگ... مثل من...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:8 توسط پریزاد مجد|


چهارشنبه ۱۵ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

!

۱۳۸۵/۳/۲۷

یادمه سالهای آخر دبیرستان خدا میدونه چه کسی، کجا و چرا به مشـــاور مدرسه پیشـــــــــنهاد داد تا
از یه روانشناس معروفی خواهش کنن یه مدتی برای مشاوره با بچــه های کلاس به دبیرســـــــــتان ما
بیاد که اون زمان بیشتر به هتل شبیه بود تا یه دبیرستان دخترانه! در هر صورت آقای دکــــــــــــــتری که
هم اون موقع هم در حال حاظر شهرت زیادی داره قبول زحمت کردن و در هــفته دو روز رو با جونورهایی مثل ما کلاس مشاوره گذاشتن... حالا بماند که جلسه اول چقدر بنده خدا اذیت شد تا بتونه با بچــه ها ارتباط برقرار کنه و کرم ریختن شرهای کلاس رو ندیده بگیره، ولی از جلسه دوم به بعد ارتباطــــش با ما جوری شد که همه یکجورایی بهش عادت کردن و روزشماری می کردن تا بیاد و به دردودل همه برسـه!
منم که همیشه از بچه های ساکت و آروم کلاس بودم تا جلسه سوم ساکت و صامت فقط به حرفهــــا گوش می کردم و ابداً حاظر نبودم توی هیچکدوم از بحث ها شرکـت کنم تا اینکه کــــــم کــــــم یخ منم
شکست و از خودم گفتم...
یه روز که طبق معمول از زمین و زمان شکایت می کردم، آخر غرغرهام بهش گفتم حالا شمـا می گید
من چکار کنم؟؟؟ خیلی خونسرد و بدون تأمل گفت: نفس بکش!!! هیچ وقت حالت اون روزم رو فراموش
نمی کنم، من همیشــه سعی می کنم از صــورتم نشه حال درونم رو فهمید، یعنی اگــــــــــر حــرف یا
حرکتی رو دیگران با جیغ و داد و قیافه های متعجب نگاه می کنن من اینطور نیستم، اینه که وقتی دکتر اونطوری جوابم رو داد دیگه جوری جا خوردم که ناخودآگاه با یه نگاه عاقل اندر سفیه به جناب روانشناس! گفتم این یعنــــی چــــی؟!!! که دیدم باز در کمال راحتی با یه خنده فروخــــــورده از دیدن حالت نگاه من
گفت: یعنی همین! نفس بکش...!!!
بعدها خودش برام توضیح داد که معنی جمله ای که اون روز بهــم گفته بود یعنی زندگی کن، از لحظاتت لذت ببر، سخت نگیر، امید داشته باش و جریان داشته باش...
می گفت تو زنده ای چون نفس میکشی، پس درست نفس بکش. بذار دم و بازدمت رو خوب حس کنی اونوقت می فهمی چقدر رمز و راز توی این نفس هست، اونوقت قدر زنده بودن رو می دونی، قدر اینکـــه
می تونی باشی، بودن رو می فهمی و برای نبودن خیلی چیزها و خیلی افراد خودت رو عذاب نمیدی...
می گفت یه لحظه آدم هایی رو تصـــــور کن که نمی تونن درست تنفس کنن، خودت رو بذار جای اونها، ببین چقدر سخته که هر لحظه فکر کنی این آخرین نفسه... بعضی از اونها بابت این نفس هر لحظـــــــه خودشون رو به مرگ نزدیک می بینن ولی تو بابت شکوه داشتن دائم از دست روزگار روزی صــــــــــد بار
می میری و زنده میشی...
این شد که دیگه بعد از اون مدت، هر وقت هر کسی رو میبینم که پیشم دردودل میکنه یا ناشکری خدا، بی اختیار این جمله رو تکرار می کنم: نفس بکش...

من صدای نفس باغچه را می شنوم...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:5 توسط پریزاد مجد| |


چهارشنبه ۱۵ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

كاش...

۱۳۸۵/۳/۲۱

جایی در نزدیکی ما قلبهای کوچکی هستند که می تپند برای کلمه ای محبت آمیز
و دســـتهای کوچکــــی هســــتند که می کــــوشــند تا باز گــرمی دســـتهای حتی
یک غریبه آشنا را احساس کنند...
و هســتند چشـــمان زیبایی که به امـــــید دیدار همان غــریبان دشـــــت آشــــنایی
روزهاست به اشک نشسته اند...
در نزدیکی ما شهریست به وســـعت تمامی کهکشانها و به پاکی تمام اقیانوســــها
و به سبزی تمامی جنگلهای عالم...
در نزدیکی ما شـــهریست که تک قانون ورود به آن تنها کلمه ایست از روی عشــــق
و نوازشی است از روی محبت و بوسه ایست بی ترحم...
آری شـــهریســت کــه سـاکنانش با چشــــــمانی لبریز از مرواریدهــای درخشـــــان،
روزها و شـاید ســـالهاســت به امــــید یک محــیط گرم و صمیمی، به امید داشـــــتن
دو موجود استوار به نامهای پدر و مادر در انتظار نشسته اند...
و ما...
سرگردان و تهی در زندگی و لحظه لحظه آن، در شلوغی و ازدحام کوچه های ســرد
و تاریک شهرمان گم شده ایم و به یاد نمی آوریم چشمان زیبا و مشتاق را...
به یاد نمی آوریم دستان کوچک و آرزومند را...
به یاد نمی آوریم قلبهای تنها و پرطپش را...
قلبهایی که ما را می خوانند...
می خوانند تا که باز به دیدارشـــــان برویم بی ترحـــــــــم و ببینیم که چگـــــونه آنان،
این کودکان در شهر یخی، شهری دیگر ساخته اند با عشق و با گرمی آن...
کاش کمی بیشتر می دانستیم که هستند کودکانی فراموش شده در گوشه گوشه
همین شهر یخی، آرام و بی صدا، به امید نوازشی هرچند ناچیز،
از جانب ما ساکنان سردرگم...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:57 توسط پریزاد مجد|


چهارشنبه ۱۵ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

۱۳۸۵/۳/۱۲

این که آدمیزاده جماعت اکثراً تنبل تشریف دارن، زیاد جای تعجب نداره!!!
مثلاً یکی از اون تنبلهای قهار منم...
اینهمه وقت از شروع این وبلاگ میگذره، ولی من خیلی خود کشان کردم،
فقط همین تعداد کم نوشته گذاشتم اینجا...
یکی از دلایلشم شاید این باشه که با سرعت های بالای اینترنت، من یکی
یه جورایی زورم میاد آپدیت کنم و همون متد قدیمی یعنی کاغذ و قلم رو
ترجیح میدم!!! اینه که اینجا اینطور سکته ای آپدیت میشه...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:53 توسط پریزاد مجد|


چهارشنبه ۱۵ شهریور ماه سال ۱۳۸۵

تولد

۱۳۸۵/۲/۲۶

بیست و چهار ساله شدم...
بیست و چهار بهار رو گذروندم...
بیست و چهار شمع...
بیست و چهار آرزو...
آیا ممکنه این آخری برآورده بشه...؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:49 توسط پریزاد مجد| |


سه شنبه ۲۹ فروردین ماه سال ۱۳۸۵

هفت، هشت سال پیش نه خودم و نه هیچکس دیگه فکر نمی کرد من تا این سن مجــرد بمونم. حالا میگم این سن، پیش خودتون میگین این دختره خله! مگه چند سالشه؟!
می دونم بیست و چهار سال سنی نیست، اما برای کسانی که از نزدیک منو میشناختن واقعاً عجیب بوده و هست که چرا من هنوز ازدواج نکـــــــردم. با صورتی که خدا متاسفانه بهم داده و با موقعیتی که داشتم، همه انتظار یه عقد و عروسی سریع رو بعد از گرفتن دیپلمم داشتن و حتی شــــــرط بندی هم
می کردن، ولی انگار قرار نبود هیچکدوم این شرط رو ببرن! چون من اینقدر آدمهای با صلاحیت! دیدم که کاملاً برای خوشبخت نمودن! آفریده شده باشن، که کاملاً از تشکیل کانون گرم و پر مهـــــــــر خانوادگی
منصرف بشم!
دلایلم ابداً از نظر دیگران منطقی نیست، ولی اصلاً نه الآن، نه هیچ وقت دیگه مهم نبوده، چون خــــودم
می دونم، آدم باید با عشــــق زندگــی کنه یا لااقل یه دلیل منطقــــی داشته باشه که بابتش زندگــــی
مجردیش رو ول کنه و حاظر بشه بقیه عمرش رو با فردی دیگه سر کنه. حداقل برای من که اینطوریه!
من شدیداً معتقدم باید کسی باشه که بتونه منو از رو ببره! کسی باشه که بتونه متقاعدم کنه تنهاییم رو کنار بگذارم و بقیه عمرم رو باهاش قسمت کنم. کسی که وقتی دیدمش ناخودآگاه آدم بشم!!!
و هنوز اون آدم پیدا نشده....

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:41 توسط پریزاد مجد| |


سه شنبه ۲۹ فروردین ماه سال ۱۳۸۵

کمتر از یک ماه دیگه بیست و پنج سالم میشه یعنی بیست و چهـــــــار سالم تموم میشه و من انگـار
نه انگار! بازهم به این روزمرگی ادامه میدم. نه اینکه نخوام، نمی تونم این وضع رو تغییر بدم. گاهـــــی
اوقات آدم یه کاری می کنه که تا آخــــــــــر عمرش نمی تونه جبرانش کنه! زندگی منم همینجوری سر
یه لج و لجبازی بیخود و بی جهت یهو عوض شد. (عوض که خوبه! یهو زیر و رو شد.)
بعضی وقتها که مامان از دســـــــتم به معنای واقعی عصبی میشه و دیگـــــــه نمی تونه اخـــــــلاق گند
و لجبازی های مزخرف منو تحمل کنه و واقعاً به ستوه میاد، پیش خودم فکر می کنم طفلک چه تحملی داره، چه صبر ایوبی داشته برای بزرگ کردن من. اگه می دونست من قرار اینقدر اعصابش رو خورد کنم، شاید که نه حتماً از بوجود آوردن من صرف نظر می کرد!!!
مامان هیچ وقت با درس خوندنم مشکلی نداشت چون یه چند سالی شاگرد اول بودم بقیه سالهــــای تحصیلم رو هم اگر اول نمی شدم بازهم نمراتم عالی می شد. با طرز رفتارم توی اجتماع یا طرز لباس پوشیدنم هم هیچوقت مسئله نداشت، چون خودم همیشه مراقب رفتار و کردارم بودم.
مشکل اصلیش یکی با دوستام بود که همیشه قربون خدا برم جز ضرر برای من و خانوادم نتیجه دیگه ای نداشتن و دیگه اینکه من گاهی اوقات یا به قول خودش اکثراً اگه احساس کنم وادار به انجام کاری شدم
یا حتی مجبور بشم با کسی مشورت کنم که حس می کنم یا مطمئنم صلاحیت نداره، حاضرم به ضـرر خودم عمل کنم ولی نه مشورتی مطرح باشه نه زیر بار حرف زور رفتنی! اینجوریه که گاهـــــــــــی اوقات تصمیماتی می گیرم که شاید اصلاً به صلاح نباشه. ( البته می گرفتم، الآن دیگه یال و کــــــوپالم ریخته،
دیگه سعی می کنم از این غلطا نکنم! ) این میون کسی که حتی بیشتر از خودم اذیت میشه مامانه.
من همیشه معتقدم اون همتا نداره، چون مثل یه مرد رفتار می کنه در عینی که باید نقش مــــــــادر رو داشته باشه، هم برام پدر بوده هم مادر، نه تنها واسه من که واسه بقیه هم همیشه یه پشــــــــتیبان واقعیه. بعضی وقتها پیش میاد که نمی دونم مامانمه ، بابامه یا دوستم....
بعد از فوت پدرم، یعنی دوازده سال پیش با اینکه همه می دونستن مامان یه زن مدیر و مدبر واقعیه اما خود من هیچ وقت فکر نمی کردم مامان اونقدر مردونه رفتار کنه که اصلاً زن بودنش رو فراموش کنه! ولی این اتفاق افتاد، اون آنقدر تو مسائل روزمره غرق شد که زن بودنش، احساسش و خیلی چیزهای دیگه رو فراموش کرد....
خیلی مرده! اینو نه من همه میگن و اعتقاد دارن که توی اطرافیانشون کمتر زنی مثل مامان دیدن یا اصلاً ندیدن! این هم برای من باعث افتخاره و هم گاهی باعث میشه فکر کنم چطور میشه اینهمه فداکاری رو جبران کرد. آخرش هم می بینم هیچ... اون اونقدر بزرگه که هیچ چیزی پیشش ارزش نداره. همه مادرها اینطورن... حالا شایدم همه نه، ولی اکثراً حتی اگه اشتباهی هم نسبت به زندگیشون یا بچه هاشون انجام بدن، بازهم خوبی طرف رو میخوان.
در هر صورت از اونجایی که من دوست صمیمی ابداً ندارم و به دلایلی معاشرت هام رو هم شدیداً محدود کردم، رفت و آمد زیادی ندارم و اکثراً وقتم رو با خانوادم میگذرونم. به همین دلیل مامان بهترین رفیقمه که نه بهم نارو میزنه نه برام دردسر درت می کنه، اینه که خیلی به هم نزدیکیم و گاهی این ناراحتی براش پیش میاد که چرا من باید تنهایی رو به رفت و آمد با دیگران و معاشرت با آدمهای همسن و سالم ترجیح بدم و اونقدر از ازدواج و مسائل حاشیه اش وحشت داشته باشم ( یا متنفر باشم ) که نخوام به قولی یکی از پسرهای دور و برم رو تور کنم! چون تقریباً دیگه فقط خواجه حافظ شیرازه که اونم تازگیها فهمیده من و ازدواج عین جن و بسم ... شدیم! یعنی هر جا، هر زمان اسمـــــی از ازدواج و ... راجع به من پیش بیاد، من فرار رو بر قرار ترجیح میدم. اینم یکی دیگه از انواع مشکلات روانی منه که شده درد بی درمـون واسه مامان خانوم گل...
بیچاره مامان هر وقت یه پسر خوش تیپ و خانواده دار پیدا میشه که یه کوچولو! تمایل داره با ما معاشرت کنه، عزا میگیره، چون می دونه این بنده خدا هنوز حرفشو نزده من پاشو از خونمون بریدم!
خلاصه من جونوریم که لنگم هیچ جا پیدا نمیشه... یه جونور اردیبهشتی....
  
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:34 توسط پریزاد مجد|


دوشنبه ۲۱ فروردین ماه سال ۱۳۸۵

بدون شرح!

در ابعاد این عصر خاموش، من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم...


شده تا بحال یه کاری کرده باشین، مقصر هم باشین، بدونین اشتباه از خودتون بوده،
مغرور هم باشین، از خر شیطون هم نتونین پیاده بشین، تازه طلبکار هم باشین؟؟؟

من در حال حاظر یه همچین احساسی دارم!
ولی در ضمن این بین یه مسئله ای هم هســـــت که وضع رو از آنچه که میتونه باشه
بدتر می کنه و اونهم اینه که اگر بخوام هم نمی تونم عذرخــــــواهی کنم، یعنی دیگه
اصلاً وضعیت مثل قبل نمی شه!

یعنی اگر کسی بتونه اتفاقی رو که سه سال پیش افتاده، و دسـت برقضا باعث شده
یک تصـــــــــمیم کاملاً غلطی گــــــرفته بشه رو بعد از این همه مدت درســــــتش کنه
من بهش مدال میدم!!!

یعنی اصولاً امکان نداره انسانی به احمقی و نفهمی من وجود داشته باشه!!!

یعنی من به واسطه این مقایسه از تمام احمق ها و نفهم های دنیا عذرخواهی می کنم...!!!


پ.ن. نخونین! اصلاً این پست ها رو نخونین! همش هذیونه!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:25 توسط پریزاد مجد|


پنجشنبه ۱۰ فروردین ماه سال ۱۳۸۵

هفت سين...

آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت...

سلام

سال نو مبارک

امیدوارم سالی داشته باشید پر از امید، سلامت، سعادت و ســـــــربلندی...
امیدوارم هر روز و هر لحظه از عمرتون آکنده از عطر عشـــق و محبت باشه...
امیدوارم امسال به هر آنچه که آرزو دارید برسید...

من اومدم...!!!
بعد از تقریباً هشت ماه که از درست کردن اینجا می گذره بالاخره اومـــــــــدم
از این به بعد هذیونهام رو اینجا بنویسم بلکه برای مدتی کاغذ و قلم از دستم
راحتی داشته باشن!
اومدم یه کوچولو مهمون دلهایی باشم که می دونم سبزن، خیلی سبز...

من چه سبزم امروز،
و چه اندازه تنم هشیار است...
نکند اندوهی،
سر رسد از پس کوه...؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:18 توسط پریزاد مجد| |


شنبه ۱۵ مرداد ماه سال ۱۳۸۴

دریغ بر ملتی که لباسی را بر تن می کنـد که خود نمی بافــد، نانی را می خـورد
که خود درو نمی کنـد، شــرابی می نوشـد که از چرخشـت او جــاری نمی گـردد.

دریغ بر ملتی که زورمـدار را همچـون قهرمانی تشـویق می کنـد، و ســــلطه جوی
پر ابهت را عـطابخش می انگـارد.

دریغ بر ملتی که در رؤیــای خـــویش خــواهشـــــــی را خـــوار می شـــمرد، اما در
بیــداری تســـلیمش می شـــود.

دریغ بر ملتی که دم بر نــمی آورد، مگـــــــــــــــــر هــنگامی که در تشــییع جـــنازه
 گـام برمی دارد، خود را نــمی ســـتاید مگـــــــــــــــــــــــر در مــیان ویرانه هـــایش،
و عصــــیان نـــمی کنـــد مگــــر هــنگامی که گـردنش در میان تبر و کنـده قـرار دارد.

دریغ بر ملتی که سیاســــــــــــتمدارش روباه اســت، فیلســــــــوفش شـــعبده باز،
و هنرش هنر وصـــــله کــاری و تقـــلید.

دریغ بر ملتی که با شـیپور به اســـتقبال حــاکـم تازه اش می رود، و با هــــو کـردن
بدرقــــه اش می کنــد، تنـــــها به خــاطـر اینکـه با شیپور به اســـتقبال دیگری برود.

دریغ بر ملتی که فـــــــرزانگــــــانش پیر شــــــــدنـــــــــد و مــــــــردان شجــــــــاعش
هـــــــــنوز در گــــــــهواره انــــد.

دریغ بر ملتی که پـــاره پـــاره شــــــــده اســــــــــت، و هـــــــر پــــاره ای خـــــــود را
مــــــــــلتی می دانــد...


                                                   جــــبران خـــــلیل جــــبران

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:8 توسط پریزاد مجد|


جمعه ۱۴ مرداد ماه سال ۱۳۸۴

در آستانه خزانی دیگر، باز هم دلگیرم...
از تمام روزهایی که می گذرند پرشتاب، متنفرم...
و گریانم، در سوگ آنچه که از دست داده ام...

می دانم که عشق چه زود فراموش می شود، و رنگ و بوی محبت چه زود از دلها می گریزد...
تنها مانده ای بر خاکی سرد، بی هیچ امید، تاروپود از هم گسیخته زندگیم را وصله می کنم...
مرکب عشق را بی هیچ تاختن، از دست داده ام...
و اکنون...
بی توجه به گذر ایام، فصول زندگیم را در پی صداقتی ناچیز،
بی حاصل ورق می زنم...!


                                                     از مجموعه حریر خیال
                                                         زمستان ۱۳۷۹ 
                                                               

سلام...

امیدوارم بعد از کلی در به دری و پراکنده نویسی، بتونم اینجا در مدتی هر چند کوتاه مهمون خوبی
برای شما باشم.
تا چند ماه پیش نوشتن افکار و عقایدم توی یک وبلاگ به نظر خودم شاید خیلی مضحک
و بی حاصل بود!
ولی چند وقته که فکر کردم دیگه نوشتن روی کاغذ منو ارضاء نمی کنه...
اینکه مرتب ورق سیاه کنی بدون اینکه کسی بدونه و بخونه هیچ فایده ای نداره...
برای همینه که اینجام!
و اینم می دونم که می دونین! در عالم وبلاگستان قرار نیست همه از افکار و عقاید هم
استقبال کنن و اونها رو قبول داشته باشن!
وبلاگ پریزاد وبلاگیست آزاد و متکی بر افکار، عقاید و روزمره گی های پریزاد مجد.
با این تفاوت که قرار نیست من در اینجا شخص یا اشخاصی رو بکوبم!!!
امیدوارم با نظراتتون کمکم کنین...

                                                        دوستدار همگی شما

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 22:55 توسط پریزاد مجد| |


Design By : Night Skin