تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


۱۳۸۵/۶/۱

من ديگِ صبر و تحمل دارم...

كاملاً درسته!
اگـر آســـتانه تحمل و بردباري هر كســــــي رو اندازه بگيرين، و نتيجه
براساس كاسه صبر تعيين بشه، من در مقايسه با همنوعان عزيزم!
كاسه كه هيچ، از خير تغار هم بگذرين، تحملم چيزيه در حدود ديگ!
حالا يك روي ديگه قضيه اينكه،
تصور بفرمائيد اين ديگ آروم، كه با كمترين صداي ممكن بي توجه به
اطراف، قل قل مي كنه، يواش يواش به جوش بياد...
مطمئناً فــوران مي كنه، و با ابعادي وحشـــتناك، اطـــراف خودش رو
محترمانه بيچاره مي كنه!
اين حس جالب توجه رو من الآن دارم...
خونســــردي به جاي خود، گاهــــي اوقات فكر مي كنم، طرف مقابل
از بس جلوش مؤدب بودم، و ســر خــم كردم، توي ذهنش، من رو با
چهار تا سم، يك دم خوشگل، و دو تا گــــوش دراز و پنبه اي كه زمين
رو جارو مي كنه، تصور كرده...
اينجور مواقع بعد از مدتي تحمل اوضاع، و رفتار مــؤدبانه در خور شان
و مقام خانوده محترم مربوطه، كه گاهاً از نظر ديگران بيش از حد زياد
ميشه، به طريقي فاجعـه انگيز! ولي در عين حال دلچسب! ( البته از
نظر خودم ) منفجر ميشم، و اينجاست كه اصل ماجراست...!!!
ادب و احترام كه هيچ،
مقام و منزلت خاندان متشخص هم، كه گور باباش!
به قول يكي از همون افراد طرف قرارداد! آبروي مخاطب رو كاملاً محــو
مي كنم، يعني مفتضحانه! وجهه اصيل خودم رو از بين مي برم!
اين آخـــــري رو، هر چند وقت يكــباري كه سيمهاي رنگارنگم! شديداً
اتصالي مي كنه، و پر و پاچه عـــزيـــزي رو اجباراً تيكه پاره مي كنم!!!
مامان خانوم گل، با تاسف هرچه تمام تر، و با سوز دل از اعماق جان
بيان مي كنند...
هميشه هم تنها جمله اي كه در بيان احساساتم پس از پاچـه گيري
بكار بردم، بيشتر عصبانيش مي كنه: " شما مي بينين يه سـگ هار
خوابيده، عوض اينكه كاري به كارش نداشته باشين، پشت ســر هم
از كنارش رد بشيد، دمش رو لگـد كنين، انتظـــــار هم داشته باشين
پاچه نگيره...!!! "
اينطـــــور وقتها، فشـار خون، مشكل معده، درد چشم و بقيه امراض،
به دليل مقايســــه خودم با ســگ، اونهــم از نوع هـار! به سمت مادر
خانومي عزيز، در آن واحد، هجوم ميارن...
منم كه خب، بايد به مريض برسم، كلاً مصلحتي! يادم ميره توي كدوم
رينگ، با كدوم حريف، و راند چند بودم!
ولي عمراً، اصل قضيه رو فراموش كنم!!!
اينهم يك روي ديگه سكه است...


پ.ن. بعضـي معتقد به اين اصلند، كه جنون مي تونه، به طــور ارثــي
منتقل بشه، ولي هنوز دليلي پيدا نشده، كه بشــه ثابت كرد، امكان
داره حيوانات اهلــي هم، اين بيماري رو از صاحبانشــــون بگيرن، و يا
بالعكس...!
اين همه حاشيه براي اينكه بگم، من يك گـــربه پرشين و چين چيلاي
اصل دارم، كه اگر حواســمون بهش نباشه، در مواقع لزوم برادرش رو،
كه هم از نظـــــر سني، هم هيكلي، دو برابرشــه به قصد كشت كتك
مي زنه...!
حالا تجسم كنين نگاه مادر گرامي رو كه با شك و ترديد به من و فرزند
عزيزم نگاه مي كنه!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:7 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۵/۵/۱۰

شايد براي صدمين بار طي اين يك ساعت، روي مبلي كه ناله هاش از
هر صداي ديگه اي گوشخراش تر شده، با زجري غيرقابل تحمل، جابجا
ميشم...
هيچكـدوم از وسايل اطراف، بجز يك ماسك طلايي و خوش نقش و نگار
در اين موقعيت مزخرف، توجهم رو بخودش جلب نمي كنه... ابلهــــــانه
آرزو مـي كنم، كه اي كـــاش صـــورت پليدش رو زير اين ماســـك لعنتي
مخفي مي كرد، بلكه كثافت درونش از چشمهاش خونده نمي شد...
مدت خيلي كمي از آشنائيمون ميگذره، حدود سـه ماه... اما نقشش
رو عالـي بازي كرده، خيلي عالـي! انقدر بي نقص كه گاهي جـداً شك
مي كنم، به عقلم، به رفتارم و احساسم...
در و ديـوار به طرفـم هجـوم ميارن، پرده هاي ســفيد اتاق درسـت مثل
ارواح خبيثه با آهنگ تنفرآميز و تهـوع آور صداي اون، اطرافم به رقص در
اومدن، درسـت مثل قلبش كه از خيال خــــر كردن من، توي سينه اش
پايكوبي ميكنه... به بالاي ســرش نگـاه مي كـنم، لـرزش خفيف ديوار
ميتونه به كمك من بياد، ديوار بلـــــــرزه، ماســك طلايي زيبا از بســت
فرسـوده خودش جدا بشــه و روي صـورتش بنشينه... فقط اينطــــوريه
كه ميتونم كمي تحملش كنم...!
مطمئنم شايد كه نه، حتمي عيب از منه...
اينكه هر بار آدمها رو از روي ظاهرشون قضاوت كردم،
اينكه افكار افراد رو قبل از خوندن،
طبق ذات خودم با سادگي از صافي رد كردم،
كه اين خصلت نه همــه، ولي نيم بيشـتر ارديبهشتي هاي روي زمين
بوده و هست،
اينكه باشــرف بودن افراد، سـريع الســير قابل قــبول بود، و حكم برائت
همه موجــودات رو بقـدري آســون صــادر ميكردم كه گناهــكاري خودم
رو باور كردن،
اينكه من ميلياردها نكته منفي اطرافم رو، يك مثبت بزرگ مي ديدم...
اينكه من مثال بارز ماه تولدم هستم، گناه منه...
خدا بيامرز مادربزرگم، با خونسردي خاص خودش، غــرغــرهاي من رو،
وقتي شايد براي هزارمين بار از نزديكترين دوستم ضربه ميخوردم،فقط
با دو جمله ساده جواب مي داد: ماسكش افتاد! حيف شد...
از نظر اون زندگي آدمها، در واقع ارتباط و رفتارشـون نسبت به هم، يك
مهموني بالماســـــكه بود، و هر شخصي متناسب شخصيت و شرايط
روحي و سبك زندگـيش از يك ماسك خاص استفاده مي كرد...
و چون هر مهموني بالماسكه اي هم بالاخـــــره در نيمه شب به پايان
مي رسيد، و افراد اجباراً ماسك رو از چهـره خودشون بر مي داشتن و
هويت اصليشون برملا ميشد، در زندگي عادي هم افراد هميشه از يك
ماسك استفاده مي كردن، حالا بعضي تحملشـون زياد بود و با مهارت
كافي مراقب بودن ماسكشون نيفته، بعضي از صورتكهاي نصف و نيمه
استفاده مي كردن و بعضي هم اصـــولاً تحملشون كـــم بود و مهــارت
كافي نداشتن، كه در نتيجـــه دير و زود داشت ولي سوخت و سوز نه!
خودشون رو نشون مي دادن...
و باز قربون قدرت خدا، نصيب من هميشه گروه اول و سوم بود، و گروه
دوستان عزيز و گرانقدر دو دسته ميشد، دسته اي همون چند ماه اول
آشنايي، با قدرت و كفايت هرچه تمامتر زهـر خودشون رو مي ريختن،
و دسته اي هم تا دقيقــه نود ماسكشون رو دو دستي مي چسبيدن!
و در آخرين لحظات با يك حركت عالي و منحصـر بفرد، ماسك زيباشون
رو برمي داشتن و اونوقت من ميموندم و خاطــراتي دلنشين! و باز اين
فقط محدود به زمان درس و مدرسه نشد و افراد ذكور هم كه شكر خدا
تعدادشون كم هم نبود و اتفاقاً جملگي فقــط و فقــط من باب آشنايي
قبل از امر مهم ازدواج قدوم مباركشون به كلبه حـــقير ما باز ميشد رو
نيز در بر گرفت! و از اين بين يك تعداد كمي كه به انگشتهاي يك دست
نرسيدن، ديگه واقعاً شاهكار نموده و اين بنده حقير رو اساساً از كلمه
جذاب ازدواج متنفر كردن...
هر بار هم همين قضيه ماسك و بالماســـكه به ذهنم مي رسيد، و در
كمال بدبختي هميشه آزو كردم، كاش اين يكي نظرم رو تغيير بده!
ولي نشد...
دوبار امتحان كافي بود...
نظرم نسبت به همه چيز و همه كس تغيير كرد...
گو اينكه رد كــردن افكـــار و رفتار ديگــران از صافي، حكم انسانيت زدن
پاي هر فردي، و حساس بودن و ضربه خوردن گاه بيش از حد در مقابل
بعضي شكست ها از خصلتهاي اساسي و تقريباً ترك نشدني در بين
نود درصد ارديبهشتي جماعت بوده و هست، ولي نظريه بالماسكه و
ماسكهاي رنگارنگ بهم كمك كرد تا منطقي به قضيه نگاه كنم.
اينكه همه اونطــــوري نيستن كه نشون ميدن،
افكار و رفتار افراد، قرار نيست هميشه صادقانه باشه،
تنها بودن و تنها موندن بهتر از داشتن جفتي با صـورتكي دلفريب، اما
دروني وحشتناكــــه، فـــردي ميتونه وادارم كنه لااقل يك پام رو از ركاب
اسب سركش غــرورم بيرون بكشم، كه صورتكي از جنس بلور داشته
باشه،
و ديگه اينكه،
من هم خودم يه ماسك خيلي زيبا دارم... 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:21 توسط پریزاد مجد| |


00008

۱۳۸۵/۴/۲۵

باورم نميشه! تصورش هم براي من غير‌ممكنه...
اينكه بزرگ شده...
اينكه مرد شده...
اينكه داخل آدم شده...
اينكه ديگه اون كسـي كه از من كتك ميخورد نيست...
اون كسي كه از من فرار ميكرد و قايم ميشد نيست...
اون كســي كه زورگويي هام رو تحمل ميكرد نيست...
اون كسي كه با سياست تلافي كنف كاريهاي من رو ميكرد نيست...
آره،
مثل خــــــــواب ميمونه، يا شـايدم رويا، نه واقعا كابوســـــه! كه ببيني
همبازي كودكي تو، حالا مرد بزرگي شده...
اون پســربچه ضعيف و كوچولوي نيم وجبي با اون عينكـهاي گـــــردش
رو بردن، يه مرد قد بلند با ريش و سبيل مـدل جديد، به جاش آوردن...
پســـــر جووني كه هربار نگاهـــــش ميكني، انگار پير شـدن خودت رو
مي بيني، گذر عمرت رو، گذر زندگيت رو، گذر زمــان رو، كه با شــتاب
تمام ميگذره، ميگذره و تو در هياهوي ناتمامش گم ميشي...
خودت رو نمي بيني، فقط اون...
صورتش، هيبتش، حركاتش، افكارش، همـــه و همــه انگار متعلق به
كسي است از جنسي ديگه...
علايقش هم فرق كرده،
ديگه قاشق رو از پائينترين قسمتش نمي گيره، ديگه وقت آب خوردن
يكنفس، تمام محتويات ليوان رو سر نمي كشه، ديگه وقتي قــــــراره
لقمه اي رو بخوره، چنگالش رو در هـــــوا تاب نميده، ته مانده ته ديگ
بشقابم رو يواشكي بر نمي داره، يا حتي گوشتهاي اضافه بشقابش
رو كه نيم ساعتي هست باهاشون كلنجار رفته، توي بشقابم خالي
نمي كنه، ديگه سر انتخاب اينكه آب برداريم يا نوشابه، يا اينكــــه من
چرا نوشابه دوســــــت ندارم، دعوامون نمي شه، اون موهــاي بلند و
دم اسبي من رو نمي كشـــه، منم خودم رو براي زدن يك پس گردني
محكم به زحمت نمي اندازم...
سر ميز از دهن كجي كردنها، تهديدها و شكلكــهاي عجيب وغـــــريب
هميشگي خبري نيست... ديگه هيچـــــــكدوم حاضر نيستيم به جاي
خـــــــوردن غذا، وقتمون رو، سر لگـــــــد كردن پاي اون يكي از زير ميز
تلف كنيم... نه من نيشگونش ميگيرم نه اون قلقلكم ميده...
ديگه از اون چادر اسباب بازي خبري نيست، همون خونه خلبان قصـه
و مهمانداري كه اسم ازدواج كافي بود تا بازيشون رو بهم بريزه...
تيله بي تيله، راز جنگل پوسيده، بادبادكهامون هم خيلي وقت پيش
تيكــه تيكــه شدن، سر يك لجبازي كوچولوي احمقانه...
حتي از اون يويو بزرگه هم خبري نيست، همـــــــون كه هيچـــــــوقت
ياد نگرفتم باهاش بازي كنم، هموني كه مخصوصاً نخش رو گره كوري
زد به نخهاي گوبلني كه كادوي مادرش بود، نخها حواله سطل آشغال
شد، گوبلن هم نيمه كاره موند...
نه من بودم كه كتكش بزنم، نه اون بود كه كتكي بخوره...
تن تن و ميلو هم نداريم... ديگه داستانهاي جديدش با نقاشي هاي
رنگارنگش سرگرممون نمي كنه، ژول ورن و چارلز ديكـنز هم مـوضــوع
خوبي براي بحث هايي كه آخـرش به كتك كـاري برسه نيست... ديگه
هيچ كدوم از مــوضــوعات بحثمون، منتهي به توي سر و كله همديگه
زدن نميشه...
همه صحبتها بطور مضحكـي ختم به خير ميشن، انگار هيچ نوع تضاد
افكاري وجود نداره! سليقه ها يكجورن! و همه متفق القـول در تفاهم
كامل!!!
دلم براي اون داد و هوار موقع حرف زدنمون تنگ شده...
از عينكــش خبري نيست، ديگه مدل موهاش چتري نداره، لبخند هم
كه ميزنه، دو رديف سيم دندونش رو كسي نمي بينه...
صداش مردونه شده و خش و گرفتگـــي سابق رو نداره، ضعف و ترس
ديروز، جاي خودش رو به صــــلابت و هيبت امروز داده، حتي اگر قدش
هم زياد بلند نباشه، لااقل از من كوتاهتر نيست...
با سبيل و ريش مطابق مد و ژست هاي مردونه اي كه حالا، در عوض
مسخره بودن، يك حس احــــــــترام رو در اطرافيان بوجود مياره، باعث
ميشه فراموش كنم چند ماه از من كوچكتره...
بگذريم از همه اون كتكـــــهايي كه ازم نوش جان كرده، و الآن با اصرار
عجيبي، به ياد نمياره، باز جاي شكرش باقي كه انكار نمي كنه!!!
گو اينكـه، با طبع پســـرونه اي كه من دارم، بدم نمياد، گاهـــي دور از
چشم پدر و مادرها، دست به يقه شدنها تكرار بشه، ولي ديگه نه قد
و قواره هامون اين اجازه رو ميده، نه شرم و حياي اين چند سال دوري
دو خانواده...
خلاصه،
بدجوري اون همبازي دوران كودكيم رو بردن و اين آقا رو به جاش آوردن!
ولي با اين همه،
پسر بچه كوچولوي جنس خراب باشه، يا آقاي مهندس!
اميدوارم هميشــه هر جا كه هست سلامت و موفق باشه، چون يكي
از بهترين همبازي هاي زمان كودكيم بوده...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:9 توسط پریزاد مجد| |


Design By : Night Skin