
۱۳۸۵/۶/۱۴
از روزي كه رفتي درست شش سال مي گذره، شش سالـــــي كه
بيشترش براي من با اون همه اشتباه جبران ناپذير اغلب به كابوس
گذشت...
دلم براي دستهاي پر از چروك ولي نوازشــگري كه بارها و بارها روي
موهـاي بلند كشــــيده ميشد، براي لبهايي كه به آرومي با صـدايي
مخملين بايوشكي بايو رو زمزمه مي كرد و براي آغـــــوش گرمي كه
پناهگاه كودكيم بود خيلي خيلي تنگ شده...
دلم چشمهاي آبي و ســـردي رو ميخـواد كه با خونسردي بهت نگاه
مي كرد، نگاه بانفوذ و سختي رو ميخــواد كه به سادگي ته دلت رو
خالي مي كرد، قلب مهـــربون و بزرگي رو ميخـواد كه به اندازه تموم
دنيا جا داشت...
اون حس ششــم كذايي، تجــزيه و تحليل آدمها، صلابت كلماتي كه
گاهي بيرحمانه تر از هميشـــه، به نظر واقعاً غيرقابل تحمل ميشد،
سكوتي كه در مقابلش خلــع ســلاح شدن بود و ناباوري وجود زني
اينچنين...
دلم تنگه،
بالكني نيست، صندلي هميشــگي رو بردن، از شش تا صليبي كه
داشتي، اوني كه خاتم كاري بود ته كيفـــم همـــــراهم مونده، بقيه
بخشيده شد، مثل انجيل قديمــــــي، مثل تابلـــوي نقاشــي نانا از
مسيـــــــح تو، همون كه جاي سفيدش روي ديوار دوده گرفته اتاقت
سوهان روح مامان شد و باعث رفتن...
سنجاق سينه دوست داشتني كه تزئين شال ملكه پريان بود، توي
صندوقچه كوچـــولو پيش انگشـــتر يادگاري جا خوش كرده، كتابهاي
قصه هم جايي به دور از دسترس ديگران، هر بار شبهاي ناآرومي و
بيخوابي اون سالهاي دور رو به يادم ميارن، كالابُك، كلوچه اي كه نه
فقط نقاشـــي توي كتابش، بلكـــه اسمش كافـي بود تا صـداي منِ
شكمـــــو رو در بياره، يا حتي داستان اون بز كوچولويي كه تا مدتها
باعث شد فكـــــر نگهــــداري از بزي سفيد و بانمك توي يك آپارتمان
چهارصد متري، كه از نظــر من به حد كافي جا داشت، كل فاميل رو
ذله كنه...
زمان زيادي گذشته، من هم مثل تو گاهي چشمهام رو مي بندم و
خاطــــــراتم انگار روي پرده سينماست، فيلم گونه مرور ميشه، گاه
كودكي تو رو هم مي بينم، نوجــــواني، جوانيت، روزهايي كه اينجا
ماندگار شدي، ازدواجت، همــه و همـه به همون صـورتي كه تعريف
مي كــردي يعنـي نود و شش ســـال زندگــي از جلوي چشمهام با
بيرحمي رژه ميرن...
مرواريد تو اين روزها دلتنگيهاي زيادي داره، كلوچه من...
كاش مي بخشيدي...
| Design By : Night Skin |

