نانا مي دونه، 
۱۳۸۵/۷/۱
تو ميدوني چهل و سه سالگي چه عالمي داره؟
تو ميدوني مادر يك پسر 15 ساله بودن چه حسي داره؟
تو ميدوني ازدواج با آدمـي كه قبل از عقـد همه عالم و آدم تاييد و
تضمينش مي كنن ولي بعد غـير قابل تحمل ترين موجــود زندگيت
ميشه چه حالي داره؟
تو ميدوني فقط بيسـت روز زندگي زناشويي و شش سال در عين
شوهر داشتن، مثل بيوه ها زندگي كردن چه احساسي داره؟
تو ميدوني هفت سال توضيح نبودن مرد زندگيت براي آدمهاي فضول
و بيكار چه زجري داره؟
تو ميدوني روزهاي متوالي، تفهيم نبودن پدري كه در اصل هست،
اما هيچوقت نبوده! براي كودك كنجكاوت چه دردي داره؟
تو ميدوني تحمل توهين و تحقير از جانب مـــوجـــوداتي كه ذره اي
انسانيت در وجود منحوسشون نيست چه مرارتي داره؟
تو ميدوني تنهايي شبهاي بي پناهي، وقتي كه قراره پاره وجودت
رو، بچه ات رو، راهـــروهاي تو در تو و بي انتهاي دادگــاه هاي پر از
عدل و داد اين مملكت ازت جدا كنن، چه وحشتي داره؟
تو ميدوني آب شدن شمع موجودي كه يكروز منفـــــورترين شخص
زندگيت بود، ولي امروز روبروي تو با غول سرطان دست و پنجه نرم
ميكنه چه شوكي داره؟
تو ميدوني مرگ كسي كه روزي روزگاري عاشقش بودي چه...
تو ميدوني زن بودن، هم پدر و هم مادر بودن، و مهمتر از همه بيوه
بودن توي اين اجتماع بي در و پيكــــر و خــراب شده ايران، چه لذت
بي حد و حسابي داره...؟!!!
همه اونهايي كه مثل اون قرباني طلاق شدن مي دونن،
همه اونهايي كه بچه هاشون رو به تنهايي بزرگ كردن مي دونن،
همه زنهايي كه توي پيچ و خم زندگي گم شدن مي دونن...
تو چي؟
تو كه ميخواي راهت رو از شريك عمرت جدا كني...؟
پ.ن. امروز تولد ناناي من بود،
اميدوارم از اين به بعدش به خوبي و خوشي بگذره خواهر گلم...
| Design By : Night Skin |


