نگاه كن، نگاه كن، مرا ببر اميد دلنواز من، نگاه كن كه من كجا رسيده ام، مرا دگر رها مكن... به روي گاهواره هاي شعر من، پ.ن. منظــــــــــــورش از همين بالا، طبقه چهارم برج بود!!! جدي نمي دونم اصولاً اگر ۱۳۸۶/۴/۱۳ چهــــار شب پيش، Bariş Akarsu كه متولد سال ۱۹۷۹ در يكي از شهرهاي تركيه است، پ. ن. از چهار شب پيش فكر ميكنم چقــــــــــــــدر مرگ ميتونه به هر كسي نزديك باشه، تماس اول: _سلام خانم، روزتون بخير! تماس دوم: _سلام خانم، روزتون بخير! تماس سوم: _سلام خانم، روزتون بخير! تماس چهارم: _ سلام خانم، روزتون بخير! تماس پنجم: _ سلام خانم، روزتون بخير! * كلي خودت رو خفه ميكني توي اين گرما كه ۴ برسي به آدرس شركت... _سلام سركار خانم! با يك نگاه كاملاً احمقانه كه مطمئنم فقط گزينه مجرد رو ديده و احتمالاً شماره _ شما سن كمي دارين، اين يك مقداري كار رو سخت مي كنه!!! و شروع مي كنه بلا انقطاع از شركت كوفتي تعريف كردن! _شما سقف فروشتون چه مقداره؟ *(باز هم دلم ميخواد بگم تو.....................) پ. ن. اينجا ايران است. من دربه در دنبال كار ميگردم البته نه از روي نياز مالي، از آخـرين پستي كـــــه نوشتم و تاريخ اصليش مربوط به اول بهمن ماه هشتاد و پنج ميشد، حدوداً *من اهل چت نيستم! چندتايي دوســــت صمــــيمي دارم كه توي مسنجـرم هستن و مدتهاست *دوست پسر نداشتم، ندارم و نخواهم داشت! *اين وبلاگ متعلق به پريزاد مجد، يك دختر 25 ساله است كه در تهران زندگي ميكنه، و اگر اســــم واقعيش هم اين نباشه، در مؤنث بودنش شكــــــي نيست، احتياجي به ديدن و شماره گرفتن هم *صفحه ياهو 360 هم فقط از اين لحاظ درسـت شده كه اگر شخصي طبق معمول! اسمي رو سرچ حالا مي رسيم به جواب اون دوســــتان خــــوبي كه ايميلهـــاي محبت آميزشــــون از يادم نميره... در آخر ممنونم، باز هم مرسي از جملات قشنگ و پر از مهربوني... پ. ن. دو تا از وبلاگهـــــايي رو كه خيلي دوستشــــون داشتم و براي نويسنده هاشون هم احـــترام
۱۳۸۵/۷/۱۹
هر چقدر به عقب برمي گردم انگار واضـح تر از امروز سختي هاي
زندگيت رو مي بينم، بيشــتر از قبل به تحمل عجيبي كه داشتي
غبطه مي خورم و بهتر از هر زمان ديگه اي درك مي كنم، غــــرور
و سرسختي و ســــــــردي بيش از حدي رو كه به بند بندِ وجودت
آميخته بود...
بارها و بارها فكــــــر كردم، چطـور يك زن جوان و شاداب 20 ساله
اروپايي، مي تونه گذشته خودش رو، كشــــورش رو، خاكش رو و
خاطراتش رو فداي علاقه اش به مردي ايراني كنه، كه هيچ چيزي
از كشورش، سنتهاش و حتي خودش نمي دونه...
روزهاي جنگ رو انگار از دريچه چشمهاي آبي و خاكســتريِ سرد
تو مي بينم...
عتيقه هايي كه به تاراج مي رفتن، خـــونه باغهايي كه به دست
سربازها به آتش كشيده ميشد، اعيان و اشرافي كه بالاجبار ترك
زندگــــــي گذشته رو پذيرا بودن، حتي اون پيرزن با لباس كهنه و
صورت اصيلش رو مي بينم كه التماس مي كنه جواهراتش رو به
دستهاي امن تو بسپره... سنجاق سينه دخــــــــتر شاه پريان...
هنوز هست...
مهماني توي سفارت، لباسهاي شب بلند و زيبا، تلألو جواهرات،
والس، بوي اقاقيا و سر كنسول جوان و شيك پوش ايراني...
موهاي طلايي، كه حلقه حلقه دور تا دور صورت زيبا و كلاسيك رو
قاب گرفتن، آرامش و وقاري كه فقط خاص خـــــودت بود، بيخيال و
سبك مثل قو...
نترسيدي؟!
از نگاه هاي مـــــــــرد شرقي كه تو رو از خودت، خاكت و آرزوهات
جدا كرد؟!
دختر جوان و سر خوشــي كه تشبيه مي شد به كاترين كبير، با
خون خاندان تزاري رو چه به ايران سالهاي هزار و سيصد و ده...
زيبايي تو نقل محافل و شب نشيني هاي فرنگ بود، نه مجالس
اندروني و بيروني...
سفـــرت به ايران انگار همين ديروز بود، يادگاري ها مادرت بود و
خرده ريزهاي زندگي سابق، انجيلي و كتابي و صليبي...
و صــــــــد البته ظرف و ظروفي كه مُهر روي هر كدوم كافي بود تا
ارزشي ميلياردي داشته باشن...
چه راحت پذيرفتي ايراني بودن رو...
اما به سبك خودت،
موسي به دين خود، عيسي به دين خود...
مضحك بود حضـــورت در تو در توي اندروني ها و بيروني ها، كنار
زنان فضول و كنجكاوي كه نديده بودن عروس فرنگي از ديار غريب
با شمايلي متفاوت از حيث چهره و مويي كه ذره اي به سياهي
نمي زد...
عجيب بود كريسمس و عيد پاك و پاسخا، در كنار محرم و صفر و
نوروز و شله زرد... روضه عاشورا و ضريح حضرت معصـومه، دعا و
كندر و كليســـــــــــــــا و شمع هايي كه نمي دونم سبب روشن
شدن هاي مداومش چه چيزي بود...
صليب كنار تختت با قرآن روي طاقچه، سكوتش زمان تحويل سال
نو ميلادي، يا سكوتت پاي سفره هفت سين...
انكار مي كردي،
ولي مي دونم كه عاشقش بودي...
آنقـــــدر كه وقتي رفت، ساعتهاي زيادي رو، كنج اتاق رو به ديوار
نشستي، نه آب، نه غذا، حتي شنيدم كه لباسهاي سياه بيش
از يكسال مهمون گنجه قديمي بودن...
هفتاد سال ايران وطنت شد،
اگر بودي، امشب صد و يكمين سالگرد تولدت مي شد...
نود و شش سالش رو تو ديدي...
باقيش رو من، از دريچه چشمهاي دريايي...

۱۳۸۵/۷/۹
خسته ام،
خيلي خسته،
خسته تر از هميشه،
بيشتر از آنچه فكرش رو بكني...
به آخر رسيده ام،
به انتهاي مســــير،
به بن بست،
راهي باقي نمونده كه نرفته باشم،
نشوني كه نگرفته باشم...
حتي بلدي نيست كه از اين ســــــــــــردرگمي نجاتم بده،
دستي كه چـــــــــــراغ راهي رو روشن كنه، قلبي كه براي
بازگشتم توي سينه اي بيقــرار باشه و يا حتي چشمهاي
خسته اي به در دوخته...
من گم شدم،
گم شدم توي كوچه پس كوچــه هاي زندگي و جرياني كه
بدون اينكه خواسته باشم، من رو با خــــودش مي بره، به
جايي كه نمي دونم كجاست، پيش كســي كه نمي دونم
كيه...
انگار خودم رو گم كردم،
جوونيم رو،
احساسم رو،
جسمم رو و روحم...
روح من اينجا نيست،
سالها پيش گم شد،
توي اون باغ قديمي، كنار حوضي كه نيمه شب عكس ماه
و من كنار هم روي آب زلالش شناور بود، زير درختهاي گردو
كه طعم گسي مثل امــــــروزم داره، لا به لاي شكوفه هاي
آلبالو كه عطرش با عطر تنم آميخت، يا شايد هم نه...
روح من روي اون تاب قديمي موند،
صداي گيتار هنوز مياد...
من خسته ام،
شايد مُردم،
انگار هيچوقت نبودم...
زندگي بي من هست،
آرزو، خنده، اميد، عشق... همه چيز...
من تنهام،
خيلي تنها...
مي ترسم،
از آينده،
از تو،
از روزگار...
از وابستگي...
از من...

۱۳۸۶/۴/۱۸
نگاه كن كه غم درون ديده ام،
چگونه قطره قطره آب ميشود؛
چگونه سايه سياه سركشم،
اسير دست آفتاب ميشود...
تمام هستيم خراب ميشود؛
شراره اي مرا به كام ميكشد،
مرا به اوج ميبرد،
مرا به دام ميكشد...
تمام آسمان من،
پر از شهاب ميشود...
به آينه نگاه مي كني، سنگيني قاب خوش نقش و نگارش رو به
سختي تحمل مي كنه. گـــــذر زمان رو ميشه از زنگارش فهميد.
لا به لاي كنده كاريهاي قاب چوبيش رو گرد و غبار سالهــــاي دور
پر كردن. تمام زندگيش به يك ميخ زنگ زده بسته اس و تكــه اي
نخ پوســـيده. تصويرت بين اون همـــه خـــط و نقطـــه هاي سياه
بدجوري بهت دهن كجي مي كنه. موهاي خرمايي طلايي كه با
بي دقتي اما مطابق مـــد عجيب و غريب امـــروزي كـوتاه شدن،
درست مثل روزهاي زندگيت آشفته و درهم مثل هاله اي نامرتب
دو جفت چشــــم سبز و عسلي رو در برگرفتن... صورت مهتابي
اما رنگ پريده ات مثل ابرهاي بهــاري غصه دار و گرفته اس. انگار
تموم غــم دنيا رو ميشه توي اون ديد. چين هاي كنار چشمها و
خطوط تازه كنار لبهات هم كه جاي خود دارن. هر كدوم خنده ها
و گـريه هاي زيادي رو به يادت ميارن. آينه ساخته شده براي اين
كه، تويي كه ديگـه الآن نيستي رو يادت بياره... بيرحـم و سرد و
سخته، مثل روزگار...
تو آمدي ز دورها و دورها،
ز سرزمين عطرها و نورها؛
نشانده اي مرا كنون به زورقي،
ز عاجها، ز ابرها، بلورها...
ببر به شهر شعرها و شورها...
روزهاي زيباي آشناييت به وضــوح از جلوي چشمهاي خسته ات
رد ميشن. همه چيز گويي توي اين آينــــه قديمي مثل يك فيلـم
جــــــــريان داره. فيلمي سياه و سفيد، سفيدي روزهاي خوب با
سياهي روزهاي بد، متن عجيبي رو ساخته، سناريوي دردناكي
كه ننوشتي و نخواستي كه بازيگرش باشي. چون مي دونستي
و مي دوني كه بازيگر خوبي نيستي...
به راه پر ستاره مي كشاني ام،
فراتر از ستاره مي نشاني ام...
بازيچه دست او شدي، بازيچه دست روزگار، اين رو كه ديگه حتماً
الآن مي فهمي، قبلاً هم مي فهميدي كه عشــق به بازي گرفتن
دلت، به تاراج رفتن روحــــت و به درد آمدن وجودتِ... جريان مهر و
محبتهاي دروغين، تو شناگر ناشي رو عجيب در خودش حل كرد...
نگاه كن،
من از ستاره سوختم،
لبالب از ستارگان تب شدم؛
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل،
ستاره چين بركه هاي شب شدم...
يك جفت چشم تيله اي، كه هيچوقت دروغ نگفتن، ذره ذره سوختن
روحت رو فـــــرياد مي زنن، از دروني مي گن متلاطم، كه زير پوسته
خونسرد و آروم ظاهرت، مثل جهنمي سوزان وجودت رو بارها و بارها
ذوب مي كنه... و تو با لبخـــندي كه پوزخندي به گذشته اس و شايد
هم گريه اي براي حال، يكبار ديگه با ســـــلاح بيخيالي، دلقـــك بودن
خودت رو ثابت مي كني...
چه دور بود پيش از اين زمين ما،
به اين كبود غرفه هاي آسمان؛
كنون به گوش من دوباره ميرسد،
صداي تو،
صداي بال برفي فرشتگان...
به كهكشان، به بيكران، به جاودان...
كدامين قسمت زندگيش بودي؟! كجاي راه زندگيش؟! كجاي قلبش؟!
ابلهانه براي بدست آوردن كدوم همسفر راه زندگيت جنگيدي؟! مگه
اين تو نبودي كه مي گفتي زندگي دو بال پرواز داره... پس كجا رفت
شعارها و كتابها و لحظــــــــه ها و عشق... بال پروازي كه شكست،
شعارهايي كه گم شد، كتابهايي كه پوسيد، دقايقي كه به خيانتها
گذشت و... اويي كه گذاشت و گذشت...
كنون كه آمديم تا به اوجها،
مرا بشوي با شراب موجها؛
مرا بپيچ در حرير بوسه ات،
مرا بخواه در شبان ديرپا...
مرا از اين ستاره ها جدا مكن...
بودنش كافي بود، نه؟!! اينكه باشه، و فقط حس كني كه وجود داره،
اينكه تو انتخابش نباشي، ولي وجـــودش بودنش رو ثابت كنه، اينكه
فقط توي خيالت با هم بودن رو احساس كني، اينكه چشمهاي ابري
و دلتنگت به وضوح، ديگراني رو كه مثل پروانه گـــــــرداگـــــردش حلقه
مي زدن مي ديد، دلبــــري ها و خنده ها رو، شاديهاي تصنعي رو كه
به قيمت گريه هاي شبانه ات تموم مي شد، مي ديدن ولي كافــــي
بود كه هست، شاد و سلامت، با ديگران كه ارجحند، حتي وقتي مال
تو نيست...
نگاه كن كه موم شب به راه ما،
چگونه قطره قطره آب ميشود؛
صراحي سياه ديدگان من،
به لاي لاي گرم تو،
لبالب از شراب خواب ميشود...
نگاه كن،
تو ميدمي و آفتاب ميشود...
پ.ن. يكبار بدنيا مياي، يكبار مي ميري، حتي اگر بارها عاشق شدي،
اجازه بده يكبار آنقدر اين حس در وجودت رســـــوخ كنه كه اون رو براي
هميشه با خودت داشته باشي، منتها بي ســــــــــــرزنش، بي گلايه،
بي افسوس...
۱۳۸۶/۴/۱۵
مهر ماه گذشته يه اسباب كشي ضربتي داشتم كه همونطـــــور كه قبلاً هم نوشتم
تقريباً فوق فاجعه بود! چون محدود ميشد به نصف وسائل مــــــورد نيازي كه بدلايلي
مجبور شديم مدتي توي انبار يكي از دوستان محض خاك خــــوري به امان خدا ولش
كنيم... و نيمه بيشتر اين كارتن هاي وارفته رو كتابهاي نازنين من تشكيل مي دادن!
بگذريم از دلتنگيهاي اينجانبه كه كتابهام رو بيشــــــتر از جونم دوست دارم، حتي اگر
به نظر بعضي افراد فهيم و فرهيخته!!! مالي هـــــــم نباشه! ولي چون از هر كدومش
تقريباً يه خاطـــره قشنگ دارم و باز شايد همش نه ولي اكثريت با كتابهايي هستش
كه موضوعاتشــــــــــــون باعث ميشه به خودت و اطـــــرافت نگاهي متفاوت تر از قبل
داشته باشي، پس من حق دارم عاشق كتابهاي نازنينم باشم!
كارتن ها چيزي در حدود چهـــــــــــارده تا ميشد كه البته ابعاد هر كدوم تقريباً دو برابر
يك كارتن معمولي بود! براي من هم تنها مسئله غيرقابل تصـــور، افتادن و پاره شدن
اين بسته هاي بزرگي بود، كه كارگر محــــــــــــــــترم دو تايي روي هم مي گذاشت و
انگار نه انگار، از همون جلــــــوي درب منزل به سمت داخل، جوري كه فكر مي كردي
طرف يا توي زمين فوتبالِ يا پرتاب كننده ديسك! شوت مي كرد به سمت سالن!!!
در اين بين وقتي كه ديگه از وزن، ابعاد جعبه ها و بخصوص تعدادشون كلافه شده بود،
با يك لهجه شيرين! تركــــــــــــــــي خطاب به مادرم پرسيد: حاج خانوم، اين كارتن ها
توشون چيه؟!!! مامان خانم گل هم كه خودش بدتر از طـرف كلافه بود، گفت: كتابهاي
دخترمه... جناب آقاي محــــــــترم هم فرمودن: همين آبجي كه اينجاس؟!!! بابا ول كن
حاج خانوم، من جاي شما باشــــــــم اول اينها رو از همين بالا، شوت مي كنم پائين!
بعد هم اين آبجي رو شوورش مي دم بره! يه بچــــــــــــه كه بزاد ديگه اين قرتي بازيها
يادش ميره! چيه جاي شـــــــــــــــــــوور و بچه اين كارا! هر چي درس خونده بسه بابا!
يعني چي! بيكاري شما ها!!! پيدرم در اومد از اينهمه كارتن!!!
ديدني بود قيافه مبهــــــــــوت مامان خانوم گل و ريخت و قيافه آشفته و عصباني من،
كه شبيه لبوي سرخ كرده، آماده بودم پر و پاچه اون بنده خدا رو تيكه پاره كنم...
افراد در هر زمينه نظري ارائه نكنن، ممكنه حناق بگيرن يا ماليات داره؟!

...Ağladim senin için ilk defa
...Elimde parçalanmiş bir hayat var aslinda

!?...Islak Islak Baktin
...Ve
!?...Gittin
...Hiç kimse bu acıya dayanamaz
...Yaşamak için çok nedenin vardi
پ.ن. چرا؟!!!

۱۳۸۶/۴/۱۲
درست در شب تولدش، زماني كه براي جشن گرفتن اين شب به سمت محل ميهماني
مي رفت، در جـــــاده بودروم تصادف شديدي كرد. راننده كه دوست دخترش بود همراه با
دختر ديگـــــــــــــه اي كه در صندلي پشت راننده بود، جابجا كشته شدن و Bariş به دليل
ضربه مغــزي شديد الآن در كماي عميق، توي بيمارســـــتان خصوصي بودروم تحت درمان
پزشكهاي مخصوصيه كه اميدوارن به احتمال حتي نيم درصد اون به هوش بياد، البته اگر!!!
Bariş حدود ۴-۳ سال پيش از طريق يك مسابقه خوانندگي در يكي از كانالهاي خصوصي
تركيه به عنوان نفر اول انتخاب شد. بگذريم از مسائل حاشيه اي كه سعي ميكرد خودش
رو از اونها دور نگــــــه داره، ولي فيزيك و صداي خوبش بعنوان يك خــــــــواننده راك، و رفتار
صميمانه و بي ريايي كه نسبت به بقيه داشت، باعث شد همه قبول كنن كه اون با اينكه
از خانواده متوســـــط و فوق العاده معمـــــولي اومده، برنده يك مســـابقه تقريباً درپيت كه
سالي هــزار بار انواع و اقسامش از تلويزيون تركــــــــيه پخش ميشه، شــــــــــده، رفتار و
اخلاقش جاي حرف و حديثي نذاشته، ولي حرفي براي گفتن داره...
اينجــــــــوري شد كه بعد از مدتي كنار گذاشتن اين پسر، بالاخره چند ماهـــي قبل، يكي
از همون كانالها، سريالـــــي رو با بازي Bariş پخش كرد و بعد از مدتي هم آلبوم اول و دوم
اين جــــوان بخت برگشته، به فروش بالايي رسيدن! جدا از تيپ و قيافه اي كه اون رو شبيه
به همه خواننده هاي راك مي كرد، و اصلا و ابدا با تصـور من از خواننده مورد علاقه كه توي
ذهنم بود جور نمي شد، صميميت و سادگي رفتار اين بنده خدا، با همـــــــــــه ضعفي كه
سناريوي سريالش داشت، من عاصي رو پاي ديدن اين فيلم كذايي مي نشوند... تا اينكه
شنبه شب خبر تصـــادفش مثل بمبي توي تركيه صــــــدا كرد! چون احدي چنين تصوري از
وقوع اين اتفاق براي اين خواننده بدبخت نداشت...
فرهنگ تركهـــــــــا رو خيلي خوب مي شناسم، اونها به چشم عقيده وحشتناكي دارن!!!
ولي كلاً چشــم يا هر چيز ديگه اي، كي فكرش رو ميكرد كه مرگ بالاي سر اين جوون پرواز
ميكرده، اونهـــم توي راه رفتن به جشن تولدش... اون ممكنه ديگه هيچوقت به هوش نياد،
با هميشه رفتن ثانيه اي فاصله داره، حيف جوونيش...
حتي مـــن...
۱۳۸۶/۴/۱۰
يك شركت معتبر ...
در محيطي فعال و پويا!
نيازمند مدير فروش خانم خلاق و توانمند است!
شرايط زير الزاميست:
۱) تسلط كامل به زبان انگليسي
۲) داراي مدرك مديريت معتبر
۳) داراي سابقه مكفي در امر فروش و بازرگاني، حداقل ۳ سال
_ممنونم، بفرمائيد!
_ميبخشيد راجع به آگهي شما در راهنماي همشهري سؤالي داشتم،
شما دقيقاً به چند سال سابقه نياز دارين؟
_ميبخشيد ولي ما به آقا احتياج داريم براي اين پست!
_ولي توي آگهيتون اينطور ننوشتين
_ممكنه اشتباه شده باشه عزيزم!
_ممنونم، بفرمائيد!
_ميبخشيد راجع به آگهي شما در راهنماي همشهري سؤالي داشتم،
شما دقيقاً به چند سال سابقه نياز دارين؟
_هموني كه توي آگهي درج شده!
_بسيار خوب، فقط يه سؤال ديگه، فعاليت شما در چه زمينه هست،
يعني شخصي كه بعنوان مدير احتياج دارين...
_ببينيد ما يكنفر رو ميخوايم كه روي كار بازارياب و ويزيتور نظارت كنه در
ضمن كار تله ماركتينگ رو هم انجام بده، بعلاوه ثبت فروش!!!
_پس شما احتياج به مدير بازاريابي دارين يا كارمند فروش كه ثبت سفارش
انجام بده...
_نه عزيزم ما مدير فروش نياز داريم...
_آخه خانم محترم مدير فروش كه تخصصش اين نيست...
_نميدونم، ديگه اينا به ما مربوط نيست!
*(يكي بگه پس به كي مربوطه!!!)
_ممنونم، بفرمائيد!
_ميبخشيد راجع به آگهي شما در راهنماي همشهري سؤالي داشتم،
شما دقيقاً به چند سال سابقه نياز دارين؟
_حدوداً ۵ سال!!!
_ولي توي آگهي كه اينطور درج نكردين؟!!!
_الآن كه مديرعامل اينجور گفتن!
*(مدير عامل غلط كردن اينجور گفتن!!!)
_ممنونم، بفرمائيد!
_ميبخشيد راجع به آگهي شما در راهنماي همشهري سؤالي داشتم،
شما دقيقاً به چند سال سابقه نياز دارين؟
_۳ سال كافيه!
_بسيار خوب، و زمينه كاريتون؟
_ما واردكننده پلاستيك و قطعات سيليكون هستيم!
_ولي انگار توي آگهي چاپ شده مواد غذايي!!!
_بعله خانمم، اينم يك بخش كارماست!!!
_پس لطف مي كنيد آدرستون رو؟
_خواهش ميكنم، يادداشت كنيد: آرژانتين...................... فقط شما
ساكن كدوم منطقه هستين؟
_يك!
_ولي ما از منطقه ۳ قبول مي كنيم، يعني محدوده خود شركت!
_ ...!!!
_ممنونم، بفرمائيد!
_ميبخشيد راجع به آگهي شما در راهنماي همشهري سؤالي داشتم،
شما دقيقاً به چند سال سابقه نياز دارين؟
_سالش مهم نيست، همون اندازه كه به فروش و بازرگاني وارد باشين
خوبه!
_و زمينه كار شما؟
_توليد كننده...
_شما دقيقاً به مدير فروش نياز دارين، يا كارمند فروش و يا حتي بازارياب؟!
_مدير عزيزم!
_آدرستون رو لطف مي كنيد؟
_بهشتي ............................... تا ۵ بعداز ظهر هستيم!
_ممنونم خانم.
بعد از كلي كلمات قلنبه و سلنبه كه منشي بيحال و بزك كرده تحويلت ميده
و احتمالاً تحمل ناز و عشوه هاي شتري، فرم استخـــدامي كه معلوم نيست
چـــــــرا همه حناق ميگيرن اگر بهش بگن فرم! و فقط كلمه APPLICATION رو
بلغـــــور ميكنن، پر ميكني و منتظر جناب مدير عامل ميموني كه بعد از كلي
فك زدن با دوستهاش مصاحبه رو شــــروع كنه!
كلي عزت تپون! ميشي، ميري داخل اتاق جناب مهندس...
_سلام، ميبخشيد كه وقتتون رو گرفتم!
_ خواهش مي كنم، اجازه بدين APPLICATION شما رو كامل ببينم تا جلسه!
رو شروع كنيم...
_ بفرمائيد، بنده در خدمتم!
همراه رو، ميگه:
_از چه نظر؟
_خوب از اين بگذريم! فكر مي كنم بتونيم همكاريمون رو شروع كنيم، لازمه كه
يكسري توضيحات از عملكرد شركت بدم...
وقتي كه ديگه سرگيجه گرفتي از اينهمه جملات بيخـــــــــود، با بدبختي مابين
پرحرفي بيش از حدش با زحمت مي پرسي:
_اين رو مدير فروش تعيين مي كنه!
_خب! بر فرض اگر ما همكـــــــاريمون قطعي شد بطور مثال توقع دارين من اين
عدد رو به چه مقدار تعيين كنم؟!
_اين وظيفه مدير بازرگاني و فروش ماست كه جناب آقاي مهندس ... هستن،
شما رو با توجه به اينكه سن كمي دارين! قرار هست بعنوان كارمند فروش يا
مشاور در خدمتتون باشيم!!!
_ولي من بابت اين مزاحم شما نشدم!
_ميدونم، ولي حقيقت اينه كه من با سن شما مشكل دارم!!!
كه متاسفانه به خاطر علاقه به رشته اي كه خوندم...
و باز متاسـفانه و كاملاً بدبختانه!!!
من مدير فروشم و از جنس مؤنث!
۱۳۸۶/۴/۴
پنج ماهي ميگذره...
ايميل هاي زيادي داشتم از عـــــــــزيزاني كه دو دسته بودن، يك دسته پرسيده بودن چـــــــرا ادامه
نميدم، كه جوابشون رو آخــــر اين پست ميگيرن، خيلي زياد هم ممنونم كه براشــــون خوندن اين
خزعبلات مهم بود كه بابتش زحمت كشيدن و ايميل زدن...
يك دسته ديگه هم نامه هاشون پر بود از سؤالاتي كـــــــه بهتر بود جوابش كلي اينجا نوشته بشه
تا ديگه پرسيدنش براي بقيه پيش نياد!
كه با اونها مــــداوم صحبت ميكنم. نه با كسي قراري ميگذارم و نه از وب كم و ويس خوشــم مياد!
يعني در كل اين مخ زدني نيست! وقتتون رو حروم نكنيد!
چون نه توي خانواده ام رســــــمه، كه با نيمه اروپائي بودنشــــون نميشــه گفت بســته و مذهبي
هستن! و نه براي خودم قابل قبوله، من عقيده دارم آدميزاده جماعت يك دل داره اونهم براي يك نفر
كه اگر مدتها خالي موند، ميتونه صاحب ديگــه ايي داشته باشه! در و دروازه اي نيست كه يكي بره
يكي بياد، پشت سر هم!!!
نداره!
كرد و اتفاقــــي آيدي من رو در 360 ديد، بلاگ رو بخونه و به اين آدرس بياد، در واقع فقط جنبه تبليغ
داره، مگــــر در موارد خاص كه اضافه كردن آيدي ديگري توي ليست بلامانع باشه!!!
روزهاي خوب و بدي رو توي اين چند ماه داشتم، بطوري كه گاهــــي فكر ميكردم لحظات بد زندگيم
انگــــــار هيچوقت تمـــومي ندارن... به قدري اوضاع و جــو اطرافم بد و متشنج بود كه حتي نميشد
راجع به اون دقايق چيزي نوشت، چه برســــه به نوشتن اتفاقاتي كه در قبل پيش اومـــــــــده، چون
همونطور كه حتماً تا حالا متوجه شدين، اكثريت مطـــالب اين وبلاگ بازنويسي مسائلي هست كه
در قبل پيش اومده...
پس گـلايه از تنبلي من نكنين! شرايط خوبي نداشتم... چرا، روزهاي خوبي هم بود، اما تعدادشون
خيلي كمتر از اينه كه بـواد باعث ترغيبم به نوشتن باشه، گاهي نياز داري به گوشي كه بشنوه نه
دستي كه بنويسه...
زيادي قائلم، انگار ديگه قصد نوشتن ندارن، براي يكي كه دليل تعطيلي بلاگــــــش رو ميدونم، آرزوي
موفقيت دارم و ميدونم در كارهاي بعديش هم مثل قبل خواهد بود، و براي دومي كه با همه شناخت كمـــي كه ازش دارم ولي لحن صميمي و خواهرانش رو فرامــوش نمي كنم، اميدوارم دوباره برگرده،
چون براي من واقعاً سؤاله، چرا؟
| Design By : Night Skin |

