* ســـه ساعت خودكشان كردي كه از خونه مثل آدم يعني با ريخت * مجلس خواستگاريِ يكي از صميمي ترين دوستات، وقتي حدوداً از * با كلافگي زيادي خودت رو مي رسوني خونه و هجـــوم مي بري به * رسيدي دم خونه خواهرت، كلي گرما و شلوغي، مي بيني يك نفر * با دوستت هرروز قرار پياده روي داري توي پاركي معروف، چيزي حدود پ.ن. تا بحال وقتي مرغ حــــــق، با تموم وجودش مي خونه، نيمه هاي در دل من چيزي است، مي ترسم... هان اي عقاب عشق! پ. ن. هنوز، هــــــــــر روز قدم مي زنم... به ياد گذشته... انگار توي برزخي
چه گريزيست ز من؟
چه شتابيست به راه؟
به چه خواهي بردن،
در شبي اينهمه تاريك پناه...؟!
...
مي فرو مانده به جام...
سر به سجاده نهادن تا كي...؟!
او در اينجاست نهان...
مي درخشد در مي...
...
گر بهم آويزيم،
ما دو سرگشته تنها، چون موج،
به پناهي كه تو مي جويي،
خواهيم رسيد...
اندر آن لحظه جادوئي اوج...!
پ.ن. چند جام و بطري و ظرف هاي پر و خالي، با زير سيگاريِ
پروانه شكلي كه پر شده از ته سيگارهايِ جـور واجور سوخته،
كنار آلبوم هايي كه سوهان اعصـــاب شدن، روبرو تابلو فرشي
با نقش حافــظ و شاخـه نبات و لم دادن به پشتي هاي عنابي
و زري دوزي، با صــــداي آهنگي كه عاشقشــي و فضـــايي كه
سنگين شده از بوي عــــــود و شمـــــع هاي عطــري و دود اين
سيگارهاي لعنتي.. و صــد البته شوخي هاي اين مسافري كه
شايد ديگه نبيني و حس نكني حمايت هاي خواهـــرانش رو...
و تو كه غــرق شدي و مي خواي پرواز كني و رها بشي از اين
قيد و بند و قفسي كه ساختي..
۱۳۸۷/۲/۲۹
آشيانه تو از هم پاشيده شد، مي دونم...
خاطـــرات خوبت در كنار تلخ ها ديگه جلوه اي ندارن، مي دونم...
لحظات قشنگ زندگيت همه از بين رفتن، مي دونم...
تمام اين شهر لعنتي، تمام اين خاك، تداعي روزهاي خوب و بدت
مي شه، مي دونم..
جووني و شادابي گذشته رو نداري، مي دونم...
خسته اي، داغوني، افسرده اي، مي دونم...
مي خواي بري دنبال زندگيت،
به جايي كه نمي شناسيش،
کنار آدمهاي كه نمي دوني كي هستن،
براي اينكه راكد نموني،
براي اينكه نفس بكشي،
براي اينكه زندگي كني،
براي اينكه فراموش كني،
براي اينكه بايد فرار كني...
همه اينها رو مي دونم...
فقط...
تو مي دوني اگر بري،
انگار روحت رو اينجا، كنار همه ما جا گذاشتي..؟!!!
تو مي دوني اگر بري،
...
من...
...
پ.ن.
تو را كوچــيدن از اين خــاك،
دل بر كندن از جــــان است!
تو را با برگ برگِ اين چـمن،
پيوندِ پنهان است...

A smoky room, a small café
They come to hear you play
And drink and dance the night away
I sit out in the crowd
And close my eyes
Dream to mind
But you don't know
You don't even know that I'm there
...
I wish that I was in your arms
Like that Spanish guitar
And you would play me through the night
Till the dawn
I wish you'd hold me in your arms
Like that Spanish guitar
And you would play me through all night long
All night long I'd be your song
...
Fill my heart with
Every note you play
I pray you'll look my way
And hold me to your heart someday, yeah
I long to be the one that
You caress with a tenderness
And you don't know
You don't even know that I exist
...
I sit out in the crowd
And close my eyes
Dream to mind
And you don't know
You don't even know that I exist
...
I wish that I was in your arms
Like that Spanish guitar
...
پ.ن. روزي روزگاري، توي كافـي شاپ قديمي و هميشـــگي،
پشت ميزي كـه توي تاريكترين نقطــــه بود و مالكيتش به نام!
با دوستي قديمي، قهـــوه تلخي بود و درد دلي و قاشق هاي
شكـري كه نقشي مي كشيد روي جاسيگاريِ بلور، و آهنگي
كه شعــرش بالا هست و خلسه بعدش كه انگار تو رو مي برد
به دنيايي كه...
...
و چه تكرار مي شه اين شعر توي ذهن داغون من...
...
يادش بخير...

۱۳۸۷/۲/۲۶
7:45 دقيقه صبح...
...
يكبار ديگه، تولدي ديگه رو تجربه كردم...
با شمعي و آرزويي و...
اميدوارم اين بار برآورده بشه...
مــــــــــرا عهديست با ماهي، كه آن ماه آنِ من باشد
مــــــــــرا قوليست با جانان، كه جانان جـان من باشد...
...
به خط خويشتن فـــــرمان، به دســــتم داد آن سلطان
كه تا بخت است و تا تخت است، او سلطان من باشد...
...
اگر هشـــــيار اگر مســــــتم، نگيرد غير از او دســــــتم
وگر من دست خود خســـــــــتم، همو درمان من باشد...

۱۳۸۷/۲/۲۴
*داري با شدت و حدت تمام با كتاب روانشناسي عمـومي كلنجار
مي ري، براي حفظ كردن نصف بيشتر اين لغات هم خـــــودت رو به
حد انفجار عذاب مي دي، بعد يكدفعه مادرت مياد و شروع مي كنه
به تعــــــــريف كه بعله! چيزي حدود پنجاه و اندي سال پيش، وقتي
دائيت ورقه دفتر انشاء ايشـــــــــون رو از سر شوخي پاره مي كنه!
مامان خانومِ گل يك شيشه روغن زيتون! از نوع نابش رو توي آفتابه
خالي مي كنه و دائي جان هـــــم كه عادت داشته از ســـــر كار كه
مي اومده مي رفته دستشويي، يكــــراست آفتابه رو آب مي كنه و
ديگه... طفلك با نزديكِ سي سال سن! حدوداً سه روز! يعني هفتاد
و دو ساعت خودش رو مي شسته...!
حـــــالا مامانت رفته از اتاق بيرون، ولي تو قيافـــــــه داييِ عــبوس و
بداخلاقت جلوي چشمهات مياد با آفتابه پر از روغـــن زيتون كه ديگه
عمراً بتونه كسي تميز كنه خودش رو!!!
حالا تو اگـــر مي توني حواســــت رو متمـركز كن روي لغت هاي اين
كتابِ كوفتي...
و قيافه نـــرمال بري بيرون، پاي مبارك رو از درب اصلي ساختمون كه
ميگــــــــــذاري بيرون، يك كلاغ بي پدر و مادر با شدت تمام! تركمـون
مي زنه روي روســـــــري و شونه مبارك! راهي نداري جز برگشت به
منزل و تميزكاري...
تا وارد مجتمع مي شي كه هميشه ساكت و خالي از سكنه به نظر
مياد، درب خونه طبقه همكف باز مي شه، پســــر محترمشون مياد
بيرون! با عجله مي رسوني خودت رو به آسانسور و مي پري تو...
عـــــوض اينكه بري بالا! مي ري پاركينگ! در باز مي شه پسر طبقه
دومي مياد تو! طبقه اول مي ايسته! جناب مهـــــــــندسِ! طبقه دوم
پسرِ آقاي فلاني و به همين منوال تا آخر!!! از هر طبقه يكي از آقايون
محترم به جمع نفرات اضافه مي شن و تو هم كه نمي توني روپوش
رو در بياري، با اين نقش و نگار حاصل از ماتحتِ كلاغ هم ايســـتادي
اين وسط...
در اين بين رسيدنِ اس ام اس رو هم اضافه كن! وقتي كه با بدبختي
موبايل رو نگاه مي كني مي بيني كه دوستي فوقِ طناز اينجــــــوري
نوشته:
خوش شانســي يعني اينكه وقتي كلاغي تركمون مي زنه رو سرت،
خوشحال مي شي از اينكه گاوها پرواز نمي كنن...!!!
حالا اگر مي توني جلوي هر هر خنده خودت رو بگير...
چهــــــار ساعت قبلش بهش قوت قلب دادي كه همه چيز به خوبي و
خوشي قرار انجام بشه، نوبت به چايي مي رسه و عـــــــروس خانوم
خـم مي شه، سيني رو جلوي مادر داماد مي گيره و بعله...!!! صداي
ناهنجاري از عــــــروس در مياد كه باعث مي شه در يك لحظــــه همه
ماتشــــون ببره!!! و صد البته تو كه وظيفـــــه خطيري داري در اين بين
سعي مي كني با شدت ســــــرفه هاي وحشتناكي كني كه همه از
بهت خارج بشن و خدا مي دونه كه چرا همون آن مي گي:
اين گلوي من مدتي مي شه درد مي كنه، صداي سآآرفه هام عجيب
شده...!!!
حالا اگـــر مي توني نسبتِ بين گلوي خودت رو با محل مولد صــــداي
بعضي ها هم توضيح بده براي همه تا بعدها كسي نگه عروس گ....
بود...!!!
سمت دستشويي به صورتِ دو ماراتنِ با مانع... اين وسط گربه تو هم
كه هميشه دلش مي خواد همون لحظه با تو دستشــــويي بره، مثل
شــــــتر دنبالت مي دوه و اضافه كن لشــــكري متشكل از دوستت كه
مي خواد راجع به بوي فرندش باهات حرف بزنه، مامانت كه مي خواد
بدونه نتيجه امتحانت چي شده، و صـــــد البته خواهــــــرزاده گلي كه
مي خواد ماچــــت كنه رو كه بدنبال اين پشمالوي كـوچـولـو به سمت
دستشويي حمله مي كنن...!!!
اينجور مواقع پيش مياد كه آرزو مي كني كاش مهندس مربوطه! متراژ
محيط دستشويي رو يكــــــم بيشـــــتر مي گرفت تا اينهمه آدم با اين
حيوونِ زبون بسته راحت تر جا مي شدن اين تو...!!!
حالا اگر مي توني، اين جمعيت رو بفـــــرست بيرون و سريعاً بپرداز به
اصل قضيه...!!!
آقاي محترم با شدت تمام دقيقاً پشتش به تو و زير پنجره آشـــپزخونه
خواهــــــــر عزيزت، مشغول به قضاي حاجت مي باشند شديد!!! تا به
خودت مياي، تصميم مي گيري با چند عربده از نوع ملايم! حال طــرف
رو سرجا بياري كه يكدفعه پنجره باز مي شه و دست كوچك خواهرزاده
كه ديناميتي رو، از بقاياي چهارشــنبه ســــوري، به سرعت كنار طرف
مي اندزه و آقاي محترم هم كه حواسش اصلاً نيست! با صداي انفجار
به طرز مضحكي از جا مي پره و ديگه...!!!
اينجاي قضيه مي شه 18+... !!! عالم و آدم مات مي شن كه مسئله
چي بوده...!
حالا اگر مي توني به جاي غش كردن از خنده و خرغلت زدن فجيع روي
زمين! يا آقاهه رو دعوا كن يا پسر خواهرت رو...!!!
ساعت نه صبح، يكروز كاملاً خلوت... با دوست جون ياد بچگي افتادي،
از دست قلقلكها در ميري و قايم مي شي پشت شمشادهاي بلند...
اين وسط دوستت كه حركتي مشكوك رو از پشت شمشادهاي سمت
ديگه اي ديده، با تمام قدرت، تصور كن نصف هيكل رضازاده هم وضعيت
فيزيكي! از بالاي شمشادها و جدول كنارشون مي پره روي ســـــوژه يا
سوژه هاي متحرك... كه تو نيستي! در عوض پسر و دختري هستن كه
شمشادهاي خيلي بلند رو اشتباهي ديوار تصور كردن و بعله...!!!
اين هم باز مي شه 18+ و كلي ضايع...!!!
حالا اگر مي توني دوست عزيزت رو كه وسط اونها داره از خنده مثل توپ
قل مي خوره رو جمع كن...!!!
پ.ن. مطالبي كه در بالا نوشتم كاملاً بي ربط با شــرايطي هست
كه فعلاً توي اين بلاگ حاكم شده...
مدتي مي شه كه ديگه خـودم نيستم، چرا هم نداره كه اگر داشت
باز هم جوابي براش نداشـــــــــتم! فقط در اين بين وجود يك نفر كه
خودش با همه مشكلات اطراف، به سر و كله زدني بي امان با من
ادامه مي ده، به نظرم موهبتي بزرگ حساب مي شه...
اين چند روز هم با تحمل اخلاق گـــــند و مزخرف من، واقعاً شاهكار
به خرج داد، تا اينكه امــــروز براي عوض كردن جو اطرافم، شروع كرد
به تعـــــــــريفِ بدترين موقعيت هايي كه بعضي اوقات با همه بدي و
بي موقع بودنشون باعث خنده مي شن...
خلاصه كه نوشتن اين پست و انتخاب عكس، مرهون الطاف و اجبار
شماست، به خاطر تو، خانوم مهندس!
...
و اما وصف حال من همچنان،
و شكستم، و دويدم، و فتادم...
مونده!

۱۳۸۷/۲/۲۲
ايوان تهي است، و باغ از ياد مسافر سرشار...
در دره آفتاب، سر بر گرفته اي...
كنار بالش تو، بيد سايه فكن از پا در آمده است...
دوري...
تو از آن سوي شقايق دوري...
در خيرگي بوته ها، كو سايه لبخندي كه گذر كند؟!
از شكاف انديشه، كو نسيمي كه درون آيد؟!
سنگريزه رود، بر گونه تو مي لغزد...
شبنم جنگل دور، سيماي تو را مي ربايد...
تو را از تو ربوده اند...
و اين تنهايي ژرف است...
مي گريي...
و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي...
توي ده تا چشم كار مي كنه پر از باغ ها و زمين هاي محصور شده با
ديوارچه هاي سنگي و گاهي تكه هاي چوب هست، كه درونشـــــون
مملو از درختهاي ميوه و بته هاي جاليزي شده...
جــاده هاي خاكي و كوچــــه باغ هاي تنگ و باريك، كه از كناره ها و يا
وسط اونها جـــــوي باريكي مي گذره، با صداي آبي كه گهگاه قدمهاي
شتاب زده پسركي، آهنگ عبورش رو بر هم مي زنه...
خونه هاي گلي - آجــــري كه بعضاً پيشـرفت و اثر شهر نشيني، نماي
خاكي رنگ اونها رو تبديل كرده به تلفيق سنگ و آهن، كه عقب نمونه
از سردي و بي هويتي تمدن امروز...
ايوان هاي پر از شمعداني و درختچه هاي كوچك تزئيني كه اسم نصف
بيشترشون رو فقط به زبان محلي بلدن و نه به زبان شــــيرين و گوياي
تويِ شهري...
ايوان هايي با كلي زير انداز شبانه، و حصــيرهايي كه براي جلوگيري از
گرماي تند و نفس گير روزهاي اينجا جلوي هر پنجره اي آويزون شده...
گندمــــزارهايي كه بي آبي، گيسوان طلايي اونها رو پريشون كرده و هر
ساقه نحيف گندم مثل خط باريكي از طــــلا روي زمين هزار تكه و تشنه
افتاده...
گوسفندها و گاهاً بره ها و بزغاله هاي كوچك، رنگ و وارنگ و شيطوني
كه هر حركتشون لبخند رو روي لبهاي خامـــوش و بسته تو مي يارن، و
جمع كردنشون به همون اندازه سخته كه تحمل سگ هاي كانگالي كه
كارگرهاي افغاني نگهداري مي كنن...
مزارعي با انبوه درخت هاي قديمي آلبالو، زردآلو، مـــو و... كه زير سايه
هيچكدوم براي تو كه اسـم مار هم به وحشتت مي اندازه، استراحتگاه
مناسبي نيست...
جــــوجــــه تيغي هاي كـوچـولو و بامزه اي كه ميل به دست گرفتن اونها
لحظه اي تو رو رها نمي كنه و انگار زبري و تيغ هاي كوتاه و بلندشون در
دستهاي خالي از احساست مفهومي ندارن...
بوي غذاهاي محلي كه مشامت رو نوازش مي ده، كـره دوغي و ماست
محلي، با تخم مرغ هاي تيره و دو زرده كه هوس نيمرو با گوجـــه فرنگي
و پيازچه هاي تازه رو توي اون ظرفهاي رويي و قديمي، مخصوصاً اگـــــــر
قرص نان هاي دستپخت پيرزن سالخورده هم كنارش باشه، توي شكمو
رو به هوس مي اندازه...
آفتابي كه بي هيچ حجابي، با نسيم بهاري و كمي گرم، گيســـويي رو
پريشون مي كنه...
سر و صــــداي مرغ و خروس و غازهايي كه قاطي شده با آواز پرنده هاي
ساكن قلعه، جايي كه هر بار قدم به درونش مي گذاري، انگار نيرويي تو
رو به سالهاي خيلي خيلي دورتر از امروز پرتاب مي كنه...
شبهاي مهتابي و ســــرد نيمه كـــويري، جغـــــدهاي شب زنده داري كه
لانه هايي بين شاخــــــــه هاي درخت هاي پير دارن، و آهنگ كلامشون
در عين تلخـــــــي و شكستن سكــــــــــــوت اين شبهــــــــــاي سنگين،
آرامش بخش ترين نوا براي تو شده كه زير لحاف هاي منجــــوق دوزي با
تزئينات سنگينشون، هر دقيقه اي رو سالي حس مي كني...
و صد البته...
صداي اون ني لبك چوبي كه پسرك افغان با غمي زياد درونش مي دمه،
و ملوديِ حزينش كه تا دورترها شنيده مي شه، كافيه تا بهـونه اي باشه
براي دل تنگت و دليلي براي باريدن...
تو به آرامش مي رسي يا نه، تفاوتي در برگشت نداره...
كه برگشتن يعني خودِ حقيقت،
يعني خودِ تصميم...
و تو هنوز غمگيني...
و با ني لبك چوبين و نواي سحرانگيزش همراه...
پ.ن.
من...
پري كوچك غمگيني را مي شناسم،
كه در اقيانوسي مسكن دارد،
و دلش را در يك ني لبك چوبين،
مي نوازد،
آرام، آرام...
پري كوچك غمگيني،
كه شب از يك بوسه مي ميرد،
و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد...

۱۳۸۷/۲/۲۱
شب سرديست، و من افسرده...
راه دوريست، و پايي خسته...
تيرگي هست و چراغي مرده...
مي كنم، تنها، از جاده عبور...
دور ماندند ز من آدمها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها...
فكر تاريكي و اين ويراني،
بي خبر آمد تا با دل من،
قصه ها ساز كند پنهاني...
نيست رنگي كه بگويد با من،
اندكي صبر، سحر نزديك است...
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است...!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟!
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟!
صخره اي كو كه بدان آويزم؟!
مثل اينست كه شب نمناك است...
ديگران را هم، غم هست به دل...
غم من...
ليك، غمي غمناك است...
شب توي جـــــــاده خاكي كه دور تا دورش رو زمين هاي گندم گرفتن، و
انتهاي راهت هم نمي دوني به كجا مي رسه، پياده روي كردي...؟!
لذتي داره غير قابل توصيف، مخصــوصاً كه باد موهات رو به بازي بگيره و
بوي آب رودخونه هم فضا رو پر كرده باشه...
...
فقط مشكل، وجود همــــراهي مي تونه باشه كه گهگاه تو رو از خيالات
تلخ و شيرينت با كلماتي نامربوط بيرون مي كشه...
وگرنه،
تويي و شب و تنهايي...
اراده كني غرق شدي...
آدم اينجا تنهاست...
و در اين تنهايي،
سايه ناروني تا ابديت جاري است...
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد،
مبادا كه ترك بردارد،
چيني نازك تنهايي من...

۱۳۸۱/۱۲/۱۸
يك نفر ديشب مرد...
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت،
و زمان روي ستون فقرات گل ياس...
جرات نمي كني به ياد بياري...
چون يادآوريِ آنچــــه كه اتفاق افتاد به اندازه تمام لحظــــــات غريبي كه
گذشت، وجودت رو به آتش مي كشه...
حتي توان نگاه كردن به آينه رو هم نداري...
آبروي از دست رفته ديگري...
كه روزي فكـــر كردي همراه خوبي خواهد بود و به سراب رسوند تو رو...
صورت تكيده تو كه گويي در يك شب رهي صد ساله طي كرده، آينه رو
هم مايوس مي كنه...
چشمهاي مضطربي كه به اندازه تمام ابرهاي آسمان غصه دار و گرفته،
در انتظار باريدن، از نگريستن به آينه اجتناب مي كنن...
دستهاي ســــردي كه ناتوان دور اون ماگ هميشگي حلقه شدن، انگار
اين آخرين دستاويز توست براي تحمـــل وضعيتي كه به دلخــــواه خودت
ساختي و پرداختي...
دواي درد تو نيست...
كوچه هاي هميشه دنج و خلوت محبوبت، تنگ تر از هميشه، تنفس رو
براي توي بي نفس سخت تر مي كنن...
نه هواي سرد و برفي زمستوني كه عاشقشي...
نه كلاغ هاي هميشـــه بازيگوش و نه صداي پوكي برف، كه مثل اون شال سفيد دختر شاه پريان، به نرمي دور و بر تو رو پوشونده...
هيچكدوم معنايي ندارن...
هيچكدوم ديده نمي شن...
...
روي صندليِ هميشگي...
توي كافي شاپ قديمي و هميشه آروم...
كه هيچوقت مثل حالا عاشق سكوت و تاريكيِ اون نبودي...
خيره به شعـــله هاي اين شمــــع هاي عجيب و غريب، سعي مي كني
به ياد بياري...
كه كجا رسيدي...
به چه چيز...
چرا...
به چند ساعت قبل برگرد...
به دقايقي كه در ستيز گذشت...
به احساسي كه بوجود نيومده نابودش كردي...
به اين ماهي كه گذشت...
با عجله...
با بي فكري...
اسير كدوم تندباد بودي كه نديدي...
اسير كدوم موج...
مي شد كه نباشه...
مي شد كه ديده نشه...
لااقل حالا...
...
هيچكس اينجا نيست...
دو جوي باريك،
دوباره از زير اون عينك كذايي راه خودشون رو باز كردن...
هيچكس اينجا نيست...
زمزمه هاي هذيون گونه رو هم،
كسي نخواهد شنيد...
هيچكس اينجا نيست...
اشتباه كردي...
هم در انتخاب هم پا...
هم در انتخاب راه...
هم پاي تو، فقط هم پا نبود...
سوهاني بود براي روحي خسته...
ولي گناه از توست...
آلوده كردي...
احساس لطيفي رو كه مي تونست براي موجود با ارزشي بمونه...
خودت هم نمي دوني...
كه چرا بايد رفت...
و كجا...
فقط مي دوني كه اشتباه كردي...
نه...
تو اين نبودي...
اين شرمي كه امروز هست، ديروز با تو نبود...
فرار كن...
از خودت...
از اون...
از چشمهاي روشن...
از چشمانِ من...
پ.ن.
تمام روز نگاه من،
به چشمهاي زندگيم خيره گشته بود...
به آن دو چشم مضطرب ترسان،
كه از نگاه ثابت من مي گريختند،
و چون دروغگويان،
به انزواي بي خطر پلكها پناه مي آوردند...

۱۳۸۷/۲/۱۶
با چشمهــايي خواب آلود به اطــرافت نيم نگاهي مي كني...
ديگه نه تاريخ مهمه و نه ساعت...
نه زمان و نه مكان...
كلافگي از تمام حركاتت پيداست...
...
فردا دو دوست، دو شـــريك، دو همراه، راهشون براي هميشـه
از هم جدا ميشه...
دو نفر براي هميشــه صفحه دوم از اون شناسنامه كذاييشون
به مهر زيباي طلاق مزين مي شه...
آشيونه اي از هم پاشيده شده...
كبوترهاي عاشــق ديروز، هر كدوم به سمتي پرواز مي كنن...
براي تو مهم نيست...
ديگه مهم نيست...
...
چهار شب به سالگرد ازدواجشون مونده...
سالگـرد ازدواجي كه با سومين روز از جداييشون به طرز كاملاً
مسخره اي تلاقي كرده...
همه در حال تدارك براي جشن هستن...
هيچ كس از اتفاقات فردا خبري نداره...
اطرافت پر از جنب و جوش و صداست...
انگار از همه طرف به سمت تو سيل جريان داره...
همه از تو انتظار دارن...
براي تو مهم نيست...
ديگه مهم نيست...
...
يكي از قديمي ترين دوستهاي دوران مدرســــه رو پيدا كردي...
كنجكاوي براي بيشتر فهميدن از تو...
شبيه به علامت سوال بزرگي شده كه هــر حركتِ تو براش يك
چرا رو بوجود مياره...
بازگو كردنِ خاطـــــــرات سالهايي كه بي تو گذشتن انگار واقعاً
پاياني نداره...
خنده ها و شيطنت هايي كه مي تونن يادآور دوران خوب و پاك
نوجواني باشن، هيچ تاثيري ندارن...
براي تو مهم نيست...
ديگه مهم نيست...
...
كتابهاي درسي درست در زاويه ديدت رويهــم انباشته شدن...
محتواي هر كدوم آينده تو رو مي سازه...
مطالبشــون كه روزي ساده ترين بودن، امروز هيچ كجاي مغزت
جا نمي گيرن...
هربار كه از كنارشون مي گذري، انگار با تمام قوا تو رو به جنگ
مي طلبن...
براي تو مهم نيست...
ديگه مهم نيست...
...
نگاه هاي پرسشگر...
لبهاي بي صدا...
قلبهاي نگران...
كه انتظــــار پاسخ دارن به كوهي از سوالات...
سوالاتي كه بي جواب توي مغـــزهاي فرســـوده از مقابله با تو
انباشته شدن و خاك مي خورن...
دستهايي كه براي كمـك به ســــوي غريقي كه نمي دونن چرا،
چطور و كجاي درياي زندگيش غرق شده، دراز شدن...
براي تو مهم نيست...
ديگه مهم نيست...
...
اين دنياي مجازي...
شب بيداري ها...
حرفهايي كه بوي شعر دارن...
اين خلوت شبانه...
خواب آلودگي ها...
لحظاتي كه مثل باد مي گذرن...
اين...
اين آوازي كه بارها توي سرت تكرار مي شه...
اين كلنجار رفتن با خودت...
با احساست...
با منطقت...
اينها مي تونن مهم باشن..؟!!
...
مثل يك بيشه نور،
مثل خواب دم صبح...
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه...
دورها آواييست، كه مرا مي خواند...
۱۳۸۷/۲/۱۴
حدوداً پنج ساله بود...
بور و سفيد، كمي تپل...
ابروهاي عسلي و چشمهاي سبز...
بيني كوچك و دهان غنچه...
با موهاي بلند طلايي، كه حركت هر طره اش دلم رو مي برد...
و كلي ناز و ادا كه اگر مي ديديش حتماً عاشقش مي شدي...
اين همـــــون دخترك، يا بهتر بگم پري كوچكيِ كه من يك ساعتي بود،
بدون توجه به اطرافم محو تماشاي اون شده بودم...
كاملاً مطابق مد لباس پوشيده بود...
شلوار جينِ آبي كمــــــرنگ، با تي شرت صورتي و صندلهــــاي همرنگ
هماهنگي داشت...
پروانه هاي سفيدي كه روي سطــــــــح بلوزش با شــــادي در حال پرواز
بودن، روي كفش و شلوارش هم ديده مي شد...
دو رج از سنگهاي ريز و رنگارنگ، به كنار جيب شلوارش وصــــل شده...
شبيه به همين سنگهــاي رنگي دور تا دور كيف كوچكش هم هست...
دستبند و گردنبند زيباي مرواريدِ صورتي، كه لابه لاي اونها پر از آويزهاي
ماه و ستاره و قلبهاي صدفي و براقِ هم كه جاي خود داره...
با هر سر و دستي كه حركـــت مي داد، بيشتر از قبل دلت رو مي برد...
گيسوي زيباي اين پري كوچولو هم با دستمال حرير صورتي كه نقش ابر
و بادي داره بسته شده...
هر طــــره از موي اين زيباروي كــــوچـــولـــو مثل حلقه اي از طلاست...
چيزي كه بيشتر از اداهاي دلبرانه اش توجهم رو جلب مي كنه، وجود دو
چشم تيله اي رنگ و گربه اي شكل، توي صورت مهتابي رنگشه...
دو چشمي كه با گذشتن ماشين از كنار پارك، سبز مي شن، وقتي به
مادرش كه مانتوي قهوه اي پوشيده خيره مي شن، عسلي و وقتي به
من كه مبهوتشم نگاه مي كنه و مانتوي آبي رنگم، آبي...
اين حالت چشمهــاش من رو به ياد روزي مي اندازه كه چشمهام رو به
تيله تشبيه كردن...
به ياد روزهاي خوب...
حركت دستهاي كوچكش كه سعي در جلب توجهم داره، من رو از خيال
مبهمم بيرون مي كشه...
براي چند دقيقه اي به بهانه راحت صحبت كردن مادرش با تلفن همـراه،
در آغوشم جاي مي گيره...
عطـــــر خوبش، گرمي دستهــاي كوچك و ظريفش، قد و بالاي شبيه به
عروسكش، همـه و همـه، دست به دست هم مي دن تا در دلم، چيزي
شبيه بهمن فرو بريزه...
آتشي از زير خاكستر دوباره جون بگيره...
خاطره كهنه و رنگ و رو رفته اي، با شدت هر چه تمام تر، خودش رو به
ديوار ذهنم بكوبه...
آرزوي قديمي در برابرم قد علم كنه...
آرزوي داشتن دختري پري وار كه نمي دونم چرا و دقيقاً از چه زماني در
من شكل گرفت و دوست داشتم اسمش رو يلـــــدا بگذارم، هر چند كه
موهاي رنگ شبق و چشمهـاي سياه هم نداشته باشه، ولي در كل از
خيلي پيش اين آرزو با من بود...
و در همون سالها هم بالاجبار به صندوقچـــــه فراموشي سپرده شد...
از چراي اين اجبار هم گذشتم، كه به ياد نياد تلخي و درد روزهاي دور و
آشفتگي عذاب آور...
ولي در اون لحظــــه، هر چقدر سعي مي كردم به گذشته پرتاب نشم،
بيهوده بود...
پري كوچولوي افســـانه ها دلم رو مي برد و گذشته رو براي من با تمام
جزئياتش زنده مي كرد...
...
يادم نيست چطور از آغوشم جدا شد...
حتي متوجه نشدم كه كجا و چه زمان از تاكسي پياده شد...
من دوباره توي گذشته غرق شده بودم...
بعد از اينهمه سال...
پ.ن. از اون روز تا الآن هنوز انگــــــــار توي بغلــم جــــــا خـــوش كرده...
با تمام كوششي كه براي فرامــــوش كردن اون لحظات به خرج مي دم،
ولي نمي تونم حســــــي رو كـــــه در اون دقايق داشتم رو از ياد ببرم...
فقط يك فكر مزاحم و حتي مضحك مغزم رو مشغول كرده...
داشتن كوچولويي كه يلداي من باشه...

۱۳۸۱/۱۲/۱۹
من زير آب موندم...
شايد زير لجن...
نفس كشيدن براي منِ پرنفس، سخت شده...
خيلي سخت...
حضور داره...
بي بهانه...
بي دليل...
غرق مي شم...
دم به دم...
لحظه به لحظه...
دروغ...
نفرت رو باهاش آميخته مي كنه...
نه از او، كه از خودم...
من كه به پاكي نازيدم...
من كه به عشق پشت كردم...
به تو...
به خودم...
الآن كجام...
اين من، ديگه پريزاد قصه ها نيست...
اين من، ديگه من نيست...
درونم، غوغاست...
توي مغزم، هزاران صداي عجيب باهم حرف مي زنن...
چشم هاي به ظاهر كورم رو مي بندم...
خيال...
تناقض...
تشابه...
ظاهراً گرمي حضور...
باطناً سردي دروغ...
سكوت مزخرف خودم...
كه انگار دنيا وارونه مي شه، اگر كه احمق نبودنم رو ثابت كنم...
من زنده نيستم...
انگار سالهاست مُردم...
از مقايسه خسته شدم...
از دروغ خسته شدم...
از تنهايي خسته شدم...
از خودم،
از تو،
از اين همه لحظه كه مي دونم حروم شده، خسته شدم...
احساس بدي دارم...
انگار هرچقدر دست و پا مي زنم، بيشتر فرو مي رم...
توي گندآبي كه خودم ساختم...
توي دنياي جديدي كه نديده بودمش...
من به كشتن زمان ادامه مي دم...
ابلهانه...
كوركورانه...
با خريتي محض...
احساس خريت داره ديوونم مي كنه...
انگار كسي درونم داره رخت مي شوره...
با شدت تمام...
هربار مي خوام واقعيت رو ببينم، نمي شه...
دستهاي تو،
تو حسِ لعنتي، جلوي ديدم رو مي گيرن...
به كشيده اي نياز دارم...
به ضربه اي كه به واقعيت بر گردونه من رو...
چشمهام رو باز كنه...
قدرت تكلمم هم داره از بين مي ره...
قدرت دركم هم...
منطق سفت و سختم به بازيچه گرفته شده...
دستهاي بيرحمم مي نويسن، هر آنچه كه نبايد...
كجاي لحظه ها خودم رو گم كردم...
با تمام وجودم مي خوام به عقب برگردم...
يك ماه،
دو ماه،
يكسال...
اشتباه كردم...
يك اشتباه وحشتناك...
جبران ناپذير...
كه مي دونم و مي دوني دامنم رو مي گيره...
دير يا زود...
حتي قدرت نگاه كردن به خودم رو...
به اين خودي كه ساختمش رو...
در آينه هم ندارم...
من خسته شدم...
من اين نبودم...
من اينجايي كه الآن هستم نبودم...
من پريزاد بودم...
با يك دنيا تنهايي...
ولي...
۱۳۸۷/۱/۲۶
دختري خنده كنان گفت كه چيست،
راز اين حلقه زر؟
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اينچنين تنگ گرفته است به بر؟
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است؟؟؟
مرد حيران شد و گفت:
حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است
اينكه من هنوز مجــــــردم و تنها، جاي شكر و سپاس فراوان داره...
اينكه هنوز بني بشـري پيدا نشده كه خرم كنه، جاي تعجب داره...
اينكه هنوز اين ريسك احمقانه رو انجام ندادم، جاي تشويق داره...
اينكه هنوز از چاله به چاه نيفتادم و خـــودم رو عمداً بدبخت نكردم،
جاي تبريك داره...
اينكه هنوز من با پررويي تمام، زندگي ملت رو نقــد مي كنم، ولي
دم به تله نمي دم، جاي بسي مباهات داره...!!!
شديداً هم مي ترسم...
از دروغ، دورويـــي، خيانت، دوســــت داشتن، عشـــــق و ازدواج...
از اينكه بخاطـــر كسي، زندگي امروزم رو، آزادي امروزم رو، آرامش
امروزم رو، امنيت امروزم رو و مهمـــــــــــتر از همه احترام امروزم رو
از دست بدم كه ارزشش رو نداشته باشه...
از اشتباه كردن وحشت دارم...
از اينكه سالهايي رو بابت كســي صرف كنم، ولي ببينم تلف كردن
وقت و عمــــــــر و جوونيم بوده... بيهوده گذشتنِ وقتي كه كاش به
بطالت بگذره ولي براي كسي كه نبايد صرف نشه...
در تعجبم...
از ديدن افرادي كه ازدواج كردن ظاهـــراً از روي علاقه، ولي طلاق رو
مي پذيرن در كســــــري از ثانيه... جدايي از عشـق سابقشون...!
البته اگر چيــــزي بنام عشق بوده باشه از ابتدا...! كه من هميشه
در موجود بودنش شك داشتم و دارم و خواهم داشت...
مبهوتم از تغيير بشر...
افكارش، اخلاقش، اعتقادش و مهمـــــــــــــتر از همه احساسش...
احساسي كه حــروم ميشه، تا بسازه زندگي ظاهراً عالي، در بين
هلهله و خـــــرج فراوان، با كلي اميد و آرزو، گاهي هم اضافه نمودن
موجــودي يا موجــوداتي از برگ گل لطيف تر، براي تداوم نسل اكثراً
رو به انقـــــــــراض و در مقابل شكستن همه چيز و همه كس در يك
لحظه، شايد بدليل عدم تفاهم... كلمه اي كه مدتهاست كه فكـــــر
مي كنم، نبودنش يك دردِ و بودنش دردي ديگه...
همه گفتند: مبارك باشد
دخترك گفت: دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
مدتهاست وقتي زن و شوهري رو مي بينم كه دست در دست هم
از كنارم مي گذرن، از خودم مي پرســـم كه واقعا من هم مي تونم
روزي مثل اينها باشم؟!! يا وقتي بچه كوچكي رو در آغـوش مادرش
مي بينم، از حس اينكه من هـم مي تونم روزي يك فرشته كوچولو
رو بغل بگيرم يا نه متعجب ميشم... گاهي فكـــــــر مي كنم، چطور
امكان داره در يك روز من ديگــــه اين من نباشم... ترس از شكست
هيچ زماني در هيچ زمينه اي ندارم، جز در دوســـــــــت داشتن، در
عشق و در ازدواج...
ساده نيست...
تصور اينكه جــدا از خانواده، جــدا از افرادي كه هر روزت رو كنارشون
گذروندي، حالا با غريبه اي زندگي كني كه عادتها و افكــــــــارش رو
درست نمي شناسي... باقي روزهاي عمرت رو كنار كسي، در زير
سقفي طي كني كه هيچ وقت نبوده...
اين يعني ريسك...
بزرگترين ريســــــكي كه امكان داره كسي در زندگيش انجام بده...
و من هر بار سعي كردم چشمهام رو ببندم...
براي گذر از تنهايي...
و من هر بار افسوس خوردم....
از نبودنش...
و من هر بار فرار كردم...
از خودم...
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهائي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته، هدر...
زن پريشان شد و ناليد كه: واي،
واي، اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است...
پ. ن. تمام اين هذيونها بابت جدايي دو دوستِ من...
كه مسير زندگيشون رو به راحتي دارن از هم جدا مي كنن...
گناه اونها عاشق نبودن و بهانه هم خيانت...

۱۳۸۷/۱/۲۰
برگشـتم به عقب... به محـــله بچـگي... به كوچـه پس كوچـه هاي ســبز
و آروم فـــرمانيه... به محله اي كه خونه هاي ويلايي و صداي پرنده هاش،
دنجي و خلوت پياده روهاش من رو به عــرش مي رسونه... به گذشـته...
به تو... به خودم...
پر كن پياله را!
كاين آب آتشين،
ديري است ره به حالِ خرابم نمي برد!
قدم مي زنم... پياده روي قديمي... كه سالهـاي دور گام هاي شتابزده من
با سرخوشي كـودكانه سكــوتش رو برهم مي زد... با تمام چاله هايي كه
مثل خطوط درهم و برهم دستم مي شناسمشون... با دهـها درخت چنار
كهنسال و اقاقياي خوش بو... با همه گلهـاي زيباي زنبق... با ديوارهاي پر
از پيچهاي امين الدوله... قدم مي زنم...
اين جام ها، كه در پيِ هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!
ساختمان هاي بلند... بجـــــــــاي ويلاهاي قديمي، كلنگي اما هنوز زيبا...
با طـــراحي مدرن... پر ابهت ولي دور از اصالت... با انواع و اقسام آدمهايي
كه من ديگه نمي شناسمشون... ماشين هاي آخـــرين مدل... به سرعت
از كنارم يك به يك مي گذرن... نقش كمــرنگ چرخها روي آسفالت خراب و
رنگ پريده، رنوي قديمي رو به يادم مياره... قدم مي زنم...
من با سمندِ سركش و جادوئي شراب،
تا بيكرانِ عالم پندار رفته ام.
تا دشتِ پر ستاره انديشه هاي گرم،
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
كـــوه ها رو ديگه نمي تونم از اينجايي كه هستم ببينم... يادت هست؟!...
بغلم مي كردي... به تو تكيه مي كردم... كنجــكاو بودم تا بفهمم پشتِ اين
بلندي ها كجاست... با انگشت هاي كوچكم به قله اي اشــاره مي كردم...
اونجا مي سازمش... خونه ما... ما ســـــه نفر... نوك قله... خيلي بزرگتر از
خونه اي كه الآن داريم... خيلي خيلي بزرگ... بي اينكه بدونم چهارصد متر
كوچك نيست... امـــروز هم كوهي ديده نمي شه... براي ديدن قله ها هم،
بايد از پنت هاوس نگاه كني، نه از پياده رو... نشد كه بسازم... نيستي كه
ببيني... قدم مي زنم...
ديگر شراب هم،
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
صداي خنده هاي دختركِ دوچــرخه سوار براي من، تداعي مي كنه دوچرخه
يا چهار چرخه قرمزم رو كه به سختي ناناي بيچاره هل مي داد تا شايد من
هم اندك پايي بزنم... ســرازيري خيابان سنبل با قهقهه هاي بي پرواي من
و سـر بالا برگشتنش كه نفس نانا رو بند مي آورد... درخت هاي چنارش با
شاخـــه هاي پيچيده درهم... سرِ ماما كه مي بوسيدي... دستش كه بين
دستهاي گرم و بزرگت بود... دستي كه دور كمرش حلقه مي شد... لبخند
كودكانه من... چشمهايي كه مات مي شــــد به شما... به تو... به ماما...
دويدنم كه به پرواز شبيه بود... آزاد، شاد، بي پروا... قدم مي زنم...
از اوجِ قله هاي مه آلود دور دست،
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!
...
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
رســـيدم... به خونه... آپارتمان قديمي... با خانم صاحبخونه وســـــواسي...
هنوز محــكم... هنوز تميز... هنوز بزرگ... با درختچه هاي خرما... نرده هاي
قهــــــــوه اي كه امـــــــروز سفيد شدن... باغچه هاي باريك... ديروز ممــلو از
لاله عباسي و بنفشه، امروز پر از ختمي و شمعداني... جوي باريكي از آب،
سنگهاي ســـرد و خاكستري و كهنه رو مي شوره... گونه هاي من رو هم...
قدم مي زنم...
در راه زندگي،
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله مي كشم از دل كه:
"... آب... آب..! "
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
...
پر كن پياله را..!
گير كردم كه گريزي ازش نيست... تونل زماني كه من رو هر روز به بيست و
دو سال پيش مي بره... به بعد از سه سالگي... به كـــــودكي... به روزهاي
خوب قديم... به شبهاي خنك و پر از خاطره... به كوهستان نهم...
| Design By : Night Skin |


