* كلنجــــــــــار رفتن با كتاب هايي كه زماني عاشقشون بودم، كه * كلاس ورزش رو به زور توســـري هم كه شده بايد رفت، حتي اگر * پياده روي، كه از اركان مهم خواهــد بود از اين به بعد! اون هم در * بيرون رفتن از خونه به هر بهانه ممكن! باز هم براي اينكه ظاهــراً ..May they keep watch on your soul ..May they show you new hopes ..May the angels keep you till morning ۲) در زمان هپلي بودن! از هـر نوع، فرقي نمي كنه! كلاً از وسايل ۳) در عوالم هپلي گونه! معمولاً مابين گفتگو، جملات نغز شما كه و اما نكته آخر،
۱۳۸۷/۳/۲۲
سعي مي كنن من تصميم بگيرم...
يعني.. سعي مي كنم تصميم بگيرم...
آمادگي داشته باشم براي امتحاناتم، مثلاً...
نعـــش بنده هم روي زمين باشه! با تخت روووون مي برن به سمت
باشگاه، همين اونطــرف كوچه، درست مقابل درب منزل.. كه بازهم
يك كمي به خودم بيام، مثلاً...
وقت خـــروس خــون! كه براي من مي شه حـــدوداً نه صبح، البته با
كلي چونه زدن با مديريت منزل! و در صـــورت عـدم انرژي كافي، كه
حتمي موكول مي شه به دم غـــروب.. و در صــورت امتنان هم كه،
خب هنوز چيزي به اســـم تيپا هست حتماً، كه برگردونه بنده رو به
حالت عادي، مثلاً...
از كـنج اتاق كشيده بشم بيرون و مـــــردم رو ببينم و ديده بشم و..
بفهمم كه زنده ايم به هر جهت، مثلاً...
...
و..
دو تا تصميم ديگه كه خـــدا رو ميليون ها بار شكر، اجباري نيست..
يكي خريدن يك ساز،
كه با وجود قيافه درهـم مديريت! من ابداً از رو نرفتم و نمي رم، و به
جاي انتخاب سازي كه بقيه انتظارش رو داشتن، يعني پيانو، يكهـو!
سه تار رو خواستم، حالا چراي اين قضيه بماند.. و اين شده در واقع
عمل كردن به عهدي كه با پدرم داشتم...
و دومي حـدوداً يكي دو ماهي زندگي توي دهي هست كه قبلاً هم
اونجا رفته بودم، و صد البته هنوز باور اين قضيه براي بقيه يه كوچولو
سخته! كه من قـراره توي اين مدت چـه غلطي بكنم توي اون بيابون
برهوت.. و در نتيجه با وجـود مخالفت، بازهم دنبال كسي مي گردن
كه اين مدت حاضر بشه اونجا با من دوام بياره...
ولي جـداً، كدوم يكي از اين تصميمات اجباري و غـير اجباري به نفع
من مي تونه باشه، هيچكس نمي دونه...
شايد هم جاي من و پسمل برادر رو عوض كردن بهترينه...
اون براي اولين بار مدتي بياد ايــران، من براي هميشه بار و بنديلم
رو ببندم و برم پيش خان تاتاش گرامي...
يعني يكجورايي تحول يا تحولاتي اساسي...
پ.ن.
من هيچگاه پس از مرگم،
جرأت نكرده ام،
كه در آئينه بنگرم..
و آنقدر مرده ام،
كه هيچ چيز، مرگ مرا ديگر ثابت نمي كند...

۱۳۸۷/۳/۱۹
مدت زيادي ميشه كه به ديدنت نيومدم...
مدت زيادي ميشه كه بهت فكر نكردم...
مدت زيادي ميشه كه باهات حرف نزدم...
مدت زيادي ميشه كه فرار كردم...
از تو، از خودم..
و از گذشته اي كه بي تو به سختي گذشت...
ولي تو انگار هيچوقت من رو تنها نگذاشتي...
هميشه بودي..
هميشه ديدي..
هميشه حس كردي،
كه من نياز دارم به بودنت..
كه من نياز دارم به لمس كردنت..
كه من نياز دارم به صلابت و حمايتت...
كه من هنوز مثل زمان كودكي، به دست هاي بزرگ و گـرمي احتياج
دارم، تا فرامـــــوش كنم اين دنياي جنــــــگل وار، روح و جســــمم رو
مي تونه ذره ذره آب كنه...
من با همه بزرگي و عقلي كه ادعا مي كردم دارم و نداشتم! هنـــوز
به تو محتاجم...
به پدر، نه به واژه...
انتهاي اون آلبوم قديمي، روي اولين بــرگ از يادداشتي كه اولين دفتر
خاطراتم بود، با همون قلمي كه جزء تنها يادگاري هايي هست كه از
تو دارم، با خط خوش هميشگي نوشتي و نوشتي و گفتي اين براي
تو وصيتي از پدر..
كه دنبال هنر باشم و عاشق ساز و نواي دل، انسان باشم، بي دروغ
و كينه و كبر و ننازم به داشته و سرافكنده نباشم از نداشته..
و عاشق باشم...
كه تو حتي وقتي مي شكستي، دلت مملو بود از عشق من و اون..
كه اون همه چيز بود و من ميوه اي كه كامل كننده بودم...
و اينها نه فقط روي اون تكه كوچــــك كاغذ سفيد رنگ دفترچه من، كه
گوشه به گوشه اون برگ هاي زرد رنگ و رعشه آوري كه شد آخــرين
وصيتنامه تو، بي وقفه تكرار شد.. گاهي فكــــــر مي كنم اين كلمات،
شد تزهيبي براي طومار حرف هاي پاياني تو...
و من...
به بند بند اين طومار و به عهدم با تو،
به هـــر كلمه اي كه نوشتي و به هر خواسته اي كه داشتي، تا جايي
كه قولم رو زير پا نگذاشته باشم، عمل كردم...
وقتي گِلي كه روي چــــرخ با هر حركتي پيچ و تاب مي خورد و شكلي
مي ساخت..
وقتي كليد هاي سرد و سخت پيانو، با گـــــرمي سرانگشت هاي من،
نوايي دوست داشتني پيدا مي كرد..
وقتي دست هاي ســــرد و كبود رنگ اون دو تا كوچولو پر از شيريني و
غذا مي شد و دلشون پر از شادي..
وقتي اشكي و نفرتي پاك مي شد..
وقتي من، پريزادي مي شدم كه تو مي خواستي...
تو درست رو به روي من بودي..
تو درست رو به روي من هستي...
همه وقت..
همه جا..
حتي توي خواب...
اگر گاهي به عهدم وفا نكردم، كوتاهي رو از من نبين...
اگر نشد اون چيزي كه تو مي خواستي، گناه از من نبود...
...
بر جدار كلبه ام كه زندگيست،
با خط سياه عشق،
يادگارها كشيده اند،
مردمان رهگذر...
...
قلب تير خورده..
شمع واژگون..
نقطه هاي ساكت پريده رنگ،
بر حروف درهم جنون...!
...
گناه من، انسان بودن..
گناه من، ساده بودن..
گناه من، گم كردن عشق..
گناه من، ...
گناه من، تنها بودن بوده و بس...
پ.ن. و من هنوز...
ساعت ها به حروف درهم و برهم وصيتنامه تو خيره مي شم.. روزهاي
زيادي به قولي كـــــــه به تو دادم فكر مي كنم و نه به تو.. ماه ها تلاش
مي كنم تا همـون آدمي باشم، كه تو انتظــار داشتي ببيني و نشد...
ولي سالهاسـت منتظرم، تا دوباره دستهاي تو رو لمس كنم...
دلم برات خيلي تنگ شده بابايي...!
شايد چون هنوز محتاجم..
به پدر و نه به واژه...
۱۳۸۷/۳/۱۸
..May the angels keep you till morning
..May they guide you through the night
..May they comfort all your sorrows
...May they help you win the fight
..May they show you better ways
..May they guard you while you're sleeping
...May they see you through your days
..May they still your every doubt
..May they calm your every fear
...May they hear you when you shout
...More than this I cannot pray
,And if the angels ever fail you
...Then may God be there that day

۱۳۸۷/۳/۱۵
ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر،
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود..
سرهايمان چو شاخه سنگين ز باز و برگ،
خامش، بر آستانه محراب عشق بود...
من همچو موج ابر سپيدي كنار تو،
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد..
هر لحظه مي چكد ز مژگان نازكم،
بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد...
گويي فرشتگان خدا، در كنار ما،
با دستهاي كوچكشان چنگ مي زدند..
در عطر عود و ناله اسپند و ابر و دود،
محراب را ز پاكي خود رنگ مي زدند...
من خوبم...!
يعني فكر مي كنم كه خوبم...!!
يعني فكر مي كنم خوب كلمه مناسبي باشه...!!!
در واقع من الآن يه حالت خنثي دارم..
نه خوبم، نه بد..
ولي مي گن كه خوبم، و زنده..
پس هستم...!
مغزم دو حالت بيشتر نداره، يا هنگوليده! يا در حد لزوم كه همون
مسائل روزمـرگي باشه، عمل مي كنه.. قلبم هـم هنوز مي زنه،
و نفسم بالا مياد، اين ميشه زندگي...
ولي ديگِ! احساسم خالي شده.. يعني خالي از هـر نوع حسي
كه فكرش رو بشه كرد.. نه تنفر، نه دوست داشتن، نه شادي و يا
حتي غـم و دلتنگي.. هيچ چيزي رو حس نمي كنم و جالب اينكه
حتي يادآوريِ لحظاتي هم كه گذشته من رو خوشحال يا عصباني
نمي كنه.. فقط نگاه مي كنم، همين...
تقريباً سه روز ميشه كه اينجوري شدم.. يعني به اين شدت نبود،
ولي يكدفعه وخامتش خيلي زياد شد.. زيادتر از حد تصورم...
نمي دونم كسي تابحال اين تجربه رو داشته يا نه، اما توجه كردين
وقتي چيزي يا كسي يا كلمه اي و جمله اي در كســـــــري از ثانيه
زير و روتون مي كنه چطوري ميشه آدم..؟! انگار يه ليوان آب جوش
از پشت سر، درست از پشت گردن مي ريزن تو ستون فقرات آدم،
كه تا نيمه هاي راه رو مي سـوزونه، يه ســـوزش و كوفتگي باهم،
دقيقاً مثل اينكه در همـون لحظه هم كســــي از پشت با جسمي
سنگين مغـــــز شما رو با تمام قـــوا هدف مي گيره و باعث ميشه
با صورت به زمين بخورين.. عجيب اينكه به فاصــله دقيقه اي كه از
اين منگي و ســوزش شديد مي گذره، يه ســرماي وحشتناكي تا
مغز استخون آدم رو فلج مي كنه، طوري كه نمي شه حتي دست
و پا رو حـــركت داد و فقط دندون ها با شـدت بهم مي خوره كه اين
خودش كلافه تر مي كنه آدم رو...
بعدش هم كه يكجــورايي سيلي از حالت هاي كرختي و منگي و
معلق بودن و حتي فـــــرياد زدن و... با هــم به سمت آدم حمله ور
مي شن.. و آخرش براي من ميشه اين حالتي كه الآن دارم...
سكوت، خنثي بودن، خالي بودن، كه آخرش به يه انفجـــار شديداً
مهلكي منتهي ميشه...
و اين اصلاً علامت خوبي نيست...
لااقل براي اونهايي كه نزديك به من هستن و اخلاقم رو مي دونن و
سعي مي كنن به من تفهيم كنن درحـد خودكشان! كه تو خوبي و
مشكلي نداري و چقــــدر ماه شدي و چه آرامشي داري و واقعاً كه
خوش بحالت و اينا...
پيشاني بلند تو در نور شمع ها،
آرام و رام بود چو درياي روشني..
با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود،
در زير پلكهاي تو روياي روشني...
و من تمام اين بهت و حيرت، يا شايد هم آرامش عجيب و غريبم رو
مرهون يك كلمه هستم...!
جداً شايد كمتر كسي از اعجـــــاز كلمات چيزي بدونه، ولي من باور
كردم كه كلمات واقعاً معجـــــزه مي كنن، چه تنها باشن و يا بصورت
جمله، مي تونن در كمتر از يك دقيقه، روي افراد تاثيري شگفت انگيز
داشته باشن...
بكوبن يا به اوج ببرن،
خوشحال كنن يا ناراحت،
در واقع لبريز كنن و يا خالي از هر حسي...
فقط كافيه بدونيم كجــــا بايد از اونها استفاده كنيم تا بتونيم اثرشون
رو ببينيم...
تركيب چند تا حرف كه به خـودي خود معني نمي دن، توي چند ثانيه
ناچيز، كل سلسله اعصـاب بنده رو فلج كرد و در كمال تعجب ناراضي
هم نيستم.. يعني انتظارش رو يكجور ديگه داشتم...
كه اينجوري شد...
و انگار بد هم نشد...
فقط در كمال شرمندگي فعلاً در تعطيلي به سر مي برم.. تا بعد...
ولي حالتيست بسي جالبناك...
من تشنه صداي تو بودم كه مي سرود،
در گوشم آن كلام خوش دلنواز را..
چون كودكان كه رفته ز خود گوش مي كنند،
افسانه هاي كهنه لبريز راز را...
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت،
بال بلور قوس و قزح هاي رنگ رنگ..
در سينه قلب روشن محراب مي تپد،
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ...
گفتم خموش « آري » و همچون نسيم صبح،
لرزان و بيقرار وزيدم بسوي تو..
اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز هم،
در سينه هيچ نيست بجز آرزوي تو...
پ.ن. سارا خانوم گل.. من آي دي شما رو چون آف لاينت پاك شد
ندارم.. شرمنده... :(
براي مشكلي كه برام نوشتي فقط يك كتاب به ذهنم مي رسه كه
به خـــــودم هم كمك زيادي كرد و ميتوني با درست خوندنش ازش
استفاده كني.. مردان مريخي و زنان ونوسي، از جان گري...
اميدوارم مؤثر باشه برات عزيزم... :-*
۱۳۸۷/۳/۱۳
يك هفته اي هست كه بابت هندل زدن اين قلب مبارك! مجبور به
گرفتن رژيم شده ايم در جهت كــــــــم كردن چند كيلوي ناقابل كه
باعث زحمت شدن و مايه دردسر...
حالا تو اين بين چـرا بعضي عزيزان همكاري با اينجانبه نمي كنن،
دليلش هنوز مجهوله، كه بگذريم از اينكه بنده از ناناِ خواهشــمند
شدم در اين مدت به جاي من هم غذا ميل كنه، اما عمـــــراً بشه
از كنار اينهمه بو و رنگي كه مامان خوشمله تبحـر كافي داره توي
تركيبش سر ميز چشم پوشي كرد..
ولي اصل مصيبت امروز عصر بود...
چون همينكه از حمـــــــوم اومدم بيرون، ديدم ناناِ مثل گربه اي كه
كمين كرده موش بگيره، چهــــار چشمي مراقب آشــپزخونه، داره
بو مي كشه و چه بويي.. آلادي تازه!
آلادي چيزي شبيه به پنكيكِ.. ولي كوچكتر و با مـزه اي يه كوچولو
متفاوت، كه روسـها درستش مي كنن براي صبحــونه يا عصرونه و
معمولاً هم با پنير يا مربا خورده ميشه، درست مثل خود پنكيك...
خلاصه كه تا به ميز و وقت چاي عصر برسيم، بسي مرديم و زنده
شديم، كه اصولاً در اين مدت حرام نموده ايم، كلاً اغذيه شيرين و
نشاسته اي..
اما...
فكر كن..
ناناِ پشتِ ميز، طبقه به طبقه داره آلادي ها رو مي چينه روي هم،
لا به لاي اونها رو هم كه بصورت دو تا برج استوانه اي دارن مي رن
بالا! يكي پنير مي گذاره يكي رو هم مربا.. حالا گـــور باباي مربا كه
من متنفرم از هر نوعش، ولي با عســـل ميشه جايگزينش كرد...!
بعد اين برج هاي خوچمزه! رو كه هر دوتاشــــــون چشمك مي زنن
شديد! با چاقـو در كمال خونسردي، از وسط نصف مي كنه.. اونهم
جلوي چشمهاي من، كاملاً بي توجه... :(
منم كه حساس... :(
منم كه داغون... :(
منم كه گرسنه... :((
فقط حق دارم حداكثر سه تا دونه ناقابل از اين خوچــــمزه ها! رو در
كمال احتياط و با رعايت عهدنامه في مابين خودم و مامان خانومي
محـــترمه، كوفت كنم! چــون دقيقاً پيامي كه از نگاه ايشون به بنده
مي رسيد اين بود كه: فدات بشـــم ماماني، ولي دست به پيركس
بزني از وسط نصفت مي كنم!
در نتيجه درست عين بچـــه يتيماها! زل زده بودم توي بشقاب ناناِ،
مسير رفت و برگشت چنگالش رو ميشمردم... :((
ايشون هم انگار نه انگار كه كنار دستش موجــودي هست اصلاً، به
تناول مشغول بودن، يعني يكجورايي حمله كرده بود به ظرف آلادي..
در تعقيب چنگال، كه بيرحمانه دوباره به سمت پيركس هجـــوم برده
بود تا چند طبقه ديگه به برج ها اضافـه كنه! بي اختيار چشمم افتاد
به سيم ظرفشـويي كه تازه خريده بودن و يه چيزي بود تو مايه هاي
توپ تنيس...
كه متوجه شدم خواهر گـرامي در حال تعارف نمودن هستن كه ميل
مي كنم بقيه آلادي ها رو يا نه آيا؟!!! كه اين يعني اگــر نمي كوفتم!
به چپاول باقيمونده هم ادامه بده.. كه ديگه ديدم نه! به جــان خودم
نمي شه..!
فقط گفت: مي خوري خواهري؟!
كه منم انگار ارث بابام رو طلب دارم، پاچه مباركش رو گرفتم...
نمي دونم چرا فقط اون لحظه سيم ظرفشـــــويي توي ذهنم بود كه
جوابش رو دادم: نه نانا، فقط اگه دستت بهشون بخوره همون سيم
ظرفشويي رو جاي آلادي مي كنم توي حلقت!!!
پ.ن. (۱) فكر كن ناناِ يه هيجده سالي از من بزرگتر باشه...!!!
يا نگاه مامان خانومي و پسمل ناناِ رو كه انگار جـن ديدن يا يه
ديوونه از قحطي فرار كرده رو...!!!
پ.ن. (۲) اصولاً اميدوارم نسل اون كسي كه ترازو رو اختراع كرد
منقـــرض بشه! كه بابت اين اخـــتراعش بايد براي نيم كيلو وزن
اضافه، آدم اينجوري عذاب بكشه.. :((
پ.ن. (۳) اينم جــــزو توصيه هام! كه اگر كسي رژيم داره انقـــدر
جلوش خودكشي نكنين براي تناول هر چه بيشتر.. مخصوصاً اگر
مثل من باشه... :(
بعدشم اگر رژيم دارين، اون هم از نوع ضــربتي كه كم كردن وزن،
حياتي حسـاب ميشه، جلوي دست و پاي ناناِ جماعت! نباشين
كــــه براي كــــم شدن هــــر گــــرم از وزن مبارك، كلي دل غشه!
مي گيرين.. كه اينجــور موجودات در اين مواقع قاشق و چنگال از
دستشون نخواهد افتاد ابدا...! :((
پ.ن. (۴) بر پدر و مـــادر مخــترع اون سيم ظرفشويي صلوات! كه
باعث شد چهار عدد آلادي از چنگال نانا در امان بمونه..
محض خاطر من گشنه و حساس... !!! :))
۱۳۸۷/۳/۱۲
ندانم نوحـــــه قمـــــــــــری به طــرف جويباران چيست
مگــــــر او نيز همچـــــــــــون من غمی دارد شبانروزی
...
میای دارم چو جــــان صافی و صوفی میکند عيبش
خــــــــــــــــدايا هيچ عاقــــل را مبادا بخـــــــت بد روزی
...
جدا شــــــــــد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع
که حکـــــــــم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی
پ.ن. ظاهــــراً عقلي هست و منطقي، اگـر اراده كني
به داشتن! و صـــــد البته احساسي كه تو نداري و بايد
داشته باشي و نبودنش سال به سال بيشـــــتر از قبل
به ضــــــــــرر تو تموم مي شــه و تو نفهمي و هيچوقت
نفهميدي و بايد به تو فهموند كه ديگــــران فهيم بودن..
ديدن، بهانه هاي پوســــيده و بي محتوايي رو كه ديگه
رنگي ندارن و حال همه رو بهم مي زنه و پشتش فقـط
سيلي از نصــــايح تهـــــــوع آور رو يدك مي كشه كه تو
خسته اي از شنيدن و اونها خسته از گفتن.. و مسلماً
تصميمي كه بايد مي گرفتي و فرار كردي و امـروز شايد
براي آخــــرين بار سرش كلنجار مي ري و باز هم شايد
معجزه اي نجاتت بده كه گرفتارت كرده اين بند و حكمي
كه آخرش ادامه نهضت قديمي، رنگ و رو رفته و مضحك
توست و يا شـروعي كه از تصورش سرگيجه مي گيري،
كه تو در پاياني، اگر حكم بر عليه تو باشه...
Unfortunately داره مي زنه هنوز...!
همــون كه تقريباً در طـــــرف چپ قفسه سينه، به اندازه مشت هـــــر
كسي جاخــوش كرده و تمام مدت بي وقفه تالاپ تولوپ مي كنه.. :))
دو، سه روزي بود كه ريتمش انگــاري بهم خورده بود.. يعني يه گاهي
شش و هشت بود، يه گاهي هشت به دو، اين آخـري هم ده به سه!
منظور اينكه سه تا مي زد، براي ده تاي بعدي يه كوچـولو، در حـد چند
ثانيه، بازي در مي آورد...
ولي ديگه جدي فكر نمي كرد كسي كه يكدفعه اينجوري خارج بزنه، يا
يكجورايي اصلاً نزنه...
ولي شد...
خودمونيم! چقدر هم كيف كرديم در اون حالت خاص... :))
يعني مي دونين، تو يه لحظه آدم خالي مي شه از همه چيز..
از نفس..
از فكر..
از هرچيزي كه فكرش رو بكني...
و چه آروم مي شه ذهني كه پر شده از هياهــو و با سلامي و صلواتي
و كمك هاي بي دريغ خدا و پيغمبري، خالي شدني نيست..
كِيف نموديم بسيار، ولي خـدا نياره براي دور و بري ها! كه اگر واقعاً قلبِ
آدميزاده از هيچ چيزي ايست كامل نداشته باشه! از ديدن برق اشكهاي
چشمهاش كه با تعجب به تو موجـود خونســرد، با گيجي نگاه مي كنه،
بي رمق توي سينه مي مونه...
بگذريم كه دلم غش ميره براي يه راحتي ابدي، كه نه صدايي باشه و نه
تصويري و نه نفسي كه يادت بياره بايد بياد و بره و تو زنده اي مثلاً..
ولي بعدش قشنگ تر بود... :))
نگاه هاي نگران كه نمي گذارن ميليمتري جابجا بشي..
قربون صدقه رفتن هايي كه كلي دل آدم رو آب مي كنه..
بعلاوه ماچ هاي آبداري كه هــــربار دوتا دوتا، اضافه بر سازمان! از سمت
مامان خوشمله! به طرف اينجانبه سرازير مي شه..
و صد البته...
چاي دارچين هاي ناناِ، كه حــــــض مي كني جلوي تلويزيون ولو بشي،
مثل گربه خِپلوها كش بياي و با زنجبيل، مزه مزه كني و سيلي عظيم از
اس ام اس هاي تو خنگولِ اعظم برسه و من بخونم و غش..
و يادت بره، يه كوچولو!
كه زندگي جورهاي ديگري هم ادامه دارد..
به قول تو، Unfortunately ... :))
و فعلاً ما هستيم...
پ.ن. (۱) چــاي دارچين ناناِ در زمان تنگي نفس و فشار خون بالا معجزه
مي كنه شديد! چيزي در حد و اندازه تون آپ شدن، احساسيه كه بعدش
مياد سراغ آدم...
پ.ن. (۲) اينهمه پيامك از ديار غربت فرستادي با مشقت و پشتكار فراوان
كه رفتني هستم به سمت و سوي ديار باقي يا نه آيا..
كه جوابت دردانه! همچنان منفي مي باشد..
چسبيده ايم به قول بانو همچنان ...U ...!
پس تناول حلواي شما مقدم است، كه خود به وقت لزوم خواهيم پخت..
چونه هم نداره..
مي دوني كه... :-*
پ.ن. (۳) فقط يه لحظه بعدش فكر كردم اونجا چجوري غرغرهامو تو بلاگ
بنويسم...!!! :(

۱۳۸۷/۳/۴
من از نگاه ماهي، در تنگناي تنگ،
بي تاب مي شوم..
وز شرم اين ستم كه بر اين تشنه مي رود؛
انگار پيش ديده او آب مي شوم...!
...!!!
پ.ن. مدتي مي شه كه زيادي اينجا چـــرت و پرت مي نويسم،
از اونهايي كه با ايميلهاشون تشويقم مي كنن به نوشتن واقعاً
ممنونم، به زماني احتياج دارم كه بتونم دوباره بعدش خــــــودم
باشم.. به تنهايي نياز دارم... براي تصميم گرفتن...
فعلاً خداحافظ...
* سايه خانوم گل... نمي دونم كامنتي رو كه برات گذاشتم كي
مي خوني، و چه زماني به اينجا ســـــر مي زني، ولي هم دلم
برات تنگ شده، هم اينجا نباشم، ايميلم رو چك مي كنم..
۱۳۸۷/۳/۳
من نمي دانم،
ــ و همين درد مرا سخت مي آزارد ــ
كه چرا انسان،
اين دانا،
اين پيغمبر،
در تكاپو هايش،
ــ چيزي از معجزه آن سوتر! ــ
ره نبرده است به اعجاز محبت،
چه دليلي دارد؟
چه دليلي دارد،
كه هنوز،
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي داند در يك لبخند،
چه شگفتي هايي پنهان است!
من برآنم كه در اين دنيا
خوب بودن، به خدا، سهل ترين كار است..
و نمي دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي بيگانه است..
و همين درد مرا سخت مي آزارد...
پ.ن. ببينم! ما مجبوريم يه غلطي بكنيم، بعد پشت ســـرهم بخش
كنيم غلط كردم رو؟!
ما مجبوريم، پيرو بحث پست قبلي! به همسـرمون خيانت كنيم، بعد
از شدت افسردگي و عوامل ديگه! به انواع و اقسام راه هاي مختلف،
ملت رو خبر كنيم كه ما پشيمون شديم شديداً؟!!
ما مجبوريم در جلوي ديد عموم ملت! با نصف جمعيت اناثِ يك محل،
هــرهـر و كركر كنيم و...، بعد فكر كنيم كسي ما رو نديده، انكار كنيم،
كرمي رو كه از خود درخت بوده، گناه رو به گردن ديگران بندازيم؟!!!
ما حناق مي گيريم اگر اپسيلوني خوب باشيم آيا...؟!!!
۱۳۸۷/۳/۲
من نمي دونم اين چه مـــرضي مي تونه باشه كه عـــالم و آدم در مواردِ
خاص، البته بعضي افـراد منظـــورمه! طبق اعـــــتراف خودشون بي دليل
مبتلا مي شن بهش، و عجــــب اينكه هيچ نوع درماني هم براي همون
عـده خاص نداره! چـــون تا دم مــرگ به اينكار ادامه مي دن، هـر بار هم
مي دونن كه اشتباهي ازشون ســـــــــــر زده، ولي بدون درس گرفتن از
مسائل قبلي و بلاهايي كه ســـــر خودشـون آوردن، باز هم اين عمل رو
تكـــــــرار مي كنن.. بارها و بارها، بي توجـه به اثر مزخرفي كه اين رفتار
روي خودشون و بخصوص اطــــرافيانشون مي گذاره و چه زندگي هايي،
چه ارتباط هايي كه از هـــم پاشيده مي شن بابت اين بلايي كه افــــراد
خودآگاه تكرارش مي كنن.. خيانت...
و باز هـم نمي دونم كه چــــــرا اكـــــثريت افـرادي كه اين اشتباه رو انجام
مي دن و تكــرار مي كنن، آقايون هستن و نه خانوم ها كه ادعا مي شه
جنس ضعيف هستن! حالا با همه ضعيف و ظريف بودن چه تحملي دارن
براي رويارويي با اين قبيل مشكلات بماند.. ولي كلاً كــم پيدا شده، زني
به شــوهــــرش خيانت كرده باشه، يا حالا من كم ديدم، اما به گفته اون
دسته از افرادي كه هميشه با اين قضايا در ارتباط هستن، آمــــار و ارقام
طلاق هايي كه در ايــــران انجام مي شــــه، نشــــون مي ده كه آقايون،
باز هم مي گــــــــم، بعضي هاشون! تمايل عجيبي دارن به اينكه گاهي
يادآوري كنن به خودشـــــــــــــون كه هنوز هستن و اينا... و از اين جهت،
شيطنت هاي پايان ناپذيري دارن، كه جز در مـــــوارد خـاص كه ســري به
سنگي بخــوره و غيره، به راه راسـت هدايت شدني نيستن! بگذريم كه
براي بعضي، فقط يكبار پيش مياد و بعدش هم تــوبــــه! و ســـــر خونه و
زندگي برگشتن هست و اين هم شايد با وجود يك شـريك خوب و صـبور
امكان پذير مي شه و بس.. چون من معتقدم اگر زن جـماعت، تحــمل و
صـبر كافي رو نداشته باشه، از همون اول زندگي بايد فاتحه كل قضيه رو
خوند و جز در مواردي كه جــــداً به مرز ديوانگي رسيدن رو همراه داشته
باشه، نبايد سنگر رو خالي كرد! ولي در كل هميشه تعجب كردم كه چرا
هيچـــــكس در هيچ زماني درس نمي گـــيره، كه اين كـار واقعاً مي تونه
احمقانه ترين عمل در زندگي باشه، وقتي كه زباني هست و اراده اي كه
به طرف بگيم نمي تونيم ديگه ادامه بديم، پس چـــــــرا راه هاي مخفيانه
براي انجام عملي كه بالاخره عالم و آدم ازش باخبر مي شه و جز افتضاح
اون هم در ابعاد وسيع! پيامدي براي ما نخواهد داشت..
واقعاً نمي شه به طرف گفت و رفت؟! حتمي بايد يواشكي به اون بدبختِ
از همه جا بي خبر خيانت كرد و به گند كشيد يك رابطه رو...؟!!!
هيچوقت تاييد نكردم اين مسئله رو، كه برخـورد داشتم يكبار با اين حس
مـــــزخــــرفِ كنار گذاشته شدن، اما گاهي فكر مي كنم، چرا يك زن كنار
گذاشته مي شه...؟
كاري به حـــــرف ها و نظــريه هايي كه توي تمام كتاب هاي روانشناسي
انبار شدن ندارم، ولي فكــــر مي كنم گاهي، واقعاً گاهي خود اين جنس
لطيف مقصر اصلي مي تونه باشه.. اعتماد بيش از حد، علاقه افـراطي يا
شايدم رفتارها و اعمالي كه خودش و اطـرافيان نشون مي دن، اغلب يك
وجه قضيه مي شه و وجه ديگــــرش هم شايد نداشتن شناخت كافي از
طرف كه مخصوصاً توي يك زندگي مشترك عواقب بدي داره..
خيلي بد...
و مهمــــتر از همه، چيزي كه ذهنم رو مشغول مي كنه، احساس افرادي
هست كه به غلط تعبيرش مي كنن و اين جــــز بيچاره كردن خودشون و
اطرافيانشون ثمره ديگه اي نداره..
يعني ازدواج مي كنن، فقط براي اينكه ازدواج كرده باشن! و فكر مي كنن
عاشق هستن، در صــــــــورتي كه دوست داشتن ساده و حسي رو كه
مقطعي پيش مياد، شايد هـــوس رو، با عشق اشتباه مي گيرن و طعم
تلخ شكست رو بارها و بارها مزه مي كنن...
در اينصــــورت آخر هم، بلافاصله بعد از اينكه مورد خيانت واقع مي شن،
گاهي بدون دادن فرصت و تامل روي اين مسئله كه ممكنه خدا بزنه پس
كله طرف! و برگرده! سـريع الســـير، فرار رو، يعني طلاق رو بر قرار ترجيح
مي دن..
و همين باعث مي شه فكر كنم، نمي شه تصور كرد كه زندگي هميشه
يك جور نيست، پستي و بلندي داره؟!
يا نمي شه مهلت داد براي اثبات اينكه ممكنه طرف مقابل به راه راست
بياد...
جواب خيلي واضحي داره..
چرا مي شه، ولي اگر از اول درست انتخاب كني،
نه با چشم و گوش بسته...
درست قدم برداري،
نه جوري كه انگار روي آب راه مي ري...
و تصميم بگيري،
نه از روي احساس...
پ.ن. انسان باشي،
نه براي ديگران،
اول براي خودت...
( اين آخري براي همون معدود! افراد عزيز...! )
۱۳۸۷/۳/۱
۱) وقتي اثر مسـتي از سـرت مي پره، تنها بشين يه گـوشه، به
گندهايي كه با تمام قــوا در زمان هپروت زدي مثل آدم فكر كن و
خدا وكيلي سعي كن وجداناً گـــور باباي بقيه! با خودت روراست
باشي.. يعني فكـر كن چندتا از اون اعمال رو جـرات مي كني در
زماني كه عقلت ســر جاش هست انجام بدي، يا جــداً از انجام
كدومش الآن راضي هستي...
* اكيداً توصيه مي كنم در اين مواقع تنها باشيد...
دوست صميمي، فقط در حــد دو ماراتن روي اعصاب شما در حال
مسابقه يا تمرينه!
وقتي درد داري، بهترين راه هميشه تمـركز روي راه حـله! نه مدام
جواب دادن به سوالاتي كه حالت رو بدتر مي كنه!
ارتباط جمعي تا حــد امكان دوري كنيد! باز هم تاكيد مي كنم نوع
وسيله مهم نيست.. تلفن ثابت، همراه و يا اينترنت...
چون زماني كه به حالت عادي بر مي گردين، مــيزان تلفات كمـتر
مي شه و اصـلاً نيازي نيست خــــودتون رو هلاك كنين تا بفهمين
چند تا ســـــوتي دادين! يا چه يادگاري هايي در ذهــن دوستان و
آشنايان محترم و محترمه بجا گذاشتين...!
* قوياً توصـيه مي كنم، حواستون به آرشيو مسنجر و تماس هاي
از دست رفته باشه، چون اگر به دليل حواس پرتي شما و كمي تا
قسمتي فرامـوشي اتفاقات لحظات هپلي بودن! اشتباهاً دوستِ
عزيز تر از جان! به آرشـــــيوي برخورد كنه.. خب اصلاً جالب نيست
كه شما غافلگير شده يا با سرعت مافوق صوت! به سمت گوشي
يا مسنجر سيستم حمله ور بشيد...! همه فهميدن شما توي باغ
نبودين، بيشـــــــــــــتر از اين نگذارين متوجه بشن مشكل خاصي
پيدا كردين و فكراي ديگه، كه عمراً بشه رفع سو ءتفاهم كرد!!!
هيچ! منظور صحبت هاي طـرف مقابلِ، كه حاوي نكات خيلي مهم
و جالبي مي تونه باشه كه شما عـــزيز دلبند! اصلاً در اون لحظاتِ
طلايي، يا متوجه اصـــل قضيه نشده و يا به دليل هنگ كردن كامل
مــــخ و ديگر اجزاي سيسـتم عصبي! خيلي راحـت از كنارشون رد
مي شي... اما اگـر بدوني كه چقدر مفاهيم اساسي هست توي
همون گفتگو، كه بعدها، احتمالاً وقتي عقل مبارك بياد سر جاش،
به دردت مي خورن...!
*توجــــه شما رو به دو نكته جلب مي كنم كاملاً اساسي و مهم!
اول اينكه، به هيچ عنوان به خودتون فشار نيارين! گــــــــوش ها و
چشــــــم هاي شما ممكنه يادتون نباشه، ولي همه چيز رو خوب
ديدن و شنيدن.. پس خـــــودكشان لازم نيست! به مــــــرور به ياد
خواهيد آورد كه نكته اصلي چي بوده، حتي اگر به صـورت خودآگاه
اين رو نخواسته باشين.. و دوم اينكه، در صورت لزوم، روي صحبت
با عزيزاني هست كه خودشون رو لو مي دن! دلبندم! دروغگــــــو
كـم حافظه هست هميشه! نيازي به اثبات نداره! قضيه فيثاغورث
نيست كه!!! پس كمتر خـــــراب كاري كن.. طـرفت ممكنه توي باغ
نباشه مجدداً، ولي به اين معني نيست كه كــلاً تعطــيله!!! چيزي
هست بنام حافظـه ناخودآگاه.. بدون دليل يهو! همينجوري! يادش
مياد دست گلي رو كه به آب دادي...!
۴) پيش از اقدام به عمليات هپلي وار! در جهت رفاه حال اطرافيان
كه چهــــار چشمي مواظـب ژانگــــولـــر بازي هاي شما هستن با
دهن هايي مثل فك ماهي كه باز و بسته مي شه ولي صــــدا رو
شما عمـــراً بشنوي! حتماً به سـرعت محلي براي استراحت پيدا
كنين، چون ديگـران گناه نكردن به اصـــــوات پاوارتي گـونه! شما با
لذت گوش كنن، يا همسايه هاي فــــــوق العاده عزيز هم ســهيم
باشن در اين حركت ملي!!! حالا با كف زدن يا احتمالاً همراهي با
شما! گروه كر من باب مثال...!
* شديداً توصيه مي كنم، در اين مواقع بحــــراني به عوامل اصلي
بحران زا اصلاً و ابداً توجه نكنيد! يعني يادآوري نكنين براي خودتون،
عاملي كه باعــــث و باني اين هپلي پردازي شده كي بوده.. چون
اونوقت ممكنه مابين اجراي اپرايي كه دارين با شدت و حدت تمام!
الفاظي رو به كار ببرين جالب، همـــراه با اســــم طرف! اون هم در
حد صداي بلندگوي مسجدي، مدرسه اي! كه عجيب هم اكــو پيدا
مي كنه توي كوچـــه هاي خلوت و پاركينگ هاي چند طــبقه!!! كه
آدمش رو مي خواد بتونه ساكت كنه طرف رو...!
همين...
پ.ن. حالا اگر مثل من بچه خوبي باشي! مواظبي هيچــــكدوم از
اين خرابكاري ها رو نكني! سركار خانوم...!:)))))))))))))))))))))))
فقط دلت رو بذار پيش دل من،
اين الآن گوياي وضعيت شده شديد... :((
...
چنان فشرده شب تيره، پا،
كه پنداري،
هزار سال،
بدين حال، باز مي ماند!
به هيچ گوشه اي از چارسويِ اين مرداب،
خروس آيه آرامشي نمي خواند!
...
چه انتظار سياهي،
سپيده مي داند...؟
...
۱۳۸۷/۲/۳۱
همه مي پرسند:
ــ چيست در زمزمه مبهم آب؟
ــ چيست در همهمه دلكش برگ؟
ــ چيست در بازي آن ابر سپيد،
روي اين آبي آرام بلند،
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟!
...
ــ چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
ــ چيست در كوشش بي حاصل موج؟
ــ چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن مي نگري...؟!
روي فرش ابريشمي و كـرم رنگ، با نقش و نگار گلهاي رز، كه اگر
دســـت دراز كني انگــــــار مي توني اونها رو بچيني، دور تا دورت
آلبوم ها و عكـــس هايي كه هر كدوم رو هـزاران بار ديدي، وليكن
هيچ زماني انقدر براي تو و اون گـوياي زمان از دست رفته نبودن،
خاكســـــتر لحظـه هاي خوب و بدت رو توي بالهاي پروانهِ نقره اي
با ياقوت هاي كبودش، مي ريزي...
كنار دستت، ظـرف هاي پر و خالي، كه دو روزي مي شه نشسته
و در هم و برهم روي اين ميزهاي شيشه و سنگ، جاخوش كردن
و دستي نيست كه حتي قدرت جابجا كردنشون رو داشته باشه،
از غذاهاي شب مونده بگير تا آجيل و هله هـــوله هايي كه نهار و
شام اختياري شدن از فرط تنبلي اجباري و عجب كه حتي نيست
احساس گرسنگي جســمي كه مونده و بالعكس چه آزار مي ده،
بي طاقتي و گرسنگي روحي كه ندارين و بردن...
صداهاي عجيب و غريب گوشي هايي كه بي امان زنگ مي خورن
و با آهنگي كه عاشقانه شما رو با خودش برده به ورطـــــه خيالي
هوس انگيز، سمفـــــوني جالبي ساختن، و دريغ كه قدرت تكلمي
هم نيست، تا كم كنه، نگراني اونهايي رو كه فعلا دلشون مي تپه
براي بازنده ها، اين جگر گوشه هاي تهي...
گاه و بي گاه زنگ دري و التماسي و پوزشي و صــــرف كردن وقتي
براي بخش كردن واژه كليديِ غلـط كردم! كه چه بي جهت و مضحك
براي اون جلوه مي كنه كه بارهــا و بارهــا شـــنيده اين كلمه رو در
موقعيت هاي مختلف، و امــــروز فقط خنده هاي ديوانه وارش كه به
گريه اي هيســــتريك منتهي مي شه، و هـــق هــــق تلخي كه با
بي رحمي راه نفسش رو مي بنده، تو رو تا حـد التماس و اشكي
متقابل براي به سكوت و آرامش كشيدنش وادار مي كنه...
و تو نمي دوني واقعاً براي چه كسي اشك هاي مرواريد گونه رو به
پهناي صورتي شكسته بي محابا هدر ميدي...
اون يا خودت...
بطري هاي خالي كه تا آخــرين قطره، براي فراموش كردن مقطعي،
كه شايدخواب رو به چشم هاي نگران دعوت كنن، محتوياتشون رو
مهمـــون جـــام هاي لب طلايي كردن، هر گوشـــــه اين قفسي كه
اســـيرش شدي، به حال خودشون رها شدن و هنوز دعـوت كننده،
چشم هاي خيس و بارون زده رو جذب اين اكسير حيات مي كنن...
و تو با جامــــي خونين و لبهايي به دندون گـــــــزيده، مات شدي به
تابلو فرش حافظ و شاخه نبات و توري كه حائل شده مابين، و غمزه
و ناوك مژگاني كه حكايت از طنازي و سنگدلي معشوقِ، و صد البته
دستهايي كه در طلب، بيقراري و بي تابي عاشق رو نشون مي ده
و جـــام ها و قدحـــي كه عكســـي رو در خودش داره و تو، ساعتي
هست كه محـــو تماشايي، و نگاهت بين تابلو و گيلاسي كه مابين
انگشتهاي سردت محصور شده، سِير مي كنه...
و حتي نمي دوني،
چرا مدت طولاني اينطور به اين اكسير خونين زل زدي...
انگار صورتي محو، نقشي به شراب زده...
انگار تمام وجودت توي اين جام بلور شناور شده...
و تويي و جرعه اي و اون...
كه مي دوني روزي از دنياي خيالت به واقعيت پا مي گذاره...
و بي خبري و گذشت از همه چيزهايي كه پايبندشون بودي رو همراه
داره...
پ.ن.
من،
همين يك نفس از جرعه جانم باقيست..
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش...!
| Design By : Night Skin |


