پ.ن. (۱) نوشتم كه: پ.ن. (۲) تا جا بيفتي اونطوري كه بايد، مدتي طول مي كشه، آن لاين پ.ن. (۳) خوابم تعبير شد.. باز منم و من... منتظـــرم بياي تا جايي كه پ.ن. (۴) عكس بالايي رو يادت كه هست؟!!! اولين عكسي كه همون * خيلي بعد تر... پ.ن. (۵) دو هفته اي كه نبودي، مثل سال گذشت پسمــله! خواستم چون آسماني از فصل هاي گرم، پ.ن. (1) من جز در موارد خاص، كه قرار باشه اتفاقي برام بيفته، سابقه پ.ن. (2) به من ثابت شده، كه خواب اكثراً مي تونه مخلوطي از شيريني پ.ن. (3) اهل خرافات نبودم هيچ زمان، ولي بعد از اين آخــــري، اطمينان پ.ن. (4) از سه خوابي كه توي ذهن داغــــــون من به خوبي حك شدن، پ.ن. (5) من هنوز به آخر اين خوابهاي عجيب و غريب فكــــــر مي كنم و پ.ن. (6) اميدوارم شديداً، كه بخش مربوط به خواب ديدن مغـزم، هر چه پ.ن. (4) يه لباس عروس خيلي شيك! توي يه مغازه شيك تر، بدجوري 
۱۳۸۷/۳/۳۱
به ماگ پر از كاپوچينو كه خــــــيره مي شم، انگار توي اون تونل زمان،
بر مي گردم به شش سال پيش.. به آخــــــرين روز از بهـــار، يا به قول
خودم روز شيدا...
به اولين باري كه از نزديك تو رو كنار مغازه مستر پيچ ديدم..
با رفيق اســــبق اومده بودم براي پياده روي، بعد هم حــــال و هـــواي
خــريد بود و كيف هاي حصـــــــــــــيري و به قول تو دهاتي! كه چشمك
مي زد از پشت ويترين.. و حوصـــــــله زياد توپولي! براي زير و رو كردن
اجناس مغازه و صبر و تحمل بي حساب من و فروشنده طفلك...
پام رو كه از فروشــــگاه بيرون مي گذارم، تو رو مي بينم كه از ماشين
سيم سيم! بيرون مياي، كت و شلوار شـــيري تابستوني و تي شرت
ست شده باهاش و كفشهاي كتوني و شيك، با ســـــر و صــورت تازه
اصلاح شده و بوي ادكلني كه از ده فــرسخي هم مشام آدم رو قلقلك
مي ده، وقتي با صــــــــورت نيمه برنزه و دماغ عمل كرده تكميل بشه،
كافيِ براي اينكه دخــــــــترهاي توي پياده رو نيشي تا بناگوش داشته
باشن...
با ژســت هميشگي از روي پل رد مي شي و دستت رو با لبخندي به
پهناي صـــــــورتت به سمــت من دراز مي كني و ترديدم رو با تيزبيني
مي بيني كه با تاخير بر خــلاف ميلم باهات دســــت مي دم و به قول
خودت با همون نگاه موش بگير هميشگي بهت خيره مي شم...
اومدي، ظاهـــــــراً براي خداحـــــــافظي.. چون همينطــوري از اينجا رد
مي شدين و ســـيم ســيم گفته كه من و توپولي هــم هستيم، پس
بهونه خـــوبي بوده كه خداحــــــافظي كني و من نمي دونم كه چـــــرا
به جاي بچــه هايي كه بيشتر از من مي شناسي، اين آخـــــــرين بار
ديدن من رو انتخاب كردي، كه دائم سعي داري تصـــــــادفي جلوه اش
بدي.. و بارها و بارها تكرار مي كني كه اتفاقي پيش اومد...
هم من فهميدم، هم تو مي دونستي كه اينطور نبود...
توي شلوغي پياده رو، ســـيم ســـيم و توپولي دارن توي ســــر و كله
همديگه مي زنن و طبق معمول به جز كل كل با هم، حواســـشون به
هيچ چيز ديگه در اين دنيا نيست...
ولي تو كلي حــــرف داري كه پراكنده و نامنسجم، پشت ســــــــر هم
به زبون مياري، و من به رو هم نميارم، كه چقــــدر بي ربط جملات رو
بهم بسط مي دي...
از پســــمل خــــاله اي! مي گــــــي كه فهميدي تقلبي بوده، و به من
مي قبولوني كه ممكنه من و اون از بچگي با هم بزرگ شده باشيم،
ولي تو مطمئني كه بي نظر به من نيست و مصرانه ازم مي خواي كه
حواسم باشه...
از زندگي مي گي، كه مي دوني هزار و يكـــــجور بازي عجيب و غريب
داره، و از من مي گي..
كه چه متفاوتم و تك! و چه دورم از اونهايي كه اون شـب توي رستوران
كنارشون بودم، بعنوان دوست...
و توي آخرين دقائق، ازم قول مي گيري كه قدر خودم رو بدونم...
تو داري مي ري، از ايران، براي هميشه.. و من چقـــــــدر هم ممنونت
مي شم كه مثل همه نيستي و حرفي از دلي نمي زني كه هـــــر دو
مي دونيم، چقدر در و دروازه بوده...
مدتها مي گذره.. همه ما طبق يه اصــــل هميشگي، هر شب آن لاين
مي شيم و كلي حرف داريم كه هيچوقت هم پاياني ندارن...
ولي بچـــــه ها مي دونن كه بين من و تو چيزي هست، مثل يك پيوند
عجيب و قديمي كه انگار هيچكس نمي تونه اون رو از بين ببره، و هــر
روز كه مي گذره، اين ارتباط و علاقه بيشـــــتر از گذشته مي شه.. اما
جداً نمي دونن و نمي خوان كـه بدونن، يا شايد هم باورش سخته كه
اين حس دوست داشتني، مي تونه علاقــــه اي عميق ولي ســـــاده
باشه، مثل احساس برادر و خواهري، كه همديگه رو مي پرستن...
چه متن هايي كه فرستاده شد، همون داستان معـروف خواهــــــري و
داداشي كه تمام سايت ها هنوز هم دارن...
چه نيش و كنايه هايي كه زدن، بي تفاوت به اعصـــابي كه ذره ذره له
مي كردن...
چه حرفهايي كه در لفافه و گاهي هم مستقيم گفته شدن، بي اينكه
گوينده هاي ابلهشون! درك كنن، مي شـه پسـري و دخـتري، دوستيِ
پاكــــــــــي داشته باشن، بي حاشيه.. و اهميت قائل بشن براي هم،
بي دليلي خاص، و سنگ صــبور باشن براي هم سالها، بدون داشتن
خواسته اي آنچناني...
و من و تو شنيديم و خونديم و ديديم و خنديديم و گذشتيم...
روز به روز، ماه به ماه، سال به سال...
چون من مي دونستم كه گمشده من تو نيستي، و تو مي فهميدي...
تو مي دونستي كه دلت هــزاران در و دروازه داره، و من مي فهميدم...
امروز شش سال گذشته...
از اولين باري كه ديدمت، تغييري نكرديم، نه من و نه تو...
هنوز من آبجي خوشملم و تو تاتاشي...
هنوز من غرغر مي كنم و تو گوش مي كني...
هنوز من زود تصميم مي گيرم و تو نصيحت مي كني...
هنوز هر دو بحث مي كنيم و فراموش مي كنيم...
هنوز...
هنوز باورم نمي شه كه توي اين مدت طولاني، فقط پنج بار دعوا كرديم
و هـــر بار هم، به جز اين آخري، تو كلي منت كشي كردي، تا دل آبجي
خوشملت! رو دوباره بدست بياري.. و من كلي مي ريختم بهم، از اينكه
وقتي مثل بچه هاي لوس و ننر باهات قهــر مي كردم، ديگه تو نبودي تا
درد دلي رو بشنوي...
باورم نمي شه با اينكه اينهمه از هم دوريم، به رقـم تمام مشكلات، باز
هم نه ساعت و نه مسافت، هيچكـــــــــــدوم تاثيري توي سيل حرفها و
بحث هامون ندارن...
اين عجيب باشه يا نه، درست باشه يا نه، فرقي نمي كنه...
من يه تاتاشيِ خوب دارم، كه هــــــر جوري كه مي خواد باشه، با هـــر
اخلاقي، با هــــــــر رفتاري، من دوستش دارم... چون اون تاتاشيِ منه..
انحصاراً...
حالا مي خواد به اندازه تموم كـــره زمين، دوست دختر داشته باشه، يا
نه، مهم اين نيست.. مهم اينه كه من هر چقدر هم شــــــــر و شيطون
باشي تاتاشم! باز هم كلي فحشت مي دم، كلي غـــــــــر مي زنم به
جونت، كلي ازت ايراد مي گيرم و خل و چل بازي هات رو به يادت ميارم
ولي آخرش دوباره منت تاتاشي گلم رو مي كشم و تمام دلتنگي هام
رو به جــــز تو براي هيچكس ديگه اي نمي گم.. مهم اينه كه تو با تمام
گـــــــرفتاري هايي كه داري، از آبجي خوشمله غافـــــل نمي شي و با
پشتكاري بي همتا در جهت نترشيده شدنش، تلاش مي كني و... دل
همه كباب شده كه كوشش هاي بي دريغ تو انگار قرار نيست به جايي
برسه... :))
توي اين ماگ كلي خاطره ريخته...
كف كاپوچينويي كه از درد اون سقلمه بي هوا! توي اون كافـــــي شاپ
هميشگي، روي بيني من نقش مضحكي انداخت...
سالن تاريك سينما، و سماجت بي تعارف تو در نشوندن مــن به دور از
برادران محترم! ديگه، در انتهايي ترين جاي اون رديفي كه مالكيتش رو
مدتها داشتيم، در جهت در آسايش و امنيت تام فيلم ديدن من...
رستوران شلوغي كه تو با شيطنت هات و اذيت و آزار كــــــــــردن بقيه
بچه ها، اون روز فروشش رو دو برابر كردي...
تولد هايي كه توي اينترنت براي من گرفتي، حتي اون كيك كوچـولويي
كه دو سال پيش با شمع مضحــــــــكي برام خريدي و با وب كم نشون
بچه ها دادي، و شد قشنگ ترين تولد زندگيم شايد...
تحملت، هر شب تقريباً، براي گــــــــوش كردن حرفهاي نا تموم من.. و
صبرم براي شنيدن درد دلهات كه گاهي، وقتي خيلي پري و خسته به
جاي نوشتن، توي ميكروفن فريادشون مي زني...
تلاشت براي سر و سامون دادن به من و غضب كردن ترسناكت، وقتي
ضربه اي مي خورم از بابت دل...
تمام اين ها رو مي شه، توي اين چند روزي كه دوباره از گوشـه اي به
گوشه ديگه دنيا اسباب كشي مي كني، به ياد آورد...
گاهي فكر مي كنم، اگر روزي كسي بياد كه چگـونه بودن تو رو نفهمه
توي زندگي من، يا جاي من رو توي مســـــير زندگي تو، اين يعني يك
خداحافظي، و نه فراموش كردن...
و امــيدوارم هميشه، كه پيش نياد اين اتفاق هيچ زماني، كه از دست
ندم تاتاشي رو كه بودنش يه موهبتِ و بس...
« مرا اينگونه باور كن؛
كمي تنها..
كمي بي كس..
كمي از يادها رفته...
خدا هم ترك ما كرده!
خدا ديگر كجا رفته...؟!!!
...
نمي دانم، مرا آيا گناهي هست..؟!
كه شايد هم به جرم آن، غريبي و جدايي هست...؟!!! »
...
نوشتي كه:
« تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد
تمام دنيايي... »
...
مي دونم، ولي مي شه دو نفر بود، بي مانع...
نمي شي و شنيدم كه منگووول نوشــــــــــته هاي بلاگم رو برات ايميل
مي زنه گويا، پس نوشتم، كه بدوني هـم دلم برات خيلي تنگ شده و
هم خوشحالم كه تاتاشيِ خوبي مثل تو دارم...
مي توني حــــرص بخوري و غـــــــر بزني و يادم بياري كه هيچ چــــيز و
هيچكس، نبايد آبجي تو رو آزار بده...
اوايل وقتي جريان خـــــريت محضم رو شنيدي برام فرستادي.. اينبار كه
پيش اومد، و تو نبودي كــــــه بشنوي، شديداً ياد اون بهتم از ديدن اين
عكس افتادم، كه گفتي خودت رو توي آينه ديدي... :)))))))))))))))))))
حذف كنم اين پست رو يا لا اقل تغييرش بدم، ولي گفتم نخونده از دنيا
نري، حيفه...! :))
هـــر گوشه اي از اين دنيا هستي، شاديت رو مي خوام با سلامتيت و
صد البته خوشبختيت رو، تاتاشيِ مهربونم...
۱۳۸۷/۳/۲۹
آن تيره مردمكها، آه
آن صوفيان ساده خلوت نشين من،
در جذبه سماع دو چشمانش،
از هوش رفته بودند...
خيلي وقت پيش از اين..
...
توي اون حياط پر از درخت كه بيشتر به باغ شبيه تا يك حياط معمولي،
لب حــوض كوچكي كه براي بچــــه ها تقريباً كنار استخر ساخته شده،
نشستيم.. دامن لباس سفيد و ساده اي كه به تن دارم، روي علف ها
پهن شده.. عطـــر خوش اقاقيا و رز هايي كه عاشقشونيم با بوي گس
گردو هاي نرسيده هم فضـــا رو پر كرده.. هيچ چــــراغي روشن نيست،
من هم انگار هيچ ترسي از تاريكي ندارم، چون اون هست...
هر دو روي حوض خم شديم و عكس همديگه رو از توي آب زلالي كه به
آئينه بيشتر شباهت داره مي بينيم.. ما بين صورت هاي خندون و شاد
ما، فقط قرص ماه ديده مي شه...
با صدايي كه به نظرم لطيف ترين نواي دنياست، كنار گوشم داره شعـر
اون آهنگ هميشگي رو زمـزمـه مي كنه.. هنوز هر دو به عكسمون كه
توي آب حوض افتاده مي خنديم...
توي يك لحــــظه كوتاه دستش رو از توي دستم در مياره و انگشتش رو
خيلي آروم روي آب مي كشه.. ولي آب، انگــــاري كه توپي با شدت به
درونش پرتاب شده باشه، با شــدت زيادي بهم مي خوره.. تصوريرمـون
رو مي بينم كه توي كســــري از ثانيه محــــو مي شه، جــــوري كه فكر
مي كني هيچوقت نبوده.. عكس ماه هم، و همه جا رو تاريكي بدي پر
مي كنه...
يخ زدم.. ســرما توي تموم سلول هاي بدنم رسوخ كرده.. كنارم رو نگاه
مي كنم، همونجايي كه تا چند لحظه پيش نشسته بود رو..
نيست...
با بدبختي از جا بلند مي شم و صـداش مي كنم.. فرياد مي زنم، ولي
جوابي نمي شنوم.. فكــر مي كنم اين بار هم حتمي مي خواد من رو
بترســـونه كه قايم شده.. توي اون ظلمات سعي مي كنم پيداش كنم،
ولي بلندي بيش از حـــد لباسم، دست و پاگيرتر از سنگ هايي هست
كه پاهاي لــــرزون من بهشون گير مي كنه و باعث مي شن سكــندري
خوردن ها تمومي نداشته باشه...
با هــــر مصيبتي كه هست دست هاي ســـردم دري رو لمس مي كنه،
ذوق زده از اينكه به ساختمون رسيدم، در رو با شدت باز مي كنم و...
خودم رو درست وســط كوچه پشتي مي بينم كه كمي روشنايي داره..
بر مي گردم كه دوباره در رو باز كنم و برم داخل حياط.. ولي حالا به جاي
خونه، فقط تپه اي خاكي هست و بس...
دنبالش صداي فرياد هراسون منه و اسمش و بيداري...!
ديدم كه بر سراسر من موج مي زند،
چون هرم سرخگونه آتش..
چون انعكاس آب..
چون ابري از تشنج بارانها...
تا بي نهايت،
تا آنسوي حيات،
گسترده بود او...
چند وقت پيش از اين..
...
بالاي يك كوه ايستادم.. هيچ كس نيست.. با دقت منظره غروب خورشيد
رو از پشت كوهي كه درست در رو به روي من قرار داره، تماشا مي كنم..
كسي انگار من رو صــــدا مي كنه.. اوني كــــــه حالا چند وقتي هست از
ناكجا آباد پيداش شده، جايي نزديك به من ايستاده و با اصـــرار مي خواد
كه به كناره پرتگاه نزديك بشم و منظره دره رو ببينم...
صداش رو مي شنوم كه بي وقفه وسوسه ام مي كنه براي پائين رفتن از
كوه...
راضي شدم كه برم پائين.. ولي كسي پشت سرم ايستاده.. برخورد تني
گرم رو با بازوم حس مي كنم.. به عقب كه نگاه مي كنم، بابا اونجاست...
چشــــم هاي ميشي رنگ و جــدي از پشت عينك، با من حرف مي زنن..
نيرويي باعث مي شه تا بهش تكيه كنم.. همون نيرو هم انگار نمي گذاره
دنبال اون از كوه پائين برم...
به رفتنش خيره مي شم.. دستهاي قـــــوي پدرم با قدرت بازوهاي من رو
گرفته، ولي من هم تمايلي به دنبال كردن اون ندارم...
از خـــم راه كه مي گذره، ديگه ديده نمي شه.. حس مي كنم كه گــرماي
دست بابا ديگه نيست...
با عجله به پشت سرم نگاه مي كنم، ولي مثل اينكه از اول نبوده...
دنبالش هق هق گريه منه و بيداري...!
ديدم كه در وزيدن دستانش،
جسميت وجودم،
تحليل مي رود...
پيش از اين..
...
با اون كه مي دونم هيچوقت جايي در زندگي من نخواهد داشت، وســط
خيابوني نزديك به خونه ايستاديم..
تمام نور اين خيابون از يك تير چراغ بيشتر نيست..
هر دو لباس هاي تيره اي پوشيديم..
بدون اينكه چيزي گفته باشه، دست من رو مي گيره و شروع مي كنه به
دويدن.. پا به پاش با سرعتي كه به شدت نفس گيره باهاش مي دوم..
موقع دويدن، صـداي قهقهه خنده ما تمام فضا رو پر كرده...
توي تاريكي، كنار يك ديوار، مي ايستيم...
با دستهاش دو طرف شال مشكي رو كه روي شونه هام افتاده مي گيره
و روي سرم مي كشه..
تا به خودم بيام، مي بينم كه از من دور مي شه.. به سمت جايي نزديك
به انتهاي خيابون، كه حالا نوري ضعيف از جايي كـه نمي دونم كجاست،
اون رو كمي روشن كرده...
صـداش مي كنم، ولي بر نمي گرده.. با قدم هاي محكمي به سمت نور
مي ره، ولي من توي تاريكـــــي موندم و اون انگــــار كه از اول اصلاً وجود
نداشته باشم، توجهي نمي كنه...
انگار مي خوام دنبالش برم.. شايد هم نه..
حسي دارم، چيزي بين خواستن و نخواستن..
ولي كســي دستم رو نوازش مي كنه.. كسي كه دستهاش نمي گذارن
دنبال اين غريبه برم.. كنار من بابا ايستاده...
ساكت و صامت فقط زل زده به من..
به مسيري كه اون رفت نگاه مي كنم.. ديگه نيست...
به سمت پدرم بر مي گردم.. با آرامش عجيبي كه چشمهاش رو پر كرده،
شال سياه رو از روي ســـــرم بر مي داره و نوازشم مي كنه..
اشك هاي من بي اختيار مثل سيلي صورتم رو مي شوره..
از پشت پرده اشك، بابا رو مي بينم كه دور مي شه...
دنبالش اسم اونه كه فرياد مي زنم و بيداري...!
ديدم كه قلب او،
با آن طنين ساحر سرگردان،
پيچيده در تمامي قلب من...
...
نداره خواب پدرم رو ببينم.. خوب يا بد، اومدنش هميشه دليلي داره.. اما
نتيجه هر چيزي كه باشه، مطمئنم كه به نفع من بوده...
و تلخي با هم باشه، يعني روياي خوش و كابوس كنار هم.. توي هر ســه
خوابي كه اون بالا نوشتم، لذت بودن كسي يكطـــرف، اتفاقاتي كه بعدش
پيش مياد در طرف ديگه، روياها و كابوس هايي بودن، كه تعبير هـــر كدوم
در زمان خودش به تنهايي، زندگي من رو به سمتي منحرف كرد...
پيدا كردم كه هستن چيزهايي خارج از درك و فهــم آدم، و مي تونن كاملاً
تغيير بدن هر راهي رو كه من انتخاب مي كنم به هر سمت و ســويي كه
اوس كريم! مقــــــدر كرده.. و اين يعني تقديري كه من ابلهانه خيلي سال
پيش مي خواستم تغييرش بدم و نشد...
دوتاي آخر بعد از بيداري، آرامش خلســــــه آور و مضحكي رو برام به دنبال
داشتن.. دليلش هم شايد اينكه انتخاب كرده بودم به غلط، و هـــر چيزي
كه بهانه اي ميشد براي رفتنش، حتي اگر توي خواب هم بود، لذت بخش
ترين اتفاق بود براي من ابله با تصميمات ابلهانه ترم...
آرامشي كه در چشم هاي پدرم بود...
زودتر از كار بيفته.. همين...

۱۳۸۷/۳/۲۵
با پمشـالو توي بالكن كنار هــم ايستاديم.. شايد بهتر باشه بگم، اون
به نرده هاي باريك تكيه داده، من هــم تقريباً روي لبه بالكن كه خيلي
پهن و جاداره، ولو شدم.. وجه تشابه من و پسملم هم! جداي از مدل
چشم و اخـم و تخـم، بي تفاوتي نگاهمون به اطــــــرافِ... هيچ چيزي
انگار جداً توجه ما رو به خودش جلب نمي كنه..
پمشـالوي كوچولوي من، نه پرنده هايي رو مي بينه كه روي درختهاي
رو به رويي جست و خيز مي كنن، و نه گــــربه ماده اي رو كــــه طفلك
ساعت هاست براي رضاي خدا! داره هـــوار مي كشه..
وقتي دقيق تر نگاهش مي كنم، توي صــورتش يه بي تفاوتي و شايد
خونسردي ناب هست، كــــه اگــــر مي شد مي گفتم حتمي از اثراتِ
وراثت مي تونه باشه و بس...!
توي صورت خودم هم، انگاري همين حالت موج مي زنه...
از وضعيتي كه داريم يه لبخند كـج و معـوج، روي لبهام سر مي خوره..
چند دقيقه اي تو چشمهاي همديگه خيره مي شيم، بعد آروم رومـون
رو به سمت كـــوچه بر مي گــردونيم.. باز هم چيزي عوض نمي شه..
اون گربه ماده رو نمي بينه.. من هـــم عناصر ذكوري رو كه با شكلهاي
عجيب و غريب و گاهي هــــم معمولي، به طرف كلوب ورزشي هجوم
مي برن...
صداي منگووول! توي مغزم زنگ مي زنه..
...
« خاك توي اون ســـــر پوكت كنن! يكي از همينا رو تــور كن خب الاغ!
اينهمه آدم.. تازه عين هلو! ماه! يعني هيچكس لياقت اين احســـاس
گور به گور شده تو رو نداره؟! يا تو هنوز تو كـــف ده سال پيش موندي
كره خر!!! بابا رومئو و ژوليت هم اگه تو ديوونه رو مي ديدن، حالشــون
بهم مي خورد...! ول كن بابا! عشــــق كيلو چند؟! هــر كدوم از اينا رو
بتكوني، ميليون ازشون مي ريزه.. آدم باش كـــــــــره جون! اون تــوره
كوفتيت رو هم اگه بلد نيستي، بده من برات پهن كنم!!!
حيفن به خــــدا اينا! اين برادراي ديني! كه نبايد محض رضاي خــــدا و
يبس بودن تو! بي صاحاب بمونن كه.. اِه...!!! »
...
دوباره به اين برادرهاي عزيز نگاه مي كنم...
از هر تيپ و قيافه اي كه بخــواي هست.. درست عين اينكه يه آلبوم،
پر از عكس كيك هاي رنگ و وارنگ رو بگذاري جلــــوي بچــــه اي كه تا
خـــرخــره شيريني خورده.. با يه گيجي و بي ميلي نگاه مي كنه، كه
انگار تا قيامت طول مي كشه تا انتخاب كنه...
دقيقاً همين حال رو دارم...
به حرف هاي محبت آميز! منگووول فكر مي كنم...
از اين آلبومي كه بايد اشتها آور باشه و نيست، كدومش رو مي خوام
واقعاً...؟!
هيچكدوم...
چرا...؟!!!
نمي دونم...
آخرش كه چي...؟!
اين رو هم سالهاست كه نمي دونم...
فقط بي اختيار زير لب زمزمه مي كنم..
...
اي سينه در حــــــرارت ســــوزان خـــود بسوز..
ديگــــــــر ســـــــراغ شـعله آتش ز مـــن مگير...
مي خواستم كه شعله شوم، سركشي كنم..
مرغــي شدم به كنج قفــس، بسته و اســير...
...
پمشالو داره نگاهم مي كنه...
يه فكر مزاحم توي سرم مثل گردباد مي پيچه...
من دو تا قفس ساختم؛
يكي براي اون، يكي براي خودم...
پ.ن. (۱) پمشالو، همون گربه پرشين، سفيد و چين چيلايي هستش
كه براي من حكم بچه ام رو داره! منگووول هم دوستي صميمي و طناز،
كه اگر بيل زن بود، باغچه خودش رو بيل مي زد...!
پ.ن. (۲) خـريت و احمقي در دنيا حد و مرزي نداره.. يعني اگر احساس
گــور به گـور شده اي ترك شدني نباشه، تو بايد با كمال ميل اين صفات
زيبا رو از طرف ديگران در توصيف خودت پذيرا باشي اساسي...!
پ.ن. (3) ميلياردها بار سعي كردي كه از اين قفس كذايي بياي بيرون،
ولي باز با افتخار دوباره مي تپوني خودت رو توي قفس لعنتيت...!!!
چشمك مي زد امــروز عصر.. ولي توي آلبوم، كيكي نيست.. يعني بود،
چند سالي مي شه كه گمش كردم، بگذريم كه انگار هيچوقت هم قرار
نيست كه دوباره كيك ديگه اي رو پيدا كنم...
| Design By : Night Skin |


