* كتاب بخونم.. يعني روي كاناپه دو نفــــــره مورد علاقه ام، پا در هوا * پياده روي كنم.. اين ســـه حالت داره! يا توي كوچه پس كوچه هاي * ايستادن يا راه رفتن زير بارون.. جـــــوري كه صــورتم رو بگيرم رو به * نشستن توي ساحل و تماشا كردن غروب خورشيد.. ترجيحاً صداي * تناول غذاهايي كه عاشقشونم.. يعني باطـــري روح و جسمم رو با * تماشاي فيلم، سريال يا حتي كارتوني كـــه دوست دارم.. براي هـر * وقتي ســــارغولك ( پسمل خواهر منظورمه! ) توي خواب نازه، بپرم * گشتن و سر زدن به جاهاي تاريخي.. مثل پرســه زدن توي يك قلعه * مسافرت.. سمت دريا باشه يا كوه فرقي نداره.. * بغل كردن پمشالو.. ( گربه ام يعني! ) بوسيدنش و باهاش سر و كله * دروغ.. از هـــر نوعش كه باشه.. حتي مصلحتيش! گاهي بهترين كار * خيانت.. كه خاطرات بد و سخت زندگي من، بيشترينش به تجربه اين * تظاهر.. كه ندارم و نداشتنش باعث دوري من شد و ضربه هايي كه از * مهموني رفتن، دقيقاً جايي كه اصلاً احساس آرامش نمي كنم و ابداً * بين احســــاس و منطــق گير كردن.. اينكه دلم پيش كسي يا چيزي * بغض كردن.. بغضي كه بعد از يك عصبانيت اساسي، مثل سيب توي * تماشا كردن كانالهايي كه از زباني كه حرف مي زنن چيزي نفهمم! * براي كسي كه از نظــــــرم ارزشي نداره وقت بگذارم.. اين يعني كه * بخاطـر ارزش و احترامي كه نسبت به شخصي قائل مي شم، حالا * مجبور باشم مسئله اي رو براي افــــــرادي كه هيچ ربطي به ماجرا _ صبح زود از خواب بلند مي شم.. _ براي خودم چندتايي نيمرو با گوجه فرنگي و پيازچه درست مي كنم، _ براي تمام دوستهاي نت، اونهايي كه توي ليست مسنجــرم هستن، _ به تمام كساني كــه دوستشون دارم تك به تك زنگ مي زنم، اين كار _ عكســــم رو براي آگهي ترحيم آماده مي كنم.. و متني رو با اون چند _ دو ساعتي توي كوچه هايي كه عاشقشونم پياده روي مي كنم.. _ پمشالو رو وقتي كه خــــوابِ حسابي تماشا مي كنم، مثل هميشه _ ســــــرم رو مي گذارم روي پاي مامان خوشمله.. اين امن ترين جاي _ يك فنجون قهوه تلخ و غليظ ترك درست مي كنم، توي بالكن مزه مزه _ با كسي كه براي من از همه دنيا عزيزتر باشه ( الآن نداريمش! فرض _ چشم هام رو مي بندم، از بوي دريا و گرمي دست شخص مورد نظر قبلاً آف لاين چك مي كردم و آن لاين بودن يا نبودن شخصــي رو، و بعد پفك.. مخصوصاً اگر بزرگ باشه ســـــــايزش و بتونم در حد راه رفتن روي * هستي عزيز.. " من يك زنم " دست مرا كه ساقه سبز نوازش است، اي ماهي طلائي مرداب خون من،
۱۳۸۷/۶/۳۰
...
هرگز از بی کسی خويش مرنج..
هرگز از دوری اين راه مگو،
و از اين فاصله ها که ميان من و توست؛
و هر آنگه که دلت تنگ من است،
بهترين شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار..
تا که تنهايی ات از ديدن من جا بخورد،
و بداند که دل من با توست؛
و همين نزديکی است ...
...
زير لب با خودش داره زمزمه مي كنه..
همكلاسي من توي كلاس زبان..
سرش رو داخل كيفش كرده و انگار دنبال چيزي مي گرده...
صداي زمزمه آرومش با همه قشنگي صــداش و زيبايي لحنش، اعصاب
خسته من رو داغون تر مي كنه...
ذهن نا آرومم بي اختيار با كلماتش همراه مي شه..
اون براي همپايي مي خونه كه فرسخها دورتر در انتظارش روز و شب رو
به سختي مي گذرونه.. براي همسرش...
من ناخودآگاه..
براي هيچ كس...
اين..
اين هيچ كس نبودن..
اين بي هيچ كس بودن...
۱۳۸۷/۶/۲۹
مدتي نبودم..
شايد براي اينكه گاهي نياز دارم از خودم هم فرار كنم..
شايد براي اينكه گاهي نياز دارم خودم رو هم فراموش كنم..
شايد براي اينكه گاهي نياز دارم از جلد اين پريزاد بيرون بيام..
شايد براي اينكه...
ولي وقتي كه برگشتم،
شيماي گل من رو به يك بازي دعوت كرده بود..
شرمنده كه دير شد خانم گل...
10 كار يا چيزي كه دوست دارم:
يكجــــــورايي خـــــاص ولو بشم و كنار دستم هـــــم يك بشقاب پر از
هله هوله ايي كه دوســــت دارم باشه و يك ماگ آب آناناس و خوندن
كتابي كه دوستش دارم!
فــــــرمانيه باشه كه همــــــه كودكيم رو بين اونها جا گذاشتم، يا توي
دنج ترين و خلوت ترين نقطـه هاي پارك و يا توي جاده هايي كه پرنده
پر نمي زنه و سر و تهش معلوم نيست!
آسمون و بوي خاك رو بتونم نفس بكشم..
موزيك آرومي هم توي پس زمينه باشه!
هــــم شارژ مي كنن و تقريباً خلق و خــــــوي من رو ميارن سرجاش!
( قورمه سبزي باشه يا كله پاچه يا حتي پيراشكي هايي كـه ميميرم
براشون!!! فرقي نداره... )
چندمين باري كه مي خـــواد باشه براي من تفاوتي نداره.. كارتون اون
خرسك با نمك، ويني پو يا بر باد رفته كه بارها ديدمش، يا سريالي كه
من رو دنبال خودش بكشونه..
روي ســرش و با صداي يك دختر بچه ۴-۳ ساله لوس و ننر، تقريباً كنار
گوشش جيغ جيغ كنم و روي اعصابش انقدر راه برم تا بيدار بشه!
قديمي يا كاخي كه مربوط بشه به چند صــــد سال پيش و تقريباً گـــم
شدن توي تاريخي كه دوست ندارم بخونمش ولي قــــــدم گذاشتن به
جايي كه روزي آدم هايي از جنسي ديگه توش بودن رو عاشقم..
زدن و گوش كردن به خُرخُرش، وقتي سرش رو مي گذاره كنار صورتم و
خودش توي بغلم ولو ميشه..
10 كار يا چيزي كه ناراحتم مي كنه:
اين مي تونه باشه كه اصلاً جواب ندي، نه اينكه جواب سـربالا باشه يا
حتي دروغي مثلاً مصلحتي...
كلمه گذشت...
يك رو بودن، لحظه به لحظه گذشته ام رو پر كرده و اكنونم رو هم...
نمي تونم به هيچ نحوي افـرادش رو دوست داشته باشم.. يعني در كل
تحمل اشخاصي كه به دليلي زير كلمه بدها!!! اسمشـــون رو نوشتم و
بنده هاي خدا! هم راهي براي اثبات خوبيشون ندارن...!
باشه و منطقم فقط نهي كنه، و من مجــبور باشم بين اين دو، انتخاب
كنم.. و معمولاً هم، يعني در اكثريت موارد مزخرف ترين راه انتخاب من
ميشه.. اين يعني پيروزيِ منطق در جــــــــدل با احساس... نتيجه هم
هميشه ملغمه اي از عذاب و شكنجه براي خودم بوده و بس...!
گلوي من جاخوش كنه.. يا بابت چند ســــــــــري اتفاقات ناخوشايند و
پياپي، دائماً در مســــــير حنجره اينجانبه در رفت و آمد باشه و به هيچ
نحوي هم به اشك تبديل نشه.. كـه اين دقيقاً يك حالت خفگي دائمي
بهم مي ده و آخرش هم تبديل مي شه به طــــوفاني كه دور و بري ها
عقيده دارن نديدنش بهتر از حتي يكبار ديدنش مي تونه باشه...!!!
مثل كانالهاي ايتاليايي يا مجارستاني... دقيقاً احســــاس مي كنم از
مريخ اومدم احتمالاً...! مخصوصاً كه ابداً هـم دوست نداشته باشم به
هر دليلي، چند كلمه اي رو هم ياد بگيرم!
هميشه حاضرم وقتم به بطالت هم شده بگذره، ولي بخــــاطر كسي
كه بي ارزش و بي تفاوتم نسبت بهش صرف نشه...!
بابت هر چيزي كه مي خـواد باشه، مثلاً شناخت بيشترش، احمق و
خر فرض بشم.. اين مورد بارها و بارها پيش اومده...!
ندارن توضيح بدم.. مي خواد از خانواده باشه يا دوست صميمي..
اگر فقط 24 ساعت به پايان عمرم مونده باشه چه مي كنم...؟!
در كمال راحتي و لذت، با نان بربري ميل مي كنم..
آف لاين هاي جداگونه مي گذارم.. براي اونهايي هم كـــــــه بايد، ايميل
مي فرستم..
چند ساعتي وقت مي گيره فقط..
بيتي كه هميشه زمزمه مي كنم، روي كاغذ ميارم..
هم كف دست و پاي كوچولوش رو مي بوسم..
دنياست كه دارمش..
مي كنم..
مي كنيم كـه كيك مورد نظر وجود داره...!!! ) ميرم سمت شمال.. و باز
چون ديگـــــــــه مطمئناً شب شده و غروبي در كار نيست! توي ساحل
كنارش مي شينم، مهتابي اگر بود تماشـــا مي كنم و تموم حرفهايي
رو كه نگفتم احتمالاً! تا جايي كه نفسي باشه اعتراف مي كنم..
لذت مي برم و منتظر پرواز مي شم...
5 دقيقه اولي كه به اينترنت وصل مي شم رو چكار مي كنم؟
گرفتن ايميل و چك كردن بلاگ هاي مورد علاقه.. الآن شخصي نيست..
پس تمام اون كارها بجز چك كردن و صحبت با اون..
هله هوله مورد علاقه من چيه؟!
اعصـاب همه! لم بدم و خرچ خرچ مثل خرگوش تيكه تيكه گازش بزنم...!
۴ نفر دعوتن:
* مهساي گل.. " ميلاگرس "
* تنهاترين عاشق.. " به نام آنكه عشق را آفريد "
* سید سلمان خلیفه سلطانی..
۱۳۸۷/۶/۲۵
چون سنگها صداي مرا گوش مي كني..
سنگي و ناديده فراموش مي كني..
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را،
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني...
با برگ هاي مرده هم آغوش مي كني..
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را،
در شعله مينشاني و مدهوش مي كني...
خوش باد مستيت، كه مرا نوش مي كني..
تو دره بنفش غروبي كه روز را،
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني...
پ.ن.
نمي خوام فراموش كنم..
نمي خوام فراموش كني..
نمي خوام فراموش بشه..
ولي انگار جايي، چيزي غلطه..
چيزي كه من ابلهانه نخواستم ببينمش شايد..
چيزي كه از اون تاريخ كـــذايي، مثل يك شكاف،
يك فاصله درست كرده..
شايد...
دلم مي خواد اين فكر اشتباه باشه..
ولي نيست..
انگار...
۱۳۸۷/۶/۱۸
من مي خوام به عقب برگردم...
به چندين ماه پيش...
كه هنوز اين اشتباه رو نكرده بودم...
به زماني كه سرم به كار خودم بود...
به زماني كه من بودم و من...
...
كاش مي شد به گذشته برگشت...
كاش مي شد...
....................................................
....................................................
....................................................
............. ..... ... .. . خسـتم، خيلي...
پ.ن. يعني دوباره اشـــــتباه كردم...؟!!!
۱۳۸۷/۵/۲۸
و عشق،
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق،
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه...
- ... غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند،
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر...
...
دروني پر از آشوب، ظاهــر آرام ديروزت رو هم آشفته كرده...
نفسهايي كه به سادگي مبدل به آهــي مي شن و تا مغزت
رو مي سوزونن...
دستهايي كه بي وقفه براي نجات دادن روحت از سردرگمي،
ضربآهنگشـــون روي كليدهاي ســـرد، اعصابت رو متشنج تر
از قبل مي كنن...
چشمهايي كه با همه خستگي، حركتِ عقربه هاي طلايي و
بي رحـــم ساعت رو نديد مي گيرن، كه چه با سرعت سر در
پي هم گذاشتن...
لبهايي كه گاه از سر لجبازيها و اصطلاحاتش به لبخندي و گاه
از بابت سوء تفاهم هاي لعنتي روي هم فشرده مي شن...
وجودي كه ديگه مثل گذشته نيست...
لحظاتي كه به تندي قوانين قديمي تو رو به زير سوال مي برن،
همون قوانيني كه تو سالهاست پشت ســـــر اونها روح خسته
خودت رو پنهان كردي...
شروعي كه پايانش برات مجهـول ترين جواب زندگيت شده...
پاياني كه نمي دوني ممكنه انتهاي فصــــلي باشه، يا شايد
شروع فصلي جديد...
انتهاي فصلي كه هميشه زجرت داده...
يا شروع فصلي كه فراموشش كردي...
آسمون ،مهتابي، صاف، پر از رمز و راز...
سكوت شب...
مثل سكوت خودش، مثل سكوت تو...
شرط ها...
شرط هايي كه رديف مي شن تا تو بيشتر پنهان بشي...
كلنجار با كلام...
كلنجار با درون...
كلنجار با منطق...
كلنجار با گفتن يا نگفتن...
مي گذري...
باز هم...
بدون اينكه بخواي...
نمي خواي شكنجه بدي...
زجر مي كشي...
بدون اينكه بخواي...
خودت رو به نفهمي مي زني...
به نديدن...
با اينكه مي خواي...
شمارش معكوس...
بايد بشناسي...
بايد تصميم بگيري...
بايد بخواي...
بايد زندگي كني...
مثل همه...
بايد پرواز كني...
به جايي كه نمي شناسي...
بايد بسازي...
بايد پرنده باشي تا به گرد پاي اون برسي...
بايد حضور داشته باشي...
...بي سكوت...
بي دليل...
تا نا كجا...
اما اينبار مطابق با چيزي كه مي خواي...
بدون اجبار...
از سر خواستن...
بدون قلب...
بدون احساس...
قشنگ يعني چه؟!
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال...
و عشق، تنها عشق،
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس...
و عشق، تنها عشق،
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكانِ يك پرنده شدن...
۱۳۸۷/۵/۲۷
فراموش مي كني كجا هستي،
با چه كسي،
و در كجاي زمان...
...
فراموش مي كني عهدت رو،
با خودت،
كه پايبند بودي به اون تمام سالهاي تنهايي...
...
فراموش مي كني منطقت رو،
كه جزيي جدايي ناپذير از وجودت بود،
در لحظه اي كوتاه تر از نفس...
...
فراموش مي كني گذشته رو،
كه گذشت،
با وجود اينهمه زخم،
اينهمه درد...
...
فراموش مي كني،
اينهمه چيز،
اينهمه كس...
...
پ.ن.
خودت رو به موج سپردي،
خودت رو به نسيم...
فراموش كن...
| Design By : Night Skin |


