تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


۱۳۸۷/۶/۳۰

...
هرگز از بی کسی خويش مرنج..
هرگز از دوری اين راه مگو،
و از اين فاصله ها که ميان من و توست؛
و هر آنگه که دلت تنگ من است،
بهترين شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار..
تا که تنهايی ات از ديدن من جا بخورد،
و بداند که دل من با توست؛
و همين نزديکی است ...
...


زير لب با خودش داره زمزمه مي كنه..
همكلاسي من توي كلاس زبان..
سرش رو داخل كيفش كرده و انگار دنبال چيزي مي گرده...
صداي زمزمه آرومش با همه قشنگي صــداش و زيبايي لحنش، اعصاب
خسته من رو داغون تر مي كنه...
ذهن نا آرومم بي اختيار با كلماتش همراه مي شه..
اون براي همپايي مي خونه كه فرسخها دورتر در انتظارش روز و شب رو
به سختي مي گذرونه.. براي همسرش...
من ناخودآگاه..
براي هيچ كس...
اين..
اين هيچ كس نبودن..
اين بي هيچ كس بودن...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:48 توسط پریزاد مجد|


۱۳۸۷/۶/۲۹

مدتي نبودم..
شايد براي اينكه گاهي نياز دارم از خودم هم فرار كنم..
شايد براي اينكه گاهي نياز دارم خودم رو هم فراموش كنم..
شايد براي اينكه گاهي نياز دارم از جلد اين پريزاد بيرون بيام..
شايد براي اينكه...
ولي وقتي كه برگشتم،
شيماي گل من رو به يك بازي دعوت كرده بود..
شرمنده كه دير شد خانم گل...


10 كار يا چيزي كه دوست دارم:

* كتاب بخونم.. يعني روي كاناپه دو نفــــــره مورد علاقه ام، پا در هوا
يكجــــــورايي خـــــاص ولو بشم و كنار دستم هـــــم يك بشقاب پر از
هله هوله ايي كه دوســــت دارم باشه و يك ماگ آب آناناس و خوندن
كتابي كه دوستش دارم!

* پياده روي كنم.. اين ســـه حالت داره! يا توي كوچه پس كوچه هاي
فــــــرمانيه باشه كه همــــــه كودكيم رو بين اونها جا گذاشتم، يا توي
دنج ترين و خلوت ترين نقطـه هاي پارك و يا توي جاده هايي كه پرنده
پر نمي زنه و سر و تهش معلوم نيست!

* ايستادن يا راه رفتن زير بارون.. جـــــوري كه صــورتم رو بگيرم رو به
آسمون و بوي خاك رو بتونم نفس بكشم..

* نشستن توي ساحل و تماشا كردن غروب خورشيد.. ترجيحاً صداي
موزيك آرومي هم توي پس زمينه باشه!

* تناول غذاهايي كه عاشقشونم.. يعني باطـــري روح و جسمم رو با
هــــم شارژ مي كنن و تقريباً خلق و خــــــوي من رو ميارن سرجاش!
( قورمه سبزي باشه يا كله پاچه يا حتي پيراشكي هايي كـه ميميرم
براشون!!! فرقي نداره... )

* تماشاي فيلم، سريال يا حتي كارتوني كـــه دوست دارم.. براي هـر
چندمين باري كه مي خـــواد باشه براي من تفاوتي نداره.. كارتون اون
خرسك با نمك، ويني پو يا بر باد رفته كه بارها ديدمش، يا سريالي كه
من رو دنبال خودش بكشونه..

* وقتي ســــارغولك ( پسمل خواهر منظورمه! ) توي خواب نازه، بپرم
روي ســرش و با صداي يك دختر بچه ۴-۳ ساله لوس و ننر، تقريباً كنار
گوشش جيغ جيغ كنم و روي اعصابش انقدر راه برم تا بيدار بشه!

* گشتن و سر زدن به جاهاي تاريخي.. مثل پرســه زدن توي يك قلعه
قديمي يا كاخي كه مربوط بشه به چند صــــد سال پيش و تقريباً گـــم
شدن توي تاريخي كه دوست ندارم بخونمش ولي قــــــدم گذاشتن به
جايي كه روزي آدم هايي از جنسي ديگه توش بودن رو عاشقم..

* مسافرت.. سمت دريا باشه يا كوه فرقي نداره..

* بغل كردن پمشالو.. ( گربه ام يعني! ) بوسيدنش و باهاش سر و كله
زدن و گوش كردن به خُرخُرش، وقتي سرش رو مي گذاره كنار صورتم و
خودش توي بغلم ولو ميشه..


10 كار يا چيزي كه ناراحتم مي كنه:

* دروغ.. از هـــر نوعش كه باشه.. حتي مصلحتيش! گاهي بهترين كار
اين مي تونه باشه كه اصلاً جواب ندي، نه اينكه جواب سـربالا باشه يا
حتي دروغي مثلاً مصلحتي...

* خيانت.. كه خاطرات بد و سخت زندگي من، بيشترينش به تجربه اين
كلمه گذشت...

* تظاهر.. كه ندارم و نداشتنش باعث دوري من شد و ضربه هايي كه از
يك رو بودن، لحظه به لحظه گذشته ام رو پر كرده و اكنونم رو هم...

* مهموني رفتن، دقيقاً جايي كه اصلاً احساس آرامش نمي كنم و ابداً
نمي تونم به هيچ نحوي افـرادش رو دوست داشته باشم.. يعني در كل
تحمل اشخاصي كه به دليلي زير كلمه بدها!!! اسمشـــون رو نوشتم و
بنده هاي خدا! هم راهي براي اثبات خوبيشون ندارن...!

* بين احســــاس و منطــق گير كردن.. اينكه دلم پيش كسي يا چيزي
باشه و منطقم فقط نهي كنه، و من مجــبور باشم بين اين دو، انتخاب
كنم.. و معمولاً هم، يعني در اكثريت موارد مزخرف ترين راه انتخاب من
ميشه.. اين يعني پيروزيِ منطق در جــــــــدل با احساس... نتيجه هم
هميشه ملغمه اي از عذاب و شكنجه براي خودم بوده و بس...!

* بغض كردن.. بغضي كه بعد از يك عصبانيت اساسي، مثل سيب توي
گلوي من جاخوش كنه.. يا بابت چند ســــــــــري اتفاقات ناخوشايند و
پياپي، دائماً در مســــــير حنجره اينجانبه در رفت و آمد باشه و به هيچ
نحوي هم به اشك تبديل نشه.. كـه اين دقيقاً يك حالت خفگي دائمي
بهم مي ده و آخرش هم تبديل مي شه به طــــوفاني كه دور و بري ها
عقيده دارن نديدنش بهتر از حتي يكبار ديدنش مي تونه باشه...!!!

* تماشا كردن كانالهايي كه از زباني كه حرف مي زنن چيزي نفهمم!
مثل كانالهاي ايتاليايي يا مجارستاني... دقيقاً احســــاس مي كنم از
مريخ اومدم احتمالاً...! مخصوصاً كه ابداً هـم دوست نداشته باشم به
هر دليلي، چند كلمه اي رو هم ياد بگيرم!

* براي كسي كه از نظــــــرم ارزشي نداره وقت بگذارم.. اين يعني كه
هميشه حاضرم وقتم به بطالت هم شده بگذره، ولي بخــــاطر كسي
كه بي ارزش و بي تفاوتم نسبت بهش صرف نشه...!

* بخاطـر ارزش و احترامي كه نسبت به شخصي قائل مي شم، حالا
بابت هر چيزي كه مي خـواد باشه، مثلاً شناخت بيشترش، احمق و
خر فرض بشم.. اين مورد بارها و بارها پيش اومده...!

* مجبور باشم مسئله اي رو براي افــــــرادي كه هيچ ربطي به ماجرا
ندارن توضيح بدم.. مي خواد از خانواده باشه يا دوست صميمي..


اگر فقط 24 ساعت به پايان عمرم مونده باشه چه مي كنم...؟!

_ صبح زود از خواب بلند مي شم..

_ براي خودم چندتايي نيمرو با گوجه فرنگي و پيازچه درست مي كنم،
در كمال راحتي و لذت، با نان بربري ميل مي كنم..

_ براي تمام دوستهاي نت، اونهايي كه توي ليست مسنجــرم هستن،
آف لاين هاي جداگونه مي گذارم.. براي اونهايي هم كـــــــه بايد، ايميل
مي فرستم..

_ به تمام كساني كــه دوستشون دارم تك به تك زنگ مي زنم، اين كار
چند ساعتي وقت مي گيره فقط..

_ عكســــم رو براي آگهي ترحيم آماده مي كنم.. و متني رو با اون چند
بيتي كه هميشه زمزمه مي كنم، روي كاغذ ميارم..

_ دو ساعتي توي كوچه هايي كه عاشقشونم پياده روي مي كنم..

_ پمشالو رو وقتي كه خــــوابِ حسابي تماشا مي كنم، مثل هميشه
هم كف دست و پاي كوچولوش رو مي بوسم..

_ ســــــرم رو مي گذارم روي پاي مامان خوشمله.. اين امن ترين جاي
دنياست كه دارمش..

_ يك فنجون قهوه تلخ و غليظ ترك درست مي كنم، توي بالكن مزه مزه
مي كنم..

_ با كسي كه براي من از همه دنيا عزيزتر باشه ( الآن نداريمش! فرض
مي كنيم كـه كيك مورد نظر وجود داره...!!! ) ميرم سمت شمال.. و باز
چون ديگـــــــــه مطمئناً شب شده و غروبي در كار نيست! توي ساحل
كنارش مي شينم، مهتابي اگر بود تماشـــا مي كنم و تموم حرفهايي
رو كه نگفتم احتمالاً! تا جايي كه نفسي باشه اعتراف مي كنم..

_ چشم هام رو مي بندم، از بوي دريا و گرمي دست شخص مورد نظر
لذت مي برم و منتظر پرواز مي شم...


5 دقيقه اولي كه به اينترنت وصل مي شم رو چكار مي كنم؟

قبلاً آف لاين چك مي كردم و آن لاين بودن يا نبودن شخصــي رو، و بعد
گرفتن ايميل و چك كردن بلاگ هاي مورد علاقه.. الآن شخصي نيست..
پس تمام اون كارها بجز چك كردن و صحبت با اون..


هله هوله مورد علاقه من چيه؟!

پفك.. مخصوصاً اگر بزرگ باشه ســـــــايزش و بتونم در حد راه رفتن روي
اعصـاب همه! لم بدم و خرچ خرچ مثل خرگوش تيكه تيكه گازش بزنم...!


۴ نفر دعوتن:

* هستي عزيز..   " من يك زنم "
* مهساي گل..    " ميلاگرس "
* تنهاترين عاشق..    " به نام آنكه عشق را آفريد "
* سید سلمان خلیفه سلطانی..

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:21 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۷/۶/۲۵

چون سنگها صداي مرا گوش مي كني..
سنگي و ناديده فراموش مي كني..
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را،
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني...

دست مرا كه ساقه سبز نوازش است،
با برگ هاي مرده هم آغوش مي كني..
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را،
در شعله مينشاني و مدهوش مي كني...

اي ماهي طلائي مرداب خون من،
خوش باد مستيت، كه مرا نوش مي كني..
تو دره بنفش غروبي كه روز را،
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني...

 


پ.ن.
نمي خوام فراموش كنم..
نمي خوام فراموش كني..
نمي خوام فراموش بشه..
ولي انگار جايي، چيزي غلطه..
چيزي كه من ابلهانه نخواستم ببينمش شايد..
چيزي كه از اون تاريخ كـــذايي، مثل يك شكاف،
يك فاصله درست كرده..
شايد...
دلم مي خواد اين فكر اشتباه باشه..
ولي نيست..
انگار...

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:3 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۷/۶/۱۸

من مي خوام به عقب برگردم...
به چندين ماه پيش... 
كه هنوز اين اشتباه رو نكرده بودم...
به زماني كه سرم به كار خودم بود...
به زماني كه من بودم و من...
...
كاش مي شد به گذشته برگشت...
كاش مي شد...
....................................................
....................................................
....................................................
............. ..... ... .. . خسـتم، خيلي...




پ.ن. يعني دوباره اشـــــتباه كردم...؟!!!

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:59 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۷/۵/۲۸

و عشق،
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق،
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه...
- ... غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند،
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر...


...
دروني پر از آشوب، ظاهــر آرام ديروزت رو هم آشفته كرده...
نفسهايي كه به سادگي مبدل به آهــي مي شن و تا مغزت
رو مي سوزونن...
دستهايي كه بي وقفه براي نجات دادن روحت از سردرگمي،
ضربآهنگشـــون روي كليدهاي ســـرد، اعصابت رو متشنج تر
از قبل مي كنن...
چشمهايي كه با همه خستگي، حركتِ عقربه هاي طلايي و
بي رحـــم ساعت رو نديد مي گيرن، كه چه با سرعت سر در
پي هم گذاشتن...
لبهايي كه گاه از سر لجبازيها و اصطلاحاتش به لبخندي و گاه
از بابت سوء تفاهم هاي لعنتي روي هم فشرده مي شن...
وجودي كه ديگه مثل گذشته نيست...
لحظاتي كه به تندي قوانين قديمي تو رو به زير سوال مي برن،
همون قوانيني كه تو سالهاست پشت ســـــر اونها روح خسته
خودت رو پنهان كردي...
شروعي كه پايانش برات مجهـول ترين جواب زندگيت شده...
پاياني كه نمي دوني ممكنه انتهاي فصــــلي باشه، يا شايد
شروع فصلي جديد...
انتهاي فصلي كه هميشه زجرت داده...
يا شروع فصلي كه فراموشش كردي...
آسمون ،مهتابي، صاف، پر از رمز و راز...
سكوت شب...
مثل سكوت خودش، مثل سكوت تو...
شرط ها...
شرط هايي كه رديف مي شن تا تو بيشتر پنهان بشي...
كلنجار با كلام...
كلنجار با درون...
كلنجار با منطق...
كلنجار با گفتن يا نگفتن...
مي گذري...
باز هم...
بدون اينكه بخواي...
نمي خواي شكنجه بدي...
زجر مي كشي...
بدون اينكه بخواي...
خودت رو به نفهمي مي زني...
به نديدن...
با اينكه مي خواي...
شمارش معكوس...
بايد بشناسي...
بايد تصميم بگيري...
بايد بخواي...
بايد زندگي كني...
مثل همه...
بايد پرواز كني...
به جايي كه نمي شناسي...
بايد بسازي...
بايد پرنده باشي تا به گرد پاي اون برسي...
بايد حضور داشته باشي...
...بي سكوت...
بي دليل...
تا نا كجا...
اما اينبار مطابق با چيزي كه مي خواي...
بدون اجبار...
از سر خواستن...
بدون قلب...
بدون احساس...


قشنگ يعني چه؟!
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال...
و عشق، تنها عشق،
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس...
و عشق، تنها عشق،
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكانِ يك پرنده شدن...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:21 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۷/۵/۲۷

فراموش مي كني كجا هستي،
با چه كسي،
و در كجاي زمان...
...
فراموش مي كني عهدت رو،
با خودت،
كه پايبند بودي به اون تمام سالهاي تنهايي...
...
فراموش مي كني منطقت رو،
كه جزيي جدايي ناپذير از وجودت بود،
در لحظه اي كوتاه تر از نفس...
...
فراموش مي كني گذشته رو،
كه گذشت،
با وجود اينهمه زخم،
اينهمه درد...
...
فراموش مي كني،
اينهمه چيز،
اينهمه كس...
...
 


پ.ن.
خودت رو به موج سپردي،
خودت رو به نسيم...
فراموش كن...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:18 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin