تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


00035

۱۳۸۷/۷/۱۶

يكي ازدواج مي كنه..
...
يكي طلاق مي گيره..
...
يكي حامله مي شه..
...
يكي زايمان مي كنه..
...
يكي آشتي مي كنه..
...
دوتاشون قهر مي كنن..
...
سه تا ديگه تولد مي گيرن..
...
يكي سالگرد ازدواج..
...
اينا زندگي مي كنن...
و من..
...
فقط نگاه مي كنم...
...

 

پ.ن.
...
و تو..
...
با سوالات عجيب و غريب، و جملات به قول خودت
از پشت كـوه پرت شده من رو گيج تر مي كني...!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:59 توسط پریزاد مجد|


۱۳۸۷/۷/۱۳

توي امتحان زبان، Top Student، قبول..
توي امتحان ورودي دانشگاه، روانشناسي عمومي و مشاوره و
راهنمايي، هر دو رشته، قبول..
توي امتحان منطق، قبول..
توي امتحان احساس، رد..
توي امتحان وجدان، رفوزه..
توي امتحان خدا..
...
جوابش هنوز نيومده..
...

 

پ.ن. وقتي امــــــروز با هم امتحان مي داديم! ياد اون مسيجي
افتادم كه منگـووول اون روز وقتي بعد از سالها براي ديدن كسي
مي رفتم فرستاد..


« لحظـــــــــــــــــه ديدار نزديك است...
   باز من ديوانـــه ام.. مســـــــــــتم...
   باز مي لرزد دلـــم.. دســـــــــــتم...
   باز گويي در جهان ديگري هستم... »


با سلامي آغــــــاز مي كني، با خداحافظي به پايان مي بري...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:54 توسط پریزاد مجد|


۱۳۸۷/۷/۱۲

امتحان زبان انگليسي..
جواب امتحان ورودي دانشگاه..
...
امتحان منطق..
امتحان احساس..
امتحان وجدان..
...
امتحان دادن به خدا...

 

پ.ن. همه با هم فردا...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:52 توسط پریزاد مجد|


00034

۱۳۸۷/۷/۱۱

ماسك ها رو بر نداريم...!
خواهش مي كنم...!!!
من از تو يه تصوير ذهني دارم..
يه تصوير، اونجوري كه خودم ساختم..
اونطوري كه خودم مي خوام..
و تو..
داري خرابش مي كني...
و من..
ديگه نمي خوام اين اجازه رو بهت بدم...!

 

پ.ن. تمومش مي كنم...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2:0 توسط پریزاد مجد|


00033

۱۳۸۷/۷/۱۰

امروز هم مثل هميشه كلاس داشتم.
در هفته سه روز و هر روز دو ساعت..
طبق عادت چند كوچه بالاتر از خـونه از تاكسي پياده ميشم و باز طبق
عادت قدم مي زنم.. حواسم به اون پيامك چند شب پيش، چشمم به
راه روبروم و گوشم به موبايل كه اگر خدا بخواد! زنگ بخوره...
هر چقدر قدم آهسته مي كنم، باز هم مي رسم..
صداهاي توي ذهنم، خواب بعد از ظهر رو از چشمهام دور كردن..
بدتر از همه، تصوير دو چشمي مي تونه باشه كـــــه يادآوري نگاهش و
پيامي كه مي فرستاد، اعصاب خسته من رو خسته تر مي كنه...
به كتابم كه لاي كلاسور جا خوش كرده نگاه مي كنم..
مي دونم كه بالاخره، دير يا زود بايد اون كتاب باز بشه و صد البته كه باز
شدن كتاب براي من، يعني ديدن اون نوشـــــــــــته كه لازم نيست زياد
دنبالش بگردم و هجوم فكــــــــرهاي اضافه به ذهني كه از فرط پر شدن
رو به انفجاره...
با ترديد ورقي رو كه حدس مي زنم پيدا مي كنم..
...
كنار عكسهاي مضحكش، با خط خوشي نوشته شده:


« گفته بودي كه چـــــــرا محو تماشاي مني؟!
   آنچنان مات كه يكدم مـــــــژه بر هم نزني!!!
   مـــــــــــــژه بر هم نزنم، تا كه ز دستم نرود،
   ناز چشم تو بقدر مــــــــــــژه بر هم زدني... »


...
مات موندم به حروف..
اين حروفِ...

 

پ.ن. دقيقاً به خاطرم اومد، وقتي كه نگاه ثابتش رو چند باري
روي خودم احساس كردم، با احمقي و سادگي بيش از حدي
ازش پرسيدم: « ... شــــاخ دارم يا دم؟! » و بي خيال با همه
خنديدم..
تبسمي و بيت هايي جوابم شدن حالا...

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:10 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۷/۷/۶

ميان تاريكي،
ترا صدا كردم..
سكوت بود و نسيم،
كه پرده را مي برد...

در آسمان ملول،
ستاره اي مي سوخت..
ستاره اي مي رفت..
ستاره اي مي مرد...

ترا صدا كردم،
ترا صدا كردم..

تمام هستي من،
چو يك پياله شير،
ميان دستم بود..
نگاه آبي ماه،
به شيشه ها مي خورد..

ترانه اي غمناك،
چو دود بر مي خاست..
ز شهر زنجره ها،
چون دود مي لغزيد،
به روي پنجره ها...

تمام شب آنجا،
ميان سينه من،
كسي ز نوميدي،
نفس نفس مي زد..

كسي به پا مي خاست..
كسي ترا مي خواست..
دو دست سرد او را،
دوباره پس مي زد...

تمام شب آنجا،
ز شاخه هاي سياه،
غمي فرو مي ريخت..
كسي ترا مي خواند..
هوا چو آواري،
به روي او مي ريخت...

درخت كوچك من،
به باد عاشق بود..
به باد بي سامان...

كجاست خانه باد...؟!!!

 

پ.ن. اتفاقي مي افته..
به همين زودي..
در همين نزديكي..
اتفاقي كه انتظارش رو ندارم..
همه چيز رو عوض مي كنه..
و من با آغوشي باز پذيراي بوجود اومدنش خواهم بود...
اميدوارم كه خير باشه فقط...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:2 توسط پریزاد مجد| |


۱۳۸۷/۷/۳

تهي بود و نسيمي...
سياهي بود و ستاره اي...
هستي بود و زمزمه اي...
لب بود و نيايشي...
« من » بود و « تويي »...
نماز و محرابي...

 

پ.ن. حسي براي نوشتن نمونده...
تواني براي توصيفش نيست...
كسي كه اگر فرار كني، بيشتر بهش نزديك مي شي...
كسي كه هر چقدر رو برگردوني، بيشتر مي بينيش...
كسي كه هر بار ازش دور مي شي، بيشتر احساسش مي كني...
تو ديوانه اي...
اين رو ديگه همه مي دونن...
فقط بين شما اون قرار مي گيره...
كه همه جا هست...
كه هميشه بوده...
كه حتي زماني كه فراموشش كردي، تو رو تنها رها نكرد...
تويي،
اون،
و خدا...
كه عجيب اين مدت حس كردي حضورش رو...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:55 توسط پریزاد مجد|


۱۳۸۷/۷/۱

- نه وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است،
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر..
هميشه فاصله اي هست... !


منتظري...
كنار پنجره اي كه به كوچه خلوت باز مي شه، ســــــرت رو كه به اندازه
كوهي از سرب سنگين شده رو به كناره ديوار تكيه دادي و نگاه خسته
و رنجورت گاهي به آسمـــــون تيره و گاهي به آدمك خاكســـــتري رنگ
خيره مي شه...
دستهاي ناتوانت با ضرباتي نامنظم و زجـرآور روي كليدهاي سرد و تيره
سعي در پاسخ به چـراهاي تمام نشدني دارن، و لبهاي به هم فشرده
كه از فرط جويده شدن به خـــون نشستن، افكار عجيب و غريب ذهنت
رو هذيون وار زمزمه مي كنن...
قلب نا آرومت با كوبش هاي نامنظـــــــم، راه نفست رو مي بنده، انگار
دو دست سـرد و متشنج با تمام قدرت راه گلوي تو رو مي بندن و ثانيه
به ثانيه تو رو به هيچ شدن نزديك مي كنن، گــــــرچه تو خودت به انتها
رسيدي...
آدمك خاكستري هنوز بيدار نشده...
و تو،
هنوز منتظري...
... 
سكوت مزخرف و وهم انگيز شب هم كه جاي خودش رو داره، نه صدايي
و نه حركتي كه دلگرمت كنه، همه چيز دست به دست هم داده تا انتظار
رو براي توي بي رمق خسته كننده تر كنه...
ستاره هاي جواهرگون هم زير لايه هاي ضخيم ابرهاي آبستن خودشون
رو از ديد تو پنهان كردن، خاموش و بي فروغ، تداعي كننده نگاه دو چشم
روشن، سـرگـردان و تهي از احساست، در تمام روز توي اون آينه قديمي
كه سوهان روح بيمارت شده...
به تصويرهاي تو در تو و رنگارنگ روبرو نگاه مي كني...
بين اينهمه رنگ،
آدمك خاكستري هنوز بيدار نشده...
و تو،
هنوز منتظري...
...

 

پ.ن. (1)
منتظر بودي براي سلامي و كلامي كه از سردرگمي نجاتت بده...
منتظر بودي براي شنيدن حرف هاي نا گفته...
منتظر بودي براي گفتن يك خداحافظ، بي تلخي...
منتظر بودي براي...
...
آدميزاد طومار طولاني انتظار است...

پ.ن. (2)
نانا چهل و پنج ساله شد..
خواهري كه دنيا بازي هاي عجيب و تلخي براي اون رقم زد...

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:48 توسط پریزاد مجد|


۱۳۸۷/۶/۳۱

دوباره اشتباه كردم..
تا خرخره فرو رفتم...
فكر مي كنم..
به احمق بودنم..
به ساده بودنم..
به بي شعوري و بي عقل بودنم..
به وقتي كه حروم شد..
به..
به تمام اشتباهاتي كه مرتكب شدم..
كه گناه از من بود و سادگيِ بيش از حدي كه هميشه با من بوده...
ظرفيتم..
ظرفيتم دوباره تموم شد..
و... 

 

پ.ن. روزگار غريبي است نازنين...

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:0 توسط پریزاد مجد| |


Design By : Night Skin