تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


00036

۱۳۸۷/۸/۲

۱) قاشق نقره اي با دسته بلندش توي قهوه جوش سرمه اي مي چرخه..
توي اين تيرگيِ قهـــــــــــــــوه انگار دنبال تيكه هاي گمشده اي مي گردم..
خيره به پيچش اين موج، بي توجه به اطـــــــرافم، شعري رو كه عاشقشم
بي اختيار زمزمه مي كنم...

...

« مياد بارون احســــــــــــاس، از ابر تيكــــــه تيكــــــه..
   كه سقف نازك دل دوباره كرده چيكه.. چيكه، چيكه..
   آهاي اي هـــــــم اتاقي، بيار شمع و چــــــــــراغي..
   كــــــــه شـــــايد روي عشــــــــــــــقُ ببينم اتفاقي..
   ببين خورشــــــــيد چشـــــمام اســـير اين چــراغه..
   تمــــــــــوم خواســــــته من همين يك اتفاقــــــــه...! »

...

از زمان جدا شدم..
تمام حواسم پيش اون فالگير و فال عجيبش مونده..
صدايي من رو از حرير خيالم بيرون مي كشه..
كنار من مامان ايستاده، با دهن باز و نگاه متعجبي كه بين من و قهـــــــوه
سر رفته سرگردون مونده..
لبخند كج و معوجم انگار كار رو بيشتر خراب مي كنه!
با بي خيالي بهش مي گم كه نترسه! من هنوز ديوونه نشدم...!
ولي چشم هاي مات و مبهوتش كه پر مي شه از نگــــراني، مي دونم كه
فايده نداره.. دلواپسي هميشگي بهش هجوم آورده..
مي گم من خوبم، باور كن.. همه چيز عاليه...!
اما هم اون، هم من، هر دو مي دونيم كه دخــــتر كوچولو دروغگوي خوبي
نيست.. مثل هميشه دوتا تيله همه حرفـــهاي دلم رو توي كسري از ثانيه
لو مي دن...
فكر مي كنه كه چرا بايد جوجه كوچيكش اينجوري باشه...
فكر مي كنم كه چرا هيچـــــــوقت نمي تونم گولش بزنم...


۲) لم دادم روي صندلي توي آشپزخونه، پاهامم روي صندلي ديگه اي دراز
كردم و با لذت قهوه رو مزه مزه مي كنم..
چراغ ها رو خاموش كردم..
تنها از هــودِ كه نور كمي فضا رو روشن مي كنه.. باز بقول سارغولك! مثل
جغد توي تاريكي نشستم.. تاريكي و فكـر كردن و اين قهوه ترك لعنتي كه
معتادم بهش و پنجشنبه هاي خسته كننده، همه باهم عجين شدن..
براي تكميل شدن ژستم! بقول منگووول، فقـــط چند نخ سيگار و يك فندك
آنچناني كم دارم، كه سبب نبودشون مخالفت هاي مامان و آلرژي خودمه
كه مجبورم مي كنه چند ماه يكبار سراغشون برم..
آخرين جرعه رو كه مي رم بالا، با كنجكاوي به ته فنجون نگاه مي كنم..
هيچوقت عادتي به برگردوندن فنجون روي نعلبكي دور طلايي نبوده.. 
هيچوقت علاقه اي به خوندن شكلكهاي عجيب و غريب قهــــــــوه اي رنگ
نداشتم.. هيچوقت تمايلي به فهميدن آينده اي كه با ســـرعت به گذشته
تبديل مي شه پيدا نشده بود.. هيچوقت..
اين هيچوقت ها...
صداي مزاحم هنوز توي سرم با شدت مي پيچه..
با عجله، قبل از اينكه منصرف بشم، فنجون رو بر مي گردونم..
نيت كردم..؟! يادم نيست..
صداي پوف كردن كسي از پشت سر من رو از جا مي پرونه..
بر كه مي گردم، دو تا چشم ميشي، با تعجب و يك دنيا سؤال كه توشون
موج مي زنن، به من خيره شدن...
ته نگاه مامان اينبار شك هم هست...
توضيحي براي اين كار جديد ندارم...
فكر مي كنه كه چرا بايد جوجه كوچيكش اينجوري باشه...
فكر مي كنم كه چرا هيچـــــــوقت نمي تونم بپيچونمش...


۳) همچنان توي تاريكي نشستم..
با ترديد دستم رو سمت فنجـون دراز مي كنم.. انگار افعي زيرش خوابيده
باشه، سريع برش مي دارم..
خيره به خطوطي ام كه حتي بدون نيت ظاهراً بايد فال من باشن..
گوياتر از اوني هستن كه فكر مي كردم.. نيازي به تلاش براي تفسيرشون
نيست.. متحير از اين چشم بندي، توي نقش ها غرق مي شم..
چشم هاي ابري و خسته من نبايدها رو مي بينن.. نبايدهايي كه چندين
سال از اونها فرار كردم.. فــــــــرار كردم و خودم رو پشت كوهي از قوانين و
شرط و شروط هاي تموم نشدني پنهان كردم..
همه اين نقش ها گوياي فرامـوش شده هاي زندگي من، گوياي از دست
رفته هايي هستن كه انگار قرار ِ دوباره به دست بيان..
و من..
با ناباوري باز هم به ته فنجون خيره مي شم... 
فقط اون صداي لعنتي..
صداي اون فالگيري كه ساعتي با كف دستم كلنجار رفت..
كلماتي كه من رو توي بهت بدي فرو برد..
آينده من..
آينده اي كه اون ديد..
ياد اون لحظه اي مي افتم كه غــــــــــــــريبه آشنايي توي اون كافي شاپ
هميشگي، فنجونش رو به سمتم گرفت و گفتم اعتقادي ندارم..
كجاس تا ببينه گم شدم بين اين همه خط.. اينهمه حرف.. اينهمه شكل..
لبخندي از تصور اونروز روي لبهام جاخوش مي كنه...
سنگيني نگاهي رو مي شه حس كرد..
چشم هاي تيزبين و نگران مامان از توي هال روي من ثابت موندن...
دلم مي خــــــواد براش از نقش هاي درهم و برهمي تعريف كنم كه ديگه
الآن بجاي ته اين فنجون سفيد، ذهن داغون من رو پر كردن...
اما هنوز توضيحي ندارم..
يعني حالا حالاها توضيحي نمي تونم داشته باشم..
چون من اون سيبي شدم كه از درخـتي تازه افتاده و داره هزاران بار چرخ
مي خوره..
افتادني دوباره..
و گويا حسي دوباره كه وحشت بوجود اومدنش مطمئنم تركم نمي كنه...
چيزي كه تجــــــــربه دوباره اون آرزوي اين عزيزتريني شده كه با دلواپسي
چشم هاي كنجكاوش رو به من دوخته...
دلم مي خــــــواد براش از آرزويي بگم كه ممكنه برآورده بشه..
از آرزويي كه باهاش غريبه شدم..
ولي نميشه..
نمي تونم..
حرفي براي گفتن نيست.. ندارم...
فكر مي كنه كه چرا بايد جـــوجــــه كوچيكش اينجـــــــــوري باشه...
فكر مي كنم كه چرا هيچـــــــوقت نمي تونم جوجه خوبش باشم...

 

پ.ن. اون كيه ته فنجون...؟!!!
كدوم اتفاق قراره من رو از من بگيره...؟!!!
چـــــــــــــــــــــــرا من بازم دارم به اون فال كذايي فكر مي كنم...؟!!!

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:28 توسط پریزاد مجد| |


Design By : Night Skin