تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


00041

۸۷/۹/۱۶

يكنفر امروز مُرد..
يكنفر كه با تمام بداخلاقي هاش، توهين هاش، تلخي هاي توي رفتارش،
با همه اون اخلاق گندش، من عاشقش بودم..
كسي كه با وجود خاطـرات بدي كه ازش دارم، ولي هميشه يك دنيا براش
ارزش قائل بودم..
پيرمردي كه ظاهراً نزديكترين فرد از فاميلم بود..
نه يكبار من رو بوسيد..
نه يكبار من رو در آغوش گرفت..
و نه يكبار به من محبت كرد...
ولي من هربار توي درياي نگاهش غرق شدم و نخواستم نخواستن ها رو
ببينم...
...
اون امروز براي هميشه رفت...

 

پ.ن. ياد دستهايي مي افتم كــــــه با تمام قواي باقي موندشون،
توي اون آي سي يو كذايي، محكم دستهاي من رو گرفته بودن..
و چشمهاي به رنگ دريايي كه توي اين آخرين لحظات از كنارشون
دو جوي باريك روان شده..
و صدايي كه به من التماس مي كرد تا بلندش كنم و راهش ببرم..
و لبهاي خشك و ترك خـــــورده اي، كه با وجــــود اون همه لوله، از
بينشون براي اولين بار! پيرمرد محتضر، اسمم رو صدا زد...
اون فقط با من حرف زد..
اون...
اين تصوير تا ابد توي ذهن خسته من باقي مي مونه...
كاش هيچوقت...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:54 توسط پریزاد مجد| |


00040

۸۷/۹/۱۳

ديروز تولدت بود..
پرت شده بودم به عقب...
...
دلم مي خواست درست مثل اون سال اول، وقتي دلخور از فراموش شدن
روز تولدت، روي پله هاي دم در حياط نشستي، از پشت سرت آروم بيام،
باز يك كيك يزديِ كوچـــولو رو با شمع كوچـــولوتر از خــــودش بگيرم جلوي
چشمهات و بگم: مي بينم كه آقا گرگه يكسال بزرگتر شدِ باز.. نه...؟!
و تو بخندي و موهاي دم اسبي من رو بكشي و بگي: نصف ـ نصف! قبول؟
آره..
قبول...
ولي اول شمع!
تو بگي:پس باهم فوت مي كنيم..
و من.. منتظر آرزو كردنت، با لذت به صورتت خيره بشم...
تو تا چشمهات رو كــــه ابري شدن باز مي كني، بگي: يك دختر تپلي، با
چشمهاي تيله اي مثل تو و موهاي مشكي مثل من...
و من.. آروم اون شمع رو باهات فــــــــــوت كنم و نگم كه كاش چشمهاش
خاكستري باشه مثل تو...
و باز با هم بگيم.. يلدا...!
بعد با صداي رعد و برق بهت بگم: آسمون مثل چشمهات شد..
و بدوم وسط حياط و مجبورت كنم بياي و صورتت رو بگيري رو به آسمون..
تا هيچكدوم نفهميم اشكهاي اون يكي داره با بارون قاطي ميشه...
تو بگي: اخــــم كه مي كني، يكجور خوشگلي.. زير بارون خيس ميشي،
يكجور.. وقتي گريه مي كني، يكجـور ديگه... ولي توي همش اين تيله ها
يك چيز ديگه اس...
من باز بخندم و بگم: دلم بغل خواست..
تو بپرسي ايندفعه چه جوري..؟!
و من آروم برم بالاي پله ها بگم: بايستم اينجا، بعد اون شاهزادهِ بياد اين
پايين كه بشه خودت رو پرت كني صاف توي بغلش...
تو بياي همونجايي كه نشون دادم و بگي: اينجا..؟!
و من با چشمهاي گرد شده از تعجب، فكر كنم، نكنه اينبار واقعاً...؟!!!
ولي تو با همون لبخند هميشگي روي لبت، راهت رو بكشي و بري طرف
ساختمون و بگي: بالاخره يكروزي اونجا مي ايستم...!
و من..
با صداي بلند و بي هوا يكدفعه بگم: منم مي پرم...!!!
...
دلم اينها رو مي خواست...
و..
انگار..
اگر دست دراز مي كردم، تو اينجا بودي...

 

پ.ن. به جهنم كه من دلم دست هاي گـــرم و بزرگي رو مي خواد
كه دستهاي سرد و كوچك من رو بگيره..
به دَرَك كه من دلم شونه هاي پت و پهني رو مي خــــواد كه سرم
رو بگذارم روش و بزنم زير گريه..
غلط مي كنم دلم بازوهاي محكمي رو رو مي خواد كه دورم حلقه
بشه و مطمئنم كنه كه هميشه مراقب من هست..
گُـ... مي خورم دلم آغـوش امني رو مي خواد كه توش قايم بشم
و همه چيز رو فراموش كنم...
...
اه بابا.. اه...
گور باباي اين دل...!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:52 توسط پریزاد مجد|


00039

۸۷/۸/۳۰

چرا من پشت سرهم به اين گوشي لعنتي نگاه مي كنم..؟!
چرا من بيشتر از آنچه كه بايد، به اون شب توي كافي شاپ فكـر
مي كنم..؟!
چرا من منتظر يك زنگ و يك SMS ، ابلهانه با هر صداي ديگه ايي
از جا مي پرم..؟!
چرا من دائم حواسم پيش اون مونده..؟!
...
چرا من دارم اين بازي رو مي بازم...؟!!!

 

پ.ن. خسته شدم از اينكه چند روز ميشه هربار توي آئينه نگاه
مي كنم، مجبورم به خودم بگم: چرا و كوفت..!... خفه شو..!...
تو هيچ مرگت نيست، عادي رفتار كن..!...
بتمرگ سر جات و سعي كن آدم باشي..!...
اين فقط يه بازيه...!!!
همين..
...
همين..؟!
واقعاً...؟!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:45 توسط پریزاد مجد|


۸۷/۸/۲۶

با همكلاسي هايي كـــه حالا شدن دوستان جديد! توي كافي شاپ
هميشگي جمع شديم به بهونه تولد خانم معلم...!
اصرار نكردم كه همراه باشه ولي با وجـــــود مشكلاتي كه كلي راجع
بهشون حرف زده، مياد..
حواسش به همه چيز هست. تك تك افراد رو از زير ذره بينش با دقت
مي گذرونه.. اين بين، من باز هم با بي تفاوتي خاص خودم مشغول
تجزيه و تحليل اين جديدترينم...
...
همه در حال كل كل با همديگه، كسي توجهي به من و اون نداره...
كنار گوشم راجع به شخصــــــي، جمله جالبي ميگه.. با خنده رو بر
مي گردونم.. توي كسري از ثانيه، احساس مي كنم چيزي با شونه
من برخورد ميكنه.. با تعجب بر مي گردم.. پيشونيش رو خيلي آروم
شايد به اندازه دو ثانيه مهمون شونه من كرده...!
به من شايد برق وصل كردن، يك جريان سريع.. ولي باز اينبار سعي
مي كنم! انگار اصلاً نديدم و نفهميدم، بي توجه بمونم...
...
برگشتم خونه..
تلفن مي كنه و از پشت اينهمه سيم و فيبر، مي تونم خيلي خوب
درك كنم كه هيچ چيز مثل گذشته نيست..
چيزي تغيير كرده.. چيزي كه من نمي خوام تغييرش رو ببينم...
ساعت از نيمه شب گذشته، تقريباً ميشه گفت صبح شده.. نزديك
به پنج ساعتِ كه تلفن بين دستهاي ما مونده...!
احساس مي كنم نمي خواد قطع كنه.. خودش هم همين رو ميگه،
و بهونه مياره كه اثر چندتا فنجون قهوه، باعث شده خواب از سرش
بپره! و من هم مثلاً قبول مي كنم...
پيش خودم فكر مي كنم گــــــور پدر كلاسي كه تا چند ساعت ديگه
شروع ميشه! با اين وجود بالاخره خداحافظي كرديم..
...
دراز كشيدم و با تمام وجـود سعي مي كنم لااقل چشمهاي خسته
رو چند دقيقه اي ببندم.. ولي انگار امكان نداره...
فكر مزاحمي داره توي سرم مثل تندبادي مي پيچه.. ترس دوباره با
تمام قوا سراغم اومده...
دوباره حس فرار دارم..
فرار از وابسته شدن...
فرار از دلبسته شدن...
فرار از خودم، از اون.. و از آنچه كه ممكنه بينمون پيش بياد..
فرار بخاطر حفظ يك شرط...
اين يك بازي بوده و بس...
مي فهمم كه داره مي بازه...
مي فهمم كه دارم مي بازم...
...
مطمئنم كه بايد جلوي اين باختن رو بگيرم...

 

پ.ن. توي فيلم شـــام آخـــر، وقتي كه ميهن مشرقي رو
با اون جوونك عاشـــق و سمج گرفتن، توي حراست انگار
يا جاي ديگه كـــــــه الآن يادم نيست، يك سكانس جالب
بود كه بدجوري توي ذهنم حك شده..
از ميهن - كه خودش هم هميشه مخالف اين عشـــق و
ارتباط دوباره بود - خواستن روي ورق بنويسه كه اشتباه
بوده بودنش كنار اين جوونك..
ولي اون فقط رو كاغذ، خيلي مصمم مي نويسه:

« من،
   عاشق شدم...!
   عشق زميني..
   عشق آدميزاد به آميزاد...!!! »...

...
من..
نمي خوام اين حس سراغم بياد..
من..
نمي خوام عاشق كسي بشم..
من..
اصلاً نمي دونم چه غلطي بايد بكنم...!!!
...
انگار بايد زودتر سكانس آخر رو بازي كرد..
خيلي زود...

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:45 توسط پریزاد مجد|


۸۷/۸/۲۳

امروز تولد يك دوست جديد بود و من از نقطه نظر همه بيش از حد براي اون
مايه گذاشتم..
دوستي كه تازه فهميدم هفت سالي از من بزرگتره، بر خلاف تصور همه يك
ازدواج ناموفق و دختري دوازده ساله داره...
مهم نيست كه چرا من تازه اينها رو فهميدم..
مهم نيست كه اون از هر لحاظي كه فكــــرش رو مي كنم چقدر با من فرق
داره..
مهم نيست كه اون اصلاً مثل من نيست..
مهم اينه كه دوست هاي قديمي يك به يك پر مي كشن و من تنهايي رو با
همه ابعادش دارم حس مي كنم..
مهم اينه كه براي من هر دوست جديد يعني يك پازل نو..
و..
من پازل خيلي دوست دارم...!!!

 

پ.ن.
زندگي دفتري از خاطره هاست...
يکنفر در دل شب، يک نفر در دل خاک...
يکنفر همدم خوشبختي هاست،
يکنفر همسفر سختي هاست...
چشم تا باز کنيم، عمرمان مي گذرد..
ما همه همسفريم...

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:47 توسط پریزاد مجد| |




۸۷/۸/۱۸

بيست و چهار ساعت از رفتنش مي گذره...
اتفاقات ديشب مثل يك فيلم با دوري تند جلوي چشمهاي من نمايش
داده ميشه...
قبل از اومدنش هيچ هيجاني نداشتم، يعني فكر مي كردم كه ندارم..
عقربه هاي ساعت كه از هشت گذشت، ديدم كه يك ساعتي هست
شالي رو دور خودم پيچيدم و توي بالكن ايستادم...
تقريباً سر وقت رسيد..
با خانواده آشنا شد..
از هر دري صحبت كردن..
شام خورديم..
به هواي تماشا كردن تابلوها گشتي توي سالن زد..
به هواي نشون دادن قاب عكسها كنارش ايستادم..
با يك خونسردي ناب عكسها رو بهش نشون مي دادم..
تا اينكه حس كردم انگار فاصله بين ما كم شده..
سرم رو بلند كردم..
با دقت مشغول تماشا بود..
ولي من چي ديدم...؟!!!
...
صورت ديگري رو..
...
چشمهاي متعجبم رو بستم..
مي خواستم اين خيال مزخرف رو از خودم دور كنم..
ولي عجيب بود..
بوي ادكلن ديگري..
احساس بودنش..
توي يك لحظه پرت شدم به گذشته...
صداش رو مي شنوم..
نگاهش رو كه يك دنيا سوال رو همراه داره مي بينم..
برگشتم به حال..
كنار اين كسي كه مي خواد كلاف سردرگمي مثل من رو بشناسه..
فاصله رو زياد مي كنم..
...
باز همه دارن حرف مي زنن..
باز همه دارن بحث مي كنن..
ولي من قدرت تكلمم رو از دست دادم..
باز توي سر من پر از صدا شده..
باز جلوي چشمهاي من ديگري رژه مي ره..
باز من مي ترسم..
باز سعي مي كنم بي تفاوت باشم..
باز خودم رو گول مي زنم..
مثل هميشه...
...
خداحافظي مي كنه..
قرار شده منتظر بمونم تا برسه خونه و بهم زنگ بزنه..
...
زنگ زده..
يك خط در ميون تشكر مي كنه..
حرفهايي كه نامنسجم به زبون مياره هنوز اضطرابش رو نشون ميده..
از همه چيز صحبت ميشه..
و آخر تمام جمله ها مداوم اضافه مي كنه كه اومدنش فقط بخاطـر من
بوده و بس...
مشتي تعريف از من و بقيه رديف ميشه..
من ولي هنوز خالي از هـــــر حسي، لا به لاي اين همه كلمه، به اون
چند لحظه كنار ميز عكسها فكر مي كنم..
به احساس مرده خودم نسبت به اين جنس مذكر..
به كسي كه قرار شده يك دوستي ســـــاده باهاش داشته باشم و نه
هيچ چيز ديگه..
به كسي كه اون سوي خـط تلفن با وجود تمامي سنگهايي كه جلوي
پاش مي اندازم، تحملم مي كنه و چـراي كارش رو هنوز نمي فهمم..
يعني نمي خوام كه بفهمم..
چون نمي تونم..
چون نميشه...

 

پ.ن. اين جديدترين بدجوري ذهـن داغون من رو
مشغول به خودش كرده..
به خودش و جايي كه داره ناخواسته توي زندگي
من باز مي كنه...!

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:45 توسط پریزاد مجد|


۸۷/۸/۱۶

با يه اصرار و انكار شروع شد..
با يه اره دادن و تيشه گرفتن..
با يه بحث و دعواي مسخره..
با يه پيش بيني باورنكردني..
با يه پيشنهاد كه از سر لجبازي قبولش كردم..
با يه فنجون قهوه تركِ تلخ، توي اون كافي شاپ هميشگي كه كلي خاطره
توي خودش قايم كرده..
با يه صداي بم، يه صورت كه انگار سالها مي شناختم..
با يه فال حافظ..
با همه اينها...
فكر مي كردم با يه خداحافظي ساده ميشه تمومش كرد..
با يه پيغام و يه بهونه مضحك، دوباره برگشتيم به جاي سابق..
با يه فال حافظ ديگه..
با يه بحث و دعواي ديگه..
با يه اصرار و انكار ديگه..
باور نمي كنم..
باور نمي كنم كـــه كمتر از بيست و چهار ساعت ديگه با خانواده من آشنا
ميشه..
باور نمي كنم كه با وجود اون خداحافظي قـرص و محكمم، با وجود تمامي
اون كلنجار رفتن ها، فردا شب شام رو با هم مي خوريم...
اين بار..
با يه شوخي..
با يه بي تفاوتي شروع شد..
...
هنوز باور نمي كنم...!!!
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:52 توسط پریزاد مجد|


00037

۸۷/۸/۸

امروز تمامي مدت برگشتن از كلاس رو به يادت بودم..
به ياد روزهاي خوبي كه توي اون خونه و اون محله دنج و خلوت گذشت...
به روزهايي فكر كردم كه از مدرسه برمي گشتم..
به پنجره اي كه ساعت ها از پشتش، اومدنت رو به انتظار مي نشستم..
به راه پله اي كه صداي قدمهاي تو، در هزارتوي اون گم مي شد..
به حياطي كه درخت ها و گلهاي زيباش رو مهمون صداي اون گيتار و نواي
آرومش مي كردي..
به تمام لحظه هايي فكر كردم كه به ســـرعت برق و باد گذشتن و مشتي
خاطره از اونها بجا مونده...
خاطرات خوب، خاطرات بد..
كه من حتي از بدها هم عاشقانه ياد مي كنم...
امروز رو فقط به تو فكر كردم...
به اينكه ما فقط قدمي براي بهم رسيدن فاصــــله داشتيم و هيچوقت هم
نفهميديم..
مدتهاست قدمي تا تو نيست..
من شاهزاده ام رو با اسب سفيدش، يعني تو رو، خيلي وقتِ گم كردم..
ولي امروز بودنت رو حس كردم...!
تا كجا با من مي موني..؟!
...
نمي دونم...

 

پ.ن.

« كجاي قصه در اين روزهاي تكراري تمام مي شوي...؟!

   يا تمامم كن، يا بيآغازم؛ يعني دلتنگم نمي شوي...؟!!! »

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:49 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin