امـــــروز بعد از نه سال، كسي بود توي زندگي من غير از افراد خانواده، مي دونستم ميل باكس از شدت ايميلهاي تبريك سال نو حتمي رو به SMS مي زنه.. بي خواب شدم.. هنوز بيدارم.. پ.ن. منگووول وقتي شنيد، بجاي گفتن هر حرفي « به ستاره هاي آسمون نگاه كن.. با تو انگار تو بهشتم.. با تو انگار تو بهشتم.. ... بي تو من هيچي نمي خوام، با تو انگار تو بهشتم.. پ.ن. ساعت پنج و نيم صبح رو نشون ميده.. پ.ن. ياد حرفهاي منگووول مي افتم.. پ.ن. من بخاطـــــــر اشتباهي كــه قبلاً مرتكب شدم، پ.ن. نميگم كه لبخند توي عكست و هر كلمه اي كه ميگي، پ.ن. چقدر افتادن لازمه، تا بفهمي بايد بخشي پ.ن. تصميمم رو گرفتم.. پ.ن. اين مثل بقيه نباشه...؟!!! پ.ن. اين هم رفت.. پ.ن. پنجمين! ندارم...! پ.ن. خيلي سخته كه اجباراً بفهمي حتي بعنوان
۸۷/۱۲/۳۰
پنج بعد از ظهر...
كه بلافاصله بعد از تحويل سال، عيد رو بهش تبريك بگم..
لذتي داشت كه هنوز احساسش مي كنم..
حرف نزديم، ولي همون SMS كــــــه با كلي بدبختي بالاخره رفت، براي
من كافي بود..
اشكهام بي اختيار همون ثانيه هاي نزديك به سال تحويل طبق معمول
سرازير شدن..
ولي اين بار دعا نكردم كه كاش امسال دوباره عشـــــق رو تجربه كنم و
برگردم به سال هاي قشنگ قبلي..
اين بار دعا كردم، خودي! هموني باشه كه بايد..
همون كسي كه چند سال منتظرش بودم..
دعا كردم، خدا اين شادي و احساسي رو كه بهم بخشيده و قلبم رو هر
روز بيشتر از روز قبل لبريز مي كنه، ديگه از من نگيره..
هشت و نيم شب...
انفجار مي تونه باشه..
با عجله كانكت شدم تا همونطور كه ايميل چك مي كنم، يه متن براش
كامنت بگذارم..
عكسش رو روي پيجم مي بينم كــه پيشدستي كرده و با دو بيت زيبا،
عيد رو تبريك گفته..
بر مي گردم روي پيج خــودش، متن رو مي نويسم، كنارش اون شكلك
Flirt رو ضميمه مي كنم، ولي ســريع بر مي گردم روي Tab كناري كه
ببينم كي كامنت گذاشته و من عقب موندم..
هيجده ساعت پيش..
صداي مزخرفي توي ذهنم مي پيچه..
كنارش تصويري از SMS ديشب هم هست..
خسته اي مي خوابي يا زنگ بزنم حرف بزنيم..؟
خيلي خسته ام، با اجـازه ات امشب بعد از دو شب مي خوام بخوابم،
تو هم بخواب عزيز دلم..
ساعت دوازده و نيم بود...!
هيجده ساعت پيش يعني حدوداً دو يا دو و نيم..
پس انقدرها هم خسته نبود كه اون ساعت شب بياد نت..
صداي مزخرف ميگه ببين كي به تو شك مي كنه..
ببين كي از تو انتظار داره وقتي روي نت هستي و ايميل چك مي كني،
حتي اگر توي مسنجر آن لايني بهش راستش رو بگي..
نمي شد راستش رو بگه..؟!
ميگم شايد خوابش نبرده..
شايد حوصلش سر رفته..
ولي صداي مزخرف فقط پشت سرهم تكرار مي كنه..
دروغ، دروغ، دروغ...
بر مي گردم به پيج خودش..
كامنت فرستاده شده، ولي اون آيكون Flirt نه..
ماوس رو مي برم كه كپي كنم و اين بار با آيكون بفرستم دوباره..
ولي فقط توي يك لحظه..
صداي مزخرف برنده ميشه..
ناراحت نيستم كه آيكون نداره..
پيج رو مي بندم...!
يك نيمه شب...
اگر مي دونستم انقدر خشك و خالي كامنت مي گذاري، منم برات اون
آيكون رو نمي گذاشتم، ديگه هم نمي گذارم.. مطمئن باش..!
ميگم اومدم بگذارم، نشد، ديگه دوباره نفرستادم...
ولي فايده نداره..
ناراحتيش رو با اين همه فاصله حس مي كنم..
صداي مزخرف نهي مي كنه، ولي دلم گوشش بدهكار نيست..
زنگ مي زنم كه باهاش حرف بزنم..
دلم براي شنيدن صداش تنگ شده..
مگه نه اينكه امشب شب سال نو ِ و من از سر شب منتظرش بودم..؟!
پس گور باباي نت و ساعتِ كامنت و ديشب..
گوشي رو كه بر مي داره، ميگم چي شده باز..؟!
جوابش ميخكوبم مي كنه...!
چيه بابا..؟! دوباره با اين تيكه كلامت...! هرچي مي خواي بگو.. حوصله
ندارم...
فراموش مي كنم حرفهايي رو كه براي امشب كنار گذاشته بودم..
اين شب اول..
اين شبي كه دلم چقدر براي صداش پر كشيد..
صداي مزخرف با بغضي كه سنگينش كرده، فقط ميگه هيچي..
ممنونم.. شب بخير..
دستِ سردي كه انگار مال من نيست، گوشي رو قطع مي كنه..
سه و نيم نيمه شب...
بغضي كــــــه توي گلوم بالا و پائين مي ره هيچ جوري حاضر نيست به
اشك تبديل بشه..
توي مســـــــــنجر فقط منگووول آن لاين مونده، با آقاي همسر مشغول
فرستادن ايميل و كارت براي نزديك هاشون..
از بودنم تعجب مي كنه..
ميگه فكر كردم حتمي با خودي! اختلاط كردين.. چرا اينجا..؟!
انگشت هاي كسي با شدت حرفهايي رو كه درونم رو به آتش كشيدن
روي كيبورد مي كوبن...!
شش صبح...
دلم مي خواد بگم همه چيز درست ميشه..
مثل پدرم، كه هميشه مي گفت غم توي كوله بارت نگذار، فردا هم روز
ديگريست..
آره..
ولي فردايي وجود نداره بابايي..
امروز روز ديگريست...!
اين يعني به انتهاي خط رسيدن...؟!!!
فقط نوشت:
بهشون بخند، اما هيچوقت دل نبند..
چون چشمكهاشون از روي عشق نيست،
از روي عادتِ...! »

۸۷/۱۲/۲۷
...
با تو اين تن شكسته،
داره كم كم جون مي گيره..
آخرين ذرات موندن،
توي رگهام نمي ميره...
با تو پر سعادتم من..
ديگه از مرگ نمي ترسم،
عاشق شهامتم من...
...
صبحها با SMS صبح بخيرش بيدار ميشم..
تا شب چندين بار حال همديگه رو مي پرسيم..
شبها هم تا باهم حرف نزنيم، يا شــب بخيري! بهش نگم، خواب رو
مهمون چشمهام نمي كنم..
عادت كردم با گوشي برم حموم..!
وقتي من رو دائم چك مي كنه، بيشتر ازش خوشم مياد...
...
اگه رو حصير بشينم،
اگه هيچ نداشته باشم،
با تو من مالك دنيام..
با تو در نهايتم من...
با تو پر سعادتم من..
ديگه از مرگ نمي ترسم،
عاشق شهامتم من...
...
چهار شنبه سوريِ..
مهمون داريم، يك خانوم مسن..
چندين بار SMS ميده..
حس مي كنم شك كرده دوباره..
بهش ميگم خونه رو بگير..
ميگه پيش خودم گفتم اگر از خونه رفته باشه بيرون ديگه اسمش رو
نميارم..
ميگم نترس من همينجام.. حوصله سر و صداي بيرون رو ندارم..
نميگم كه دوست داشتم با نانا و سارغولك برم..
نميگم كه بخاطر تو موندم..
نميگم كاش تكليفمون با ديدن همديگه معلوم ميشد..
نميگم كاش اينجا بودي..
وقتي صداش پر از حسودي ميشه، بيشتر دلم مي لرزه براش...
با تو شاه ماهيِ دريام،
بي تو مرگ موج تو ساحل..
با تو شكل يك حماسه،
بي تو يك كلام باطل...
از اين عمري كه دو روزه..
نرو تا غم واسه قلبم،
پيرهن عزا بدوزه...
با تو پر سعادتم من..
ديگه از مرگ نمي ترسم،
عاشق شهامتم من...
...
نزديك به چهار ساعتِ گوشي تلفن بين دستهاي ما گير كرده..
امروز قرار بود همديگه رو ببينيم..
از صبح زود كارم رفتن سر خاك بود، و از هــــر جا خبر دادن بهش كه
كجام و ديگه كجاها بايد برم..
صداي SMS گوشي كــــــــه توي ماشين مي پيچيد، مامان قهقهه
مي زد..
نانا با تعجب به اين كارهاي جديد! و تغييرات من فقط پوزخند تحويل
مي داد..
سارغولك جدا از متلك هاش، خوشحال بود كه بالاخره منم تسليم
شدم..
وقتي برگشتيم از خستگي حتي نمي تونستم يك لقمه غـــــذا رو
قورت بدم..
SMS زد كه سر درد داره و اگر ميشه بگذاريم براي روزي ديگه..
با اينكه دوست داشتم زودتر ببينمش، قبول كردم..
ساعت از سه نيمه شب هم گذشتِ..
هنوز كلي حرف داره از بودنمون در آينده باهم، كه مونده..
جمله هايي كه يكي يكي توي ذهن من حك ميشن..
وقتي لا به لاي صحبت هاش نسبت به من غيرتي ميشه بيشــــتر
دوستش دارم...
دراز كشيدم..
آهنگ بي وقفه تكرار ميشه..
هفت روز ديگه..
هفت روز تا معلوم شدن تكليفم با دلم باقي مونده..
اين هفت روز...

۸۷/۱۲/۲۳
از دو شب پيش به اينطرف دائم فكر مي كنم..
حلاجي مي كنم..
سعي مي كنم بفهمم حق با كيه..
با من كه خودم رو مي شناسم و مي دونم كه خيانت نمي كنم، چون
از نزديك با زشتي و تلخي اون آشنا شدم..
يا با اون كه من رو هنوز نديده و شناخت كاملي ازم نداره..
احساسم حق رو به اون مي ده..
منطقم ولي ميگه شك يعني بيماري...
دلم داشتنش رو مي خواد..
عقلم اما...
بين دوراهي موندم..
كدوم پريزاد بايد باشم...؟!
پريزادِ سفت و سخت..؟!
يا پريزادي كه عشق رو طلب مي كنه..؟!
كدوم راه من رو به اون چيزي كه مي خوام مي رسونه...؟!
تو هيچوقت گزارش ساعتهاي زندگيت رو به كسي ندادي...!
تو به هيچ كس تا امروز نگفتي كجايي، يا چكار مي كني...!
ولي دلم مي خواد اينبار بگم..
چرا احمق جون..؟!!!
چون شايد اين همون همه كس باشه...!
۸۷/۱۲/۲۱
سنجد بايد بره سفر، تا اواسط عيد هم بر نمي گرده..
بهترين دوستمه، كه عشــق و علاقه زياد و بي رياي اون و شوهــــــــرش
نسبت به هم، هميشه چيزي بوده كه دلم مي خواد روزي براي من هم
پيش بياد..
قرار گذاشتيم جايي همديگه رو ببينيم..
باهم توي كافي شاپ دنجي نشسته بوديم..
اصلاً خاطرم نبود به خودي گفتم يا نه..
گوشي اولش آنتن نمي داد، يك ساعتي كه گذشت آنتنش پر شد..
توي كمتر از يك دقيقه سيلي از SMS ها هجوم آوردن!
همه از طرف خودي و يكجور...!!!
يادم افتاد بهش نگفتم كجام...
سنجد با كنجكاوي به من و گوشي زل زده بود..
دلم مي خواست براي كسي تعريف كنم..
پس گفتم و ساعت رو نديدم...!
...
سارغولك با نانا شب قبل دعواي سختي كرده بود..
قرار شد بياد نزديك كافي شاپ، تا كيكي براي عذرخواهي بگيره و باهم
برگرديم خونه..
از سنجد كه جدا شدم بلافاصله با خودي تماس گرفتم..
سارغولك مشغول خريد كيك بود..
بهش گفتم كجا بودم و اينكه داريم برمي گرديم منزل..
سارغولي از قنادي بيرون كه اومد گوشي هنوز دستم بود..
اشـاره كرد تا از وسط پارك بزنيم و پياده بر گرديم تا فرصت صحبت داشته
باشيم..
اينجوري راه ده دقيقه اي رو تبديلش كرديم به يك ساعت و نيم..
خودي پرسيده بود كي مي رسي..؟!
گفته بودم تا يكربع ديگه..
پس هروقت رسيدي بهم SMS مي زني..؟!
حتماً...!
...
از شدت پا درد حال خودم رو نمي فهميدم..
SMS زدم كه رسيدم..
جوابش من رو سر جا ميخكوب كرد..
احساس مي كنم با من روراست نيستي..!
نفسم از چيزي غير از پا درد بند اومد..
...
مثل هميشه نصف شب تصميم گرفتيم حرف بزنيم..
مي گفت چون قبلاً يكبار اون رو توي كافي شـــاپ ديدي و سارغولك هم
باهات بوده، امــــــــــــــروز وقتي ديدم به SMS ها جواب ندادي، يك لحظه
فكر كردم حتماً رفتي كسي رو ببيني..
پرسيدم يعني وقتي من اينهمه لذت مي برم از حتي صحبت با تو، وقتي
مي دوني كـه مدتهاست كسي توي زندگي من نبوده، وقتي قول دادم و
قبول كردم كه اگـــر شد، براي هميشه كنار هم باشيم، چطور اين فكر رو
مي كني...؟!!!
ميگه نمي دونم.. فقط يك آن فكر كردم شايد...!
سعي كردم نفس بكشم..
انگار كسي توي سينه من چنگ مي انداخت..
انگار دستي محكم گلوي من رو فشار مي داد..
دست خودم نبود..
كاري كه هيچوقت مقابل غريبه ها انجامش نداده بودم..
اشكها بي اختيار صورتم رو شستن..
...
گريه نكن.. من اشتباه كردم.. خواهش مي كنم...
خواهش نكن، باورم كن...
...
يعني ديدن اون چهارمين! توي يك كافي شــــــــــــــاپ
در حد نيم ساعت، امروز در حد يك خائن نزول كردم...!
شك كردن خودي به من يعني آغاز يك سقوط...!!!
۸۷/۱۲/۱۳
صداي گرمش توي گوشي پيچيده..
هر كلمه از حرف هاش رو با لذت گوش مي كنم..
يك لحظه كوتاه چند روزي كه به سختي گذشتن، يادم مياد..
لبخندي گوشه لبهام جاخوش مي كنه..
پس آرامش كه ميگن، يعني اين...
مي پرسه چرا برگشتي..؟!
منطق مزخرفم مي خواد با بي تفاوتي و سردي جواب بده...!
احساسم بهش مهلت نمي ده..
ميگم بخاطر دل دخترك رفتم، بخاطر دل خودم برگشتم..
دلت چي ميگه..؟!
ميگه والنتاين بعدي رو نمي خوام تنها باشم.. بودنت رو مي خواد...
بيشتر از قبل دست و پاي دلم رو مي بندن...!
۸۷/۱۲/۹
با عجله كارها رو انجام مي دم..
ساعت به دوازده نيمه شـــب نزديك شده و من امشب مي خوام براي
دومين بار تلفني باهاش صحبت كنم..
مي خوام بهش بگم كه فكرهام رو راجع به خودي! كردم..
مي خوام بهش بگم كه حاضرم اگر شد، دلم رو بدست هايي كه تصور
مي كنم مطمئنن، بسپرم..
ولي قبل از SMS زدن، سري به نت مي زنم..
غريبه اي براي من پيغام گذاشته...!
...
دخترك از خودش ميگه..
بي وقفه..
از من مي پرسه..
با يك سؤال ضربتي! غافلگيرم مي كنه..
بين شما چيزي هست..؟!
بوي فرندتِ..؟!
نمي دونم چي بايد جواب بدم..
مي پرسم كه بتونم جواب بدم..
ميگم گرل فرندش بودي يا هستي..؟!
هستم..
حتي ميگه قول ازدواجي بوده و عشقي دو طرفه..
يخ مي زنم..
يك آن حس مي كنم، چقـــــدر بايد اين مرد براي دخترك مهم باشه كه
بخاطرش غرورش رو زير پا مي گذاره و با من طرف صحبت ميشه..
يك آن حس مي كنم، من اينجا چكار مي كنم..؟!
دلم براي دخترك مو مشكي شايد مي سوزه..
حين چت كردن، پيجش رو مي بينم..
نگاهم رو آرشيو كامنت ها قفل ميشه..
تاريخ ها رو مي بينم، ولي بيشتر از اونها نوشته هاي خودي! توجهم رو
جلب مي كنه..
پس زياد بيراه هم نميگه..
توي كسري از ثانيه تصميم مي گيرم..
با لحن خواهر يا دوستي صميمي! ميگم كه بين ما چيزي نيست و بهش
اطمينان مي دم كه قرار هم نيست اتفاقي بين من و خودي! پيش بياد..
دوست دارم راحت باشه..
منطقم اين رو ميگه..
ولي احساسم..
انگار سيب بزرگي توي گلوي من گير كرده باشه، ثانيه به ثانيه بيشتر راه
نفسم بسته ميشه..
به بهونه اي، از خودي! مي خوام كه بياد نت..
دخترك رفته..
تمام صحبت ها رو براش مي فرستم..
بقدري داغونم كه توان تصـور اينكه چه اتفاقي ممكنه بين ما پيش بياد رو
ندارم..
فقط مي پرسم اون دختر كي بود..؟! گرل فرندت، يا..؟!
ميگه يك دوست معمولي كه چيزي هم بين ما نبوده..
جا مي خورم..
قدرت تايپ كردن هم ندارم..
...
انگار داره صبح ميشه..
پنج صبح..
و من هنوز دراز كشيدم و با چشمهاي باز به سقف خيره شدم..
...
نزديك به ظهر..
بدون اينكه مهلتي بهش داده باشم، تصميمم رو مي گيرم..
يعني منطق سفت و سختم حكم ميده و من فقط اجرا مي كنم..
از 360 و مسنجر پاكش مي كنم..
حتي كامنت هايي رو كه اوايل وقتي هنوز خبري نبود با حسي عجيب از
ديدنشون خوشحال مي شدم، و اين اواخر هر كلمه اونها رو مي بلعيدم..
ولي بي اختيار همه رو جايي كپي مي كنم..
به سراغ موبايلم مي رم..
توي يك SMS براي خودي! آرزوي خوشبختي دارم..
و در انتها..
خداحافظي..
سعي مي كنم لرزش دستم رو نديد بگيرم..
و گرمي اشك هايي رو كه بيخودي از چشمهاي تارم سرازير ميشه..
سر بلند مي كنم..
مامان با نگاه متعجبش به من خيره شده...!
از خواسته هات رو فراموش كني..؟!
نه واقعاً چقدر..؟!!
چند بار..؟!!!
۸۷/۱۲/۷
اسباب كشي داريم..
خونه جديد، كه شديداً به دلم نشسته، توي محله اي كه قبلاً چهار سال
ساكنش بوديم..
اين محل رو خيلي دوست دارم..
نزديك بودنش به كــوه، قسمت بومي و مدرنش، سكوت كوچه ها و هواي
پاك و لطيفش و طبيعت تقريباً بكري كه داره، آرامشي به آدم ميده كه من
عاشقشم...
حسابي همـه چيز بهم ريخته و درهم برهم وسط سالن نسبتاً بزرگِ اين
منزل نو تلنبار شده و انگار ابداً قرار نيست هيچ چيز سر جاي خودش قرار
بگيره..
دست هاي خسته اما مصمم من كـــــه به اين نوع اسباب كشي هاي از
نوع ضربتي! عادت دارن، باسرعت خرت و پرت ها رو از كارتن ها درميارن..
سعي مي كنم حواسم رو خـــــــــــوب جمع كنم تا تلفات كمتري از بابت
شكستني ها داشته باشيم..
ولي ذهن ناآرومِ من ساز مخالف مي زنه...
صــداي گوشي با موج اس ام اس هاي دريافتي! هم كه جاي خود داره..
مامان و نانا با لبخندها و اشــــــاره هايي كه بينشون رد و بدل ميشه، و
سارغولك با پوزخندها و تيكه هايي كه مياد، بيشتر از قبل حواســـــم رو
پرت مي كنن..
توي سرم انگار دو نفر از شعر و شاعر حرف مي زنن..
بحث مي كنن..
دليل ميارن..
نفي مي كنن..
حكم مي دن..
يكي مسبب اين حس مبهمي رو كه دارم، شعر مي دونه..
اون يكي، صورت شاعر..
اولي ميگه شعر باعث آشنايي شد، تو خام كلمات شدي..
دومي ميگه لبخندش رو كه بار اول توي كافي نت ديدي، يادت هست..؟!
اين دليل مياره كه چندتا متن و سيلي از حروف مجذوبت كرده..
اون برهان، كه تو گيرت از جاي ديگه اس..
منطق نفي ميكنه حتي شناخت رو..
احساس اما..
حكم مي ده به سپردن دل...
شاعر رو مي خوام..
الآن مي دونم چرا دارم قبولش مي كنم..
...
كسي رو به دلت راه بده..
اجازه بده كسي باشه كه دوستت داشته باشه
و دوستش داشته باشي..
شايد اين بار عاشق شدي..
...
بايد ببينمش..
اگر شد، شايد اين بار...
۸۷/۱۲/۲
چند ماه پيش براي اولين بار انگار روي پيج من كامنت گذاشت..
جدي نگرفتمش.. يعني حتي به پيجش نگاهي هم نكردم..
هر بار يك شعر، يا يك متن، كه اكثراً عاشقانه بود..
باز هم نخواستم كه ببينم، نخواستم كه توجه كنم..
چون اون بود، بي هيچ دليلي، بي هيچ علاقه اي..
خيلي خوب يادم مياد..
وقتي احساس كردم به شعرها و متن ها حساسيت پيدا كرد، تلفن قطع
بود و دسترسي به نت نداشتم.. همون شب رفتم به يك كافي نت نزديك
خونه، و تصميم گرفتم هم گــذارنده كامنت ها! رو و هم همكلاسيم! رو از
ليستم پاك كنم.. بي اختيار قبل از پاك كردن روي اسمش كليك كردم...
...
هر بار روي يك عكس مي زنم..
لبخندش خيلي زنده اس..
صورت مهربوني داره..
انگار جايي، خيلي قبل تر از اينها ديدمش..!
يادم مياد چرا اد كردمش.. تشابه فاميلش با يك همبازي قديمي كه پسر
يكي از صميمي ترين دوستان پدرم بود.. شايد خودش باشه...
...
ده دقيقه مي گذره كه به عكسهاش خيره شدم..
مي خوام پاكش كنم، ولي اين بي ميلي باعث ميشه فكر كنم چرا..؟!
چرا ته دلم مي گيره از پاك كردن اسم و عكسش...؟!!!
...
از اين جريان سه ماهي گذشتِ...
خودش براي من پي ام داد، تا بگـه كه فقط اين يك تشابه فاميلي ميتونه
باشه و بس و اون نسبتي با آشناي قديمي ما كــه مدتهاست گم كرديم
نداره..
براي اولين بار داريم باهم چت مي كنيم..
از هر دري صحبت مي كنيم..
خيلي صميمي و در عين حال مؤدب بنظر مياد..
خيلي راحتم..
...
چند شبي گذشتِ..
هربار بدون جبهه گرفتن باهاش چت مي كنم..
حرفهاش رو خوب مي فهمم..
بهم ميگه اجازه بده كسي توي زندگيت باشه كه دوستت داشته باشه
و دوستش داشته باشي..
كسي رو بپذير، شايد اينبار مثل سالها پيش دوباره عاشق شدي..
بهش ميگم كسي نيست..
هيچ كس..
ميگه من يكنفر رو مي شناسم، تأئيدش هم مي كنم..
حس جالبي دارم..!
مي پرسم كي..؟!
ميگه غريبه نيست، خوديه...!!!
گرم ميشم..
آخرش ميگه خودمم...!
...
مواظب خودي باش...
تو هم مواظب طرفش باش...
فكر مي كني راجع به خودي؟!
آره...
...
نزديكِ صبح شده..
من هنوز به خودي فكر مي كنم...
باز اشتباه نكنم...؟!!!
ممكنه اين همون كسي باشه كه بتونم دلم رو
بسپرم به دست هاش...؟!!!
بعد از اين همه سال..
اين همه تنهايي...
۸۷/۱۱/۱۷
سالهاست داري با من سر و كله مي زني..
سالهاست كه مواظب مني، لحظه به لحظه، قدم به قدم..
سالهاست خودت رو نه فقط براي من كه براي همه ما وقف كردي..
سالهاست زن بودن خودت رو بخاطر ما فراموش كردي..
...
زندگي رو با تو دوست دارم..
تنها دارايي من توي دنياي به اين بزرگي فقط تو هستي و بس..
نفس كشيدنم رو مديون توام..
راه رفتنم، زن شدنم، انسان بودنم رو..
مدتهاست سرم رو كنار سرت مي گذارم..
گاهي اوقات ساعت ها وقتي خوابي تماشات مي كنم..
خودم رو فقط براي تو مي تونم لوس كنم..
حتي جر و بحث با تو شيرينه..
بين اين همه آدم فقط براي تو ناز مي كنم..
تنها كسي كه براي من باقي مونده تويي..
...
69 سالگي هم عالمي داره مامان خانومي، نه؟
تولدت مبارك...!
۸۷/۱۰/۲۲
ده شب پيش، حرفهاي مضحكش رو با چشمهاي گرد شده و دهن از تعجب
باز مونده از پشت تلفن گوش مي كردم..!
كلاً هيچوقت اس ام اس نمي زد، يعني در كل دو هفته يكبار!
كلاً هيچوقت مرتب حالم رو نمي پرسيد، يعني معمولاً دو بار در هفته!
كلاً هيچوقت بعد از اينكه فهميد اين تيكه! قابل بلند كردن نيست! نمي اومد
نت تا حتي اونجا چت كنيم، يعني هر دو يا سه هفته اي يكبار!
كلاً هيچوقت نگفت چقدر به من دروغ گفته، بجز شب آخر...!
...
كلاً چقدر اين وضعيت رو تحمل كردم..؟!
شش ماه...
به همين سادگي...
خوشحالم كه اشكي نريختم..
خوشحالم كه دلي نباختم..
خوشحالم كه دستم نلرزيد وقتي گوشي رو قطع كردم...
۸۷/۱۰/۱۱
سيزده سال پيش..
اولين! رو سالها پيش براي بار دوم اما دقيق، همچين شبي از نزديك توي
مهموني ديدم..
...
شش سال پيش..
دومين! همچين شبي از من خواستگاري كرد..
...
يك سال پيش..
سومين! در همچين شبي مزخرفترين دروغ ممكن رو گفت و رابطه هنوز
شروع نشده ما تموم شد..
...
دو ساعت و نيم پيش..
چهارمين! هم..
امشب گفت كه من خوبم و گل، ارزشم خيلي بالاست و اون لايقم نيست
و بهترين حالت اينه كــه من ازدواج كنم و اون با من بعنوان يك دوست خوب
رفت و آمد كنه و اين به معني علاقه زيادش به منه و نشونه فداكاريش...!
حالا چرا من نياز به فداكاريشون دارم مجهوله!!!
و..
داره تموم ميشه براي هميشه..
يعني تمومش مي كنيم بالاخره، با توافق كامل طرفين!
...
گاهي دلم مي خواد اين تاريخ وجود نداشته باشه..
گاهي دلم مي خواد تقويمي بدون اين تاريخ كذائي داشته باشم...!
يعني كافيه كه همه ري.دن به سرم و گفتم كه
نه بابا كاره آقا كلاغه بود...!!!

۸۷/۹/۳۰
امشب باز هم يلداي ديگه اي اومده..
باز هم آجيل و شيريني و قرمزي انار و هندوانه..
باز هم من و شمع و خواجه شيراز..
و يكدنيا تنهايي و سكوت و يك شب طولاني، با شب بيداري هميشگي
كه هر يلدا گريبان من رو مي گيره و صــــــد البته اشكهايي كه بي اينكه
خواسته باشم پهناي صورتم رو مي شوره...
باز هم من اينجام..
و باز هم تنها..
با يك يلداي ناتموم ديگه...
يك دوست نت! ارزشي براي اون كه بايد! نداري..
حتي امشب...

۸۷/۹/۱۷
وقتي براي اولين بار ريشش رو زد..
وقتي براي اولين بار دستش رو مردونه دور شونه هام حلقه كرد..
وقتي براي اولين بار كراواتش رو خودش بست..
وقتي براي اولين بار با دخترك پاي موبايلش حرف زد..
فهميدم بالاخره سارغولك! هم بزرگ شد...
...
تولدت مبارك سارغولي!
| Design By : Night Skin |


