تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


۸۷/۱۱/۱۷

سالهاست داري با من سر و كله مي زني..
سالهاست كه مواظب مني، لحظه به لحظه، قدم به قدم..
سالهاست خودت رو نه فقط براي من كه براي همه ما وقف كردي..
سالهاست زن بودن خودت رو بخاطر ما فراموش كردي..
...
زندگي رو با تو دوست دارم..
تنها دارايي من توي دنياي به اين بزرگي فقط تو هستي و بس..
نفس كشيدنم رو مديون توام..
راه رفتنم، زن شدنم، انسان بودنم رو..
مدتهاست سرم رو كنار سرت مي گذارم..
گاهي اوقات ساعت ها وقتي خوابي تماشات مي كنم..
خودم رو فقط براي تو مي تونم لوس كنم..
حتي جر و بحث با تو شيرينه..
بين اين همه آدم فقط براي تو ناز مي كنم..
تنها كسي كه براي من باقي مونده تويي..
...
69 سالگي هم عالمي داره مامان خانومي، نه؟
تولدت مبارك...!
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:50 توسط پریزاد مجد|


۸۷/۱۰/۱۱

سيزده سال پيش..
اولين! رو سالها پيش براي بار دوم اما دقيق، همچين شبي از نزديك توي
مهموني ديدم..
...
شش سال پيش..
دومين! همچين شبي از من خواستگاري كرد..
...
يك سال پيش..
سومين! در همچين شبي مزخرفترين دروغ ممكن رو گفت و رابطه هنوز
شروع نشده ما تموم شد..
...
دو ساعت و نيم پيش..
چهارمين! هم..
امشب گفت كه من خوبم و گل، ارزشم خيلي بالاست و اون لايقم نيست
و بهترين حالت اينه كــه من ازدواج كنم و اون با من بعنوان يك دوست خوب
رفت و آمد كنه و اين به معني علاقه زيادش به منه و نشونه فداكاريش...!
حالا چرا من نياز به فداكاريشون دارم مجهوله!!!
و..
داره تموم ميشه براي هميشه..
يعني تمومش مي كنيم بالاخره، با توافق كامل طرفين!
...
گاهي دلم مي خواد اين تاريخ وجود نداشته باشه..
گاهي دلم مي خواد تقويمي بدون اين تاريخ كذائي داشته باشم...!

 

پ.ن. پنجمين! ندارم...!
يعني كافيه كه همه ري.دن به سرم و گفتم كه
نه بابا كاره آقا كلاغه بود...!!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:46 توسط پریزاد مجد|


00043

۸۷/۹/۳۰

امشب باز هم يلداي ديگه اي اومده..
باز هم آجيل و شيريني و قرمزي انار و هندوانه..
باز هم من و شمع و خواجه شيراز..
و يكدنيا تنهايي و سكوت و يك شب طولاني، با شب بيداري هميشگي
كه هر يلدا گريبان من رو مي گيره و صــــــد البته اشكهايي كه بي اينكه
خواسته باشم پهناي صورتم رو مي شوره...
باز هم من اينجام..
و باز هم تنها..
با يك يلداي ناتموم ديگه...

 

پ.ن. خيلي سخته كه اجباراً بفهمي حتي بعنوان
يك دوست نت! ارزشي براي اون كه بايد! نداري..
حتي امشب...

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:44 توسط پریزاد مجد|


00042

۸۷/۹/۱۷

وقتي براي اولين بار ريشش رو زد..
وقتي براي اولين بار دستش رو مردونه دور شونه هام حلقه كرد..
وقتي براي اولين بار كراواتش رو خودش بست..
وقتي براي اولين بار با دخترك پاي موبايلش حرف زد..
فهميدم بالاخره سارغولك! هم بزرگ شد...
...
تولدت مبارك سارغولي!

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin