تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


۸۸/۲/۲۶

يك باكس پر از مسيج و ايميل تبريك..
يك موج SMS از همه اونهايي كه حتي فكر نمي كردم بيادم باشن..
يك دنيا محبت و سيلي از آرزوهاي خوب..
همه و همه فقط براي اينكه بياد بيارم؛
يكبار ديگه بيست و ششمين روز از ارديبهشت ماه رسيده..
يكبار ديگه ساعت، 7:45 صبح رو نشون داده..
و يكبار ديگه من تولدي ديگه رو تجربه مي كنم..
بيست و هفت سال..
پر از شادي و خنده..
پر از غم و گريه..
پر از بودن ها و نبودن ها، داشتن ها و نداشتن ها..
پر از تنهايي و همراهي و..
عشق...
...
امروز روز من است...

 

پ.ن. چشمها رو ببند..
يك نفس عميق..
يك آرزو..
يك حس گرم زير پوستت و...
...
آرزوي امســـــالم با اين چند سال اخير
خيلي فرق داشت...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:49 توسط پریزاد مجد| |


00051

۸۸/۲/۱۷

درست فرداي روزي كه از بيمارستان برگشتم، فهميدم كــــه سكوت و
خنثي شدن لعنتي دوباره بهم هجوم آورده..
بعد از چند ساعت زير سرُم بودن، انگار منم با قطره ها تموم شدم..
چند روزي كسي ازم خبر نداشت..
اينجا رو آپ كردم ولي قدرتي براي بيشتر پاي نت بودن و حتي به ياهو
سر زدن نبود..
استراحت مطلق..
زودتر از هركسي هم اون فهميد..
دقيقاً يك هفته پيش..
سعي نكردم براش توضيح بدم..
خودش همه چيز رو از اول مي دونست..
از اولين روزم با خودي!، تا آخرين دقيقه..
حتي اينكه كي SMS ازش داشتم يا كي مسيجي فرستادم..
لازم نبود براش بگم..
بقول خودش از صداي گرفته يا كلمات دست و پا شكسته اي كه تايپ
كردم ميشد فهميد كجاي راه زندگيم دوباره! گم شدم..
وقتي حتي توي نت جواب سلامش رو چند باري اشــــتباه نوشتم، با
مكثي طولاني كـــه حتي احوال پرسي هم جايي در اون نداشت فقط
نوشت با من حرف بزن..
سرم پر از صدا و حرف بود..
دلم پر از سكوت..
روي زبونم فقط سؤال..
..
من گم شدم..
يا انگار دوباره اسير قفسم..
شايدم اين قفس امن تر از هرجاي ديگه اس..
ولي چرا من..؟!
چرا قرعه بنام من..؟!!
اينهمه آدم.. اينهمه دختر..
اينهمه دل..
چرا دل من..؟!!!
..
انگشت ها محكم روي كيبورد كوبيده مي شد..
بجاي جواب فقط نقطه مي ديدم..
بين هر چند خط هذيون! يك نقطه..
مي دونستم كه مي فهمه..
مي دونستم كه حواسش پيش منه..
مي دونستم كه حتي انگار اينجا كنار من حضور داره..
گفتم خالي شدم..
از روزي كه بهم شك كرد، پر شده بودم از درد..
ولي الآن.. اينروزا، ديگه خالي شدم از حرف..
كلمات رو رديف كرد..
دلت رو دوباره پر كن از دوست داشتن..
از دلتنگي..
از عشق..
از اون..
فراموش كن..
روزهاي بد با همه سختيشون مي گذرن..
به روزهاي خوب فكر كن..
به اينكه هر چقدر هم تنهايي دورت رو مي گيره يا حــــس اينكه ديگه
نيست، بازم اون بهت فكر مي كنه..
اين يعني اونم كارش پيش دل تو گير كرده..
..
مي خوام باور كنم تاتاشي..
ولي نمي دونم ميشه يا نه..؟!
حتي با اين SMS ها كه روزي يكي! مثل قرص به خوردم ميده..
حس مي كنم چرا بازي..
اونم اينجوري...؟!
مي خوام باور كنم..
مي خوام دلداري ها و اميدهاي تو رو باور كنم...

 

پ.ن. ...


..
كه را رســــــد كه كند عيب دامن پاكت..؟!!!
كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد، پاكي...
..


وقتي امروز اين بيت رو ديدم كــــــه برام آف لاين گذاشته بودي،
يك لحظه فكر كردم اگــــــــر تاتاشي رو نداشتم، چه كسي توي
سخت ترين روزهاي زندگيم، بدون كوچكترين چشـــــــمداشتي
با من بي بال و پر همراه ميشد..
به چه كسي مي تونستم اينهمه درد رو بگم..
واقعاً تو اگر نبودي و مهر برادريت من چه غلطي مي كردم...؟!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 توسط پریزاد مجد| |


00046

۸۸/۱/۱

تصوري از تنهايي نداري..
تصوري از شكست..
تصوري از باختن..
از دل دادن..
..
ولي من چرا...
...
يك امشب رو عشق طلب كردن..
يك امشب رو اعتراف كردن..
يك امشب رو عاشقانه سپري كردن..
رها شدن..
آرزويي بود كه داشتم...
...
اولين شب بهاري ما..
اولين شب بهاري من..
من..
بي تو..
...

 

پ.ن. صداي غمگيني توي ســــرم شعري رو
زمزمه مي كنه..
ولي من، فقط به جمله آخرش فكر مي كنم..
جمله اي كه بلندتر از بقيه مي شنوم..
..
كه خزان شد بهار من...

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin