تبليغاتX
پریزاد خاتون


پریزاد خاتون


۸۸/۲/۲۶

يك باكس پر از مسيج و ايميل تبريك..
يك موج SMS از همه اونهايي كه حتي فكر نمي كردم بيادم باشن..
يك دنيا محبت و سيلي از آرزوهاي خوب..
همه و همه فقط براي اينكه بياد بيارم؛
يكبار ديگه بيست و ششمين روز از ارديبهشت ماه رسيده..
يكبار ديگه ساعت، 7:45 صبح رو نشون داده..
و يكبار ديگه من تولدي ديگه رو تجربه مي كنم..
بيست و هفت سال..
پر از شادي و خنده..
پر از غم و گريه..
پر از بودن ها و نبودن ها، داشتن ها و نداشتن ها..
پر از تنهايي و همراهي و..
عشق...
...
امروز روز من است...

 

پ.ن. چشمها رو ببند..
يك نفس عميق..
يك آرزو..
يك حس گرم زير پوستت و...
...
آرزوي امســـــالم با اين چند سال اخير
خيلي فرق داشت، لااقل امســال ديگه
درجا نزدم سر اون خواسته...!  (;
...
صداي گرمش رو كه به همه اينها اضافه
كني، واقعاً امروز روز من بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:49 توسط پریزاد مجد| |


۸۸/۲/۲۴

اتفاق افتاد..
به همين راحتي..
به همين سادگي..
همونطور كه حس مي كردم..
همونجور كه كه هميشه ازش وحشت داشتم..
...
براي اولين بار از صداي ضربانش ترسيدم..
براي اولين بار قدم ها رو محكم بر نداشتم..
براي اولين بار لرزش صدام كلافم كرد..
براي اولين بار سرخ شدم..
براي اولين بار چشمهام نگاه هاي مستقيمي رو تاب نياوردن..
براي اولين بار از وجود محكمي كه كنارم بود حس خوشايندي پيدا كردم..
براي..
...
لحظه اي كه انتظارش رو مي كشيدم رسيد..
و اتفاقي كه مدت ها سردرگم رسيدن زمانش بودم...!

 

پ.ن. شنيدن يك كلمه..
لبخندي كه مي بيني..
صدايي كه تو رو مي خونه..
دستي كه به سمت تار مويي دراز ميشه..
نگاهي كه روي تو ميشينه..
هركدوم..
هركدوم اگر دنيايي از احساس بهت هديه كرد..
اونوقت فقط بال هست و پرواز..
بعد از سالها...
كاش افتادني نباشه در پي رسيدن به اوج...!
مخصوصاً اگر تمام اين احساسات رو با اين عظمت فقط تو داشته باشي...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:20 توسط پریزاد مجد| |


۸۸/۲/۲۰

يكجورايي زمان ايستاده.. 
يكجورايي دنيا براي من دگرگون شده..
يكجورايي فكر مي كنم بالهاي گم شده خودم رو پيدا كردم..
يكجورايي حس پرواز دارم..
...
تواني نيست براي توصيف..
براي اولين بار در زندگيم، نمي تونم بنويسم...

 

پ.ن. آشتي كرديم...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:19 توسط پریزاد مجد|


00051

۸۸/۲/۱۷

درست فرداي روزي كه از بيمارستان برگشتم، فهميدم كــــه سكوت و
خنثي شدن لعنتي دوباره بهم هجوم آورده..
بعد از چند ساعت زير سرُم بودن، انگار منم با قطره ها تموم شدم..
چند روزي كسي ازم خبر نداشت..
اينجا رو آپ كردم ولي قدرتي براي بيشتر پاي نت بودن و حتي به ياهو
سر زدن نبود..
استراحت مطلق..
زودتر از هركسي هم اون فهميد..
دقيقاً يك هفته پيش..
سعي نكردم براش توضيح بدم..
خودش همه چيز رو از اول مي دونست..
از اولين روزم با خودي!، تا آخرين دقيقه..
حتي اينكه كي SMS ازش داشتم يا كي مسيجي فرستادم..
لازم نبود براش بگم..
بقول خودش از صداي گرفته يا كلمات دست و پا شكسته اي كه تايپ
كردم ميشد فهميد كجاي راه زندگيم دوباره! گم شدم..
وقتي حتي توي نت جواب سلامش رو چند باري اشــــتباه نوشتم، با
مكثي طولاني كـــه حتي احوال پرسي هم جايي در اون نداشت فقط
نوشت با من حرف بزن..
سرم پر از صدا و حرف بود..
دلم پر از سكوت..
روي زبونم فقط سؤال..
..
من گم شدم..
يا انگار دوباره اسير قفسم..
شايدم اين قفس امن تر از هرجاي ديگه اس..
ولي چرا من..؟!
چرا قرعه بنام من..؟!!
اينهمه آدم.. اينهمه دختر..
اينهمه دل..
چرا دل من..؟!!!
..
انگشت ها محكم روي كيبورد كوبيده مي شد..
بجاي جواب فقط نقطه مي ديدم..
بين هر چند خط هذيون! يك نقطه..
مي دونستم كه مي فهمه..
مي دونستم كه حواسش پيش منه..
مي دونستم كه حتي انگار اينجا كنار من حضور داره..
گفتم خالي شدم..
از روزي كه بهم شك كرد، پر شده بودم از درد..
ولي الآن.. اينروزا، ديگه خالي شدم از حرف..
كلمات رو رديف كرد..
دلت رو دوباره پر كن از دوست داشتن..
از دلتنگي..
از عشق..
از اون..
فراموش كن..
روزهاي بد با همه سختيشون مي گذرن..
به روزهاي خوب فكر كن..
به اينكه هر چقدر هم تنهايي دورت رو مي گيره يا حــــس اينكه ديگه
نيست، بازم اون بهت فكر مي كنه..
اين يعني اونم كارش پيش دل تو گير كرده..
..
مي خوام باور كنم تاتاشي..
ولي نمي دونم ميشه يا نه..؟!
حتي با اين SMS ها كه روزي يكي! مثل قرص به خوردم ميده..
حس مي كنم چرا بازي..
اونم اينجوري...؟!
مي خوام باور كنم..
مي خوام دلداري ها و اميدهاي تو رو باور كنم...

 

پ.ن. ...


..
كه را رســــــد كه كند عيب دامن پاكت..؟!!!
كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد، پاكي...
..


وقتي امروز اين بيت رو ديدم كــــــه برام آف لاين گذاشته بودي،
يك لحظه فكر كردم اگــــــــر تاتاشي رو نداشتم، چه كسي توي
سخت ترين روزهاي زندگيم، بدون كوچكترين چشـــــــمداشتي
با من بي بال و پر همراه ميشد..
به چه كسي مي تونستم اينهمه درد رو بگم..
واقعاً تو اگر نبودي و مهر برادريت من چه غلطي مي كردم...؟!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 توسط پریزاد مجد| |


00050

۸۸/۲/۲

...
تنديس عشــق بود، پرستيدمش و رفت
از جنس شعــــر بود، تراشيدمش و رفت
...
شاعــر نبود و شعــر نمي گفت مثل من
در کوچه باغ شعـــر نمي ديدمش و رفت
...
مفهوم شعـــــــــــــــر بود به زيبايی غزل
اقرار مي کنم کـــــــه نفهميدمش و رفت
...
بعد از شبانه روز کلنجــــــــــــــــار با دلم
بعد از کمی نگــــــاه پسنديدمش و رفت
...
باور کن ای عـــــزيز، کـــــه در اوج التهاب
وقتی که بوسه بود، نبوسيدمش و رفت
...
آن چشـــــم و آن نگــــاه و لبهای کال او
چون گل شکفته بود، نبوييدمش و رفت
...
وقتی يقين نمود که من می پرستمش
از بخت من رميد، نبخشــيدمش و رفت
...

 

پ.ن.
دل من با يك SMS كــه بعد از اينهمه مدت فرستاده مي لرزه..
دل من با همين متلك و تيكه هاي رنج آوري كه سوهان روحم
ميشن، ولي اون بازهم مي نويسه، مي لرزه..
دل من با همين قولي كـه براي صحبت دوباره داده، مي لرزه..
دل من..
دل من حتي با ديدن كلمات اين شعـــــــري كه يك روزي تايپ
كرده، بطرفش پر مي كشه...
دوست داشتن يعني بخشيدن..
يعني فرصت..
يعني دريغ نكردن..
چراش رو نمي دونم، ولي مي دونم كـه نمي خونه اينجا رو..
كاش دل من اينبار فرصتي پيدا كنه براي برگردوندنش...
كاش..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:56 توسط پریزاد مجد|


00049

۸۸/۱/۱۹

...
عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد.. 
خسته شد چشم من از اينهمه پائيز و بهار.. 
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر،
در بهاري كه دلم نشكفد از خنده يار..

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن..؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ..؟
من، چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك...؟!
وين، چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ...؟!
...


اگر از كسي خوشت اومد، ولي ابراز نكردي..
از شنيدن صداش لذت بردي، ولي بيان نكردي..
مجذوب خنده اش شدي، ولي نگفتي..
دلت براي ديدنش پر كشيد، ولي آروم موندي..
مشتاق حضورش بودي، ولي با بي تفاوتي برخورد كردي..
بهش عادت كردي، ولي سفتي و سختي نشون دادي..
دوستش داشتي، ولي سعي كردي عادي باشي..
اين يعني عاشقي..
اين يعني مهمترين اتفاق عمرت...


...
عمر، پا بر دل من مي نهد و مي گذرد،
مي برد مژده آزادي زنداني را..
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد،
سحري جلوه كند اين شب ظلماني را..

پنجه مرگ گرفته است گريبان اميد..
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش..
روح آزرده من مي رمد از بوي بهار..
بي تو خاري است به دل خنده فروردينش...!
...


اگر كسي شك كرد بهت، نخواستي ببيني..
دروغ گفت، قبول نكردي..
توهين كرد، نشنيدي..
شكنجه داد، تحمل كردي..
بي تفاوتي نشون داد، مشتاق تر موندي..
سكوت كرد، پر از حرف و اصرار شدي..
از تو گذشت، ولي خودت رو پاي بندتر كردي..
اين يعني عاشقي..
اين يعني مهمترين اتفاق عمرت...


...
عمر، پا بر دل من مي نهد و مي گذرد،
كارواني همه افسون، همه نيرنگ و فريب..!
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان،
سينه ام پر شده از ناله غمهاي غريب...!

ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار،
به خدا بي رخ معشوق گناه است، گناه..!
آن بهارست كه بعد از شب جانسوز فراق،
به هم آميزد ناگه، دو تبسم.. دو نگاه...!
...

 

پ.ن. يكصـــــــــــــــدمين پست اين وبلاگ..
با اولين مسيجي كـه بعد از اين مدت ازش
دريافت كردم..
با سردرگمي نشسته توي ذهنم از خوندن
نوشته اي كـه نه پاسخ مثبتي به ادامه راه
و رسيدن به آينده، و نه كلامي منفي براي
قطع يك احساس داره..
با بغضي كه بخاطـــــــر دريغ كردن خودش،
حتي براي روز تولدي كـــــه دوست داشتم
كنار هم باشيم و نگذاشت، توي گلوي من
سنگيني مي كنه..
با طوماري حرف كه براي نوشتنشون ديگه
قدرتي نيست..
يكصد پست..
يكصد درد دل..
يكصد اتفاق..
..
راستي..!
كسي يادش هست..؟!!!
توي يكي از پست ها، همون مهرماه انگار،
وقتي شعــر به باد عاشق بودن رو نوشتم،
زيرش توي پي نوشت اين رو اضافه كردم:

...
«  اتفاقي مي افته..
   به همين زودي..
   در همين نزديكي..
   اتفاقي كه انتظارش رو ندارم..
   همه چيز رو عوض مي كنه..
   و من با آغوشي باز پذيراي بوجود اومدنش
   خواهم بود...
   اميدوارم كه خير باشه فقط... »
...

و حتي توي پست فال..
كي مي دونست اون اتفاق مي افته...!
اتفاقي كه من رو از من مي گيره..
تاريخ دقيق پســت ششم مهر بود...!!!
اين يعني گذر عمر..
اين يعني عمر من...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:53 توسط پریزاد مجد|


00048

۸۸/۱/۱۳

وقتي كه مي دوني فراموشي سودي نداره..
وقتي كه مي دوني قلبت براي ديگري بي تابي مي كنه..
وقتي كه مي دوني منطقت در برابر احساست ناتوان مونده..
وقتي كه مي دوني دلت ديگه دست خودت نيست..
وقتي كه مي دوني اشتباهي كه تو مرتكب شدي از مال اون خيلي
بيشتر و سنگين تر بوده..
وقتي كه مي دوني ممكنه هنوز راهي براي برگشــــــت باشه، براي
بخشش، براي گذشت، براي شروعي دوباره..
وقتي كه مي دوني تمام زندگي رو دوست داري در اون خلاصه كني،
حتي نديده و نشناخته..
وقتي كه ديگه كاملاً مطمئني جز حـــس حضورش در كنارت راه ديگه
باقي نمونده..
پس گور باباي غرور..
كلمات رو با احساست آغشته كن..
بگو اشتباه كردم..
بگو به بودنت نياز دارم..
بگو روح من بدون تو حسي از آوارگي داره..
بگو..


...
«  اين منم خســته در اين كلبه تنگ..
   جسم درمانده ام از روح جداست...
   من اگـــــــــــر سايه خويشم، يارب،
   روح آواره مـن كيست، كجاست...؟! »
...

 

پ.ن. بگـــو تواني براي گذشتن نيست..
مخصوصاً وقتي كه مي دوني فقط و فقط
دو شب به تولدش مونده..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:50 توسط پریزاد مجد|


00047

۸۸/۱/۶

...
پر كن پياله را..!
كاين آب آتشين،
ديري است ره به حال خرابم نمي برد!
...


همه رفتن عيد ديدني..
سارغولك بخاطر من، مامان و نانا رو برد، تا چند ساعتي رو تنها باشم..
جلوي آئينه ايستادم..
زني با پيراهن صـــــورتي پررنگِ يقه باز و حلقه اي، دمپائي هاي سفيد
پاشنه بلند و مــوهاي كوتاه شده مدل جديد و شلوغ از توي آئينه به من
خيره شده..
دست كــه به صورتش مي كشم، نگاهم روي دستهاي سفيد و مانيكور
كرده مي لغزه.. لاك سرخابي و صدفي.. همون رنگي كه عاشقش بود..
صـــــــــورت مهتابي و درهم، با يك جفت تيله غرقِ آب، لبهاي براق با رژ
صورتي مات و ابروهاي كمــون كه تيله ها رو قاب گرفتن.. همون تيله ها
كه عاشقشون بود..
پنجه كه لا به لاي موهاي بور مي برم، طــره به طـــره از لاي انگشت ها
سُر مي خورن.. رشته هاي خــــرمايي و طلايي، نه نرم و نه زبر، با بوي
گس و كمي شيرين بجا مونده از شــــــــامپو، كه دلت مي خواد فقط بو
بكشي و برس رو آروم بينشون بلغزوني.. همونطــوري كه اون عاشقش
بود..
زل مي زنم به تصوير دخترك.. به چشمها..
دو جوي باريك از كنارشون سرازيري گونه ها رو رد مي كنن..
آئينه رو فراموش مي كنم...


...
اين جام ها، كه در پي هم مي شود تهي،
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،
گرداب مي ربايدم و آبم نمي برد!
...


مطابق معمول پنجشنبه ها، قهــوه جوش بدست، كنار اجاق ايستادم..
عــــــــود و شمع ها روشن، پرده پنجره براي ديدن آسمون مهتابي كنار،
مست از عطر خوش اين قهـوه، مات به پيچش نسيم لاي هزار توي اين
پرده توري، به گـــــــــــرماي دستي فكر مي كنم كــه مي تونست باشه
و نيست، به عشق بازي نسيم و حرير، به نزديكي نفس بُر بين دو روح،
به لغزش پوستي روي پوست ديگه.. به نوازش هايي آرامش بخش، كه
مي شد باشن و نگذاشتم.. همونجوري كه اون عاشقش بود..
پنجره و نسيم و تور..
همه رو فراموش مي كنم...


...
من با سمند سركش و جادوئي شراب،
تا بيكران عالم پندار رفته ام..

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم،
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...

ديگر شراب هم،
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
...


لم داده روي كاناپه دو نفره دوست داشتني، كنار دست فنجـــــــون دور
طلايي قهوه و همنشيني شكلات تلخ، جرقه فندك تاس شكل محبوبم
و گله آتش سر سيگار و دودي كـــه هزار هزار نقش مي زنه توي فضاي
نيمه تاريك رو به رو، با موزيكي كه تكرار ميشه بي امان و زير لب زمزمه
مي كنم..
محــــو تصوير مابين دودم.. همون عكسي كه دلم رو لرزوند، با لبخند و
نگاه نافذش و صدايي كه توي ســرم مي پيچه.. منم و خيال.. روي اين
كاناپه كه فقط براي ما دو نفــــــر جا داره و بس.. سر روي سينه و دورم
بازوهايي كه حلقه شدن، گرماي نفس و صداي آرومش كه اينبار بجاي
توي گــــــــــــوشي تلفن انگار واقعاً از نزديك كنار گوشم حرف مي زنه..
صدايي كه ميشد هميشه بشنوم و نخواستم.. حالتي كه مي تونست
در عــــوض خيال، لباس واقعيت بپوشه و حرومش كردم.. همون كه اون
عاشقش بود..
با طعم شور اشك، خيال و سيگار رو فراموش مي كنم..


...
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست،
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من..
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
...


توي بالكن، تكيه دادم به ديوار.. خـــــــــيره به رقص شاخه هاي درخت
و جذبه ماه، آسمــــون صاف و پر ستاره رو نگاه مي كنم.. ستاره من..
ونــــوس.. زيبا و پر نور، زودتر از همه ستاره ها، خيلي نزديكتر به ماه..
دور از مريخ.. خيلي دورتر از معشــوق، ولي پر از كشش.. درست مثل
همون افسانه قديمي، رابطه بين مـــــــــريخ خداي جنگ و ونوس الهه
عشق و زيبايي..
حركت زني پشت پنجــــــــره ساختمون رو به رو.. توي تاريكي درست
نمي بينم، ولي انگار اون هم توي آسمــــون سير مي كنه.. مردي به
كنارش مياد.. دست زن دور بازوي مرد گــــــره مي خوره.. دست ديگه
شايد ماه رو نشونش ميده كه امشــــــب از هميشه بزرگتر و پر نورتر،
آدم رو به خودش جذب مي كنه.. مـرد دست زن رو در هوا مي گيره و
مي بوسه.. زن توي بغل مــــردش گم ميشه.. فكر مي كنم من كدوم
رو بيشتر دوست داشتم..؟! پنجه به پنجه احساسش كردن، يا حلقه
كردن دستم دور بازو..؟!! همونجور كه اون عاشقش بود..
صورتم با سيل اشكهام شسته ميشه..
چه خوب كــه ديوونه ايستاده توي بالكن تاريك رو نمي بينن..
بالكن، مهتاب، ستاره و عشاق خوشبخت..
بايد همه رو فراموش كنم...


...
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله مي كشم از دل كه:
" ..آب... آب... "
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر كن پياله را...!!!
...

 

پ.ن. امروز پنجشنبه، ششم بود..
يعني همون هفت روز بعدي كــــه هر دو منتظرش بوديم
تا برســــــــه و بتونيم براي اولين بار همديگه رو از نزديك
ببينيم.. يعني همون روزي كــــــه قرار بود تا تكليف من،
توي كافي شاپ جديد! با دلم روشن بشه..
يعني همون لحظه اي كــه ازش بارها و بارها حرف زديم
و هر دو عاشقش بوديم..
ساعت خيلي از نيمه شب گذشته..
هنوز بيدارم..
هنوز صداش توي گوشم و عكسش جلوي چشمم..
هنوز اشك هايي كه نمي دونم چرا تمومي ندارن، اينبار
بي صدا سرازير..
هنوز احمقانه منتظـر يك پيغام كه بفهمم اون هم به من
فكر مي كنه يا نه..
...
هنوز مي خوام فراموشش كنم..
و اينبار مي دونم كه اين كار امكان نداره..
فراموشي ديگه به سراغم نمياد...
...
دلم رو به من پس بده..
شايد بتونم فراموش كنم...!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:47 توسط پریزاد مجد|


۸۸/۱/۳

مثل آدمي كـرخ شده روي صندلي سالن خونه يك دوست صميمي
ولو شدم.. نه قدرتي دارم براي تعـــريف كردن، نه تواني براي پاسخ
دادن و نه حوصــــله اي براي تبرئه كردن.. بغض سنگين و نفس گير
هميشگي، گلوي خشك شده، صورتي كه از شدت سوزش درونم
به سرخي نشسته، دستهاي سرد و چشمهاي تاري كه پر ميشن
ولي اشك رو مهمـــــــون گونه ها نمي كنن، نتيجه وحشتناك بودن
ساعت هايي هستن كه گذشتن.. ساعت هايي كه هــــر چقدر از
اونها مي گذره بيشــتر از قبل احساس حماقت و خبطي كه مرتكب
شدم من رو در خودش غرق مي كنه..


...
مشت مي كوبم بر در،
پنجه مي سايم بر پنجره ها،
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز..
...


شِــري، همون دوسـت صميمي كه توي اين چند سال مهربوني ها
و رفتار بي غل و غشش من رو روز به روز بيشــــــــتر شــــيفته اش
مي كنه، با كنجكاوي منتظــــــــر بقول خودش انفجار من نشسته..
نه مي پرسه و نه دلواپسي نشون مي ده، فقط با سكوتش من رو
به حرف زدن دعوت مي كنه! دهن كه باز مي كنم سيلي از كلمات
رو بيرون مي ريزم كـــــــه حتي از اعتراف كردن گوشه اي از اونها به
خودم هم مي ترسيدم.. جملاتي كــه با بغضي خفه، با عجله بهم
بسط داده مي شن و من بي وقفه حـــــــــــــرف مي زنم،بي تأمل،
بي حساب اينكه ممكنه گفتن اين حـــرف ها چه برداشت هايي رو
از من بدنبال داشته باشه.. چــــــيزي رو هم از قلم نمي اندازم.. از
خودي!، از احساسم، از ماجــراهاي دوازده سال پيش، از تنهايي و
بلاتكليفي اين نه سال اخــير، از ترس ها و كابوس هايي كه گاهي
رها نمي كنن اين وجـــود خسته رو.. از همه چيز و همه كس پايي
وسط مي كشم.. از تمام اونهايي كـــه روز به روز روحـــم رو بيشتر
زخمي كردن..
و اون در ســكوت فقط به من زل مي زنه و براي تجديد قوا ليوانهاي
چايي رو عوض مي كنه و با خونســـــــــردي يكي يكي ميوه ها رو
پوست مي كنه..
و من فكر مي كنم من و اون با اينهـمه ليوان پر و خالي و اين ديس
پر از ميوه هاي تكه تكه شده و ريخت و قيافه آشـــفته و درهم، چه
عيد ديدني مضحكي داريم..


...
من، به دنبال فضائي مي گردم،
لب بامي،
سر كوهي،
دل صحرائي..
كه در آنجا نفسي تازه كنم،
و...
...


ساكـــــــــت ميشم.. يادم نمياد چندمين ليوان چاي رو دارم مهمون
معده اي مي كنم كــــــــــــه از شدت ناراحتي انگار چند نفر درونش
مشغولن به شستن رخــت و لباس! انگار مي فهمه كه تموم شدم
از حرف.. حس مي كنم مي خواد كمكم كنه، اما..
برخلاف تصــورم نفس عميقي مي كشه و استارت مي زنه.. پشت
ســر سيلي از نصايح بطرفم روونه ميشه.. اينبار نگراني توي صدا و
نگاهــــش كلافم مي كنه.. مهلتي براي اعتراض ندارم.. بي طاقت،
فقط به دهنش نگاه مي كنم كه پشت سـرهم باز و بسته ميشه..
توصيه مي كنه، توبيخ مي كنه، تهديد و خواهــش و التماس پشت
سرهم رديف مي كنه تا خر فهم بشــم كه همه چيز تموم شده، تا
بفهمم كه نبايد به عقب برگردم، نبايد كوتاه بيام، بپذيرم كـــه تقدير
يعني رفتنش از زندگيم، يعني همين وضعي كه هست و من بوجود
آوردمش چون وسيله بودم براي جدا كردن اين راه..
پس نبايد احساس تقصير داشته باشم.. مقصـــــر من نيستم، اين
انتهاي دنيا نيست.. زندگي و عشــــــق و خوبي هنوز هم هست..
فكر مي كنه كه قانع شدم..
فكر مي كنم حالا كه انقدر خوب لالايي بلدِ، پس چرا تا الآن خودش
خوابش نبرده..
دلم فقط مي خواست ساكتش كنم و ازش بپرسم..
مي دوني نديده و نشــناخته! فقط به يك عكس و يك صدا دلسپردن
يعني چي..؟!!! حالا اگر مي توني فراموش كن...
ساكت نشد.. نپرسيدم.. اما تا لحظه اي كه آخر شب بر مي گشتم
و حتي بعدتر از اون، اشــــــتباهي كه انجامش داده بودم مثل پتكي
روي سرم ضربه مي زد..
من از دوست داشتن براي كسي گفتم كه سالهاست درهاي قلبش
مهر و موم شدن...


...
من، به فرياد،
همانند كسي،
كه نيازي به تنفس دارد،
مشت مي كوبد بر در،
پنجه مي سايد بر پنجره ها،
محتاجم...!

 

پ.ن. تا حالا حس كردي چقـدر ممكنه مزاحم باشي
توي زندگي كسي كه دوستش داري..؟!
تا حالا فكر كردي بعضي از حــــرف ها و رفتارها چقدر
بهونه هاي خوبي مي تونن باشن براي جــــدا شدن
مسير آدمها از هم..؟!
تا حالا تجـــــــــربه كردي كه چقدر سختِ وقتي متهم
ميشي بي اينكه دليلي باشه و تازه حتي زمان براي
دفاع هم نداشته باشي..؟!
تا حالا دعا كردي كه اي كاش وقتي عصباني ميشي
دست و زبونت از كار مي افتادن تا نگي و يا ننويسي
چيزي كه تو رو از كسي كــه مي خواي همه زندگيت
باشه دور مي كنه..؟!
تا حالا شده وقتي به كسي براي هميشـه مي گي
خداحافظ! تمام وجودت بطرفش كشيده بشه..؟!
تا حالا پيش اومده وقتي با فــــــــــرياد مي گي ديگه
نمي خوامش، توي آينه يك جفت چشـــــــــــم تمام
احساسي كـــه توي قلبت داري و انكارش مي كني
رو با شـــدت بصورتت بكوبن، اونهم با هق هقي كه
دهن همه از ديدنش با تعجب باز بمـونه، كه درست
كدومه؟ صداي عصبي يا اشكهاي بي محابا..؟!
هان...؟!!!

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:54 توسط پریزاد مجد| |


00046

۸۸/۱/۱

تصوري از تنهايي نداري..
تصوري از شكست..
تصوري از باختن..
از دل دادن..
..
ولي من چرا...
...
يك امشب رو عشق طلب كردن..
يك امشب رو اعتراف كردن..
يك امشب رو عاشقانه سپري كردن..
رها شدن..
آرزويي بود كه داشتم...
...
اولين شب بهاري ما..
اولين شب بهاري من..
من..
بي تو..
...

 

پ.ن. صداي غمگيني توي ســــرم شعري رو
زمزمه مي كنه..
ولي من، فقط به جمله آخرش فكر مي كنم..
جمله اي كه بلندتر از بقيه مي شنوم..
..
كه خزان شد بهار من...

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin