تبليغاتX
پریزاد خاتون - دوست داشتن...


پریزاد خاتون


۸۸/۱/۳

مثل آدمي كـرخ شده روي صندلي سالن خونه يك دوست صميمي
ولو شدم.. نه قدرتي دارم براي تعـــريف كردن، نه تواني براي پاسخ
دادن و نه حوصــــله اي براي تبرئه كردن.. بغض سنگين و نفس گير
هميشگي، گلوي خشك شده، صورتي كه از شدت سوزش درونم
به سرخي نشسته، دستهاي سرد و چشمهاي تاري كه پر ميشن
ولي اشك رو مهمـــــــون گونه ها نمي كنن، نتيجه وحشتناك بودن
ساعت هايي هستن كه گذشتن.. ساعت هايي كه هــــر چقدر از
اونها مي گذره بيشــتر از قبل احساس حماقت و خبطي كه مرتكب
شدم من رو در خودش غرق مي كنه..


...
مشت مي كوبم بر در،
پنجه مي سايم بر پنجره ها،
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز..
...


شِــري، همون دوسـت صميمي كه توي اين چند سال مهربوني ها
و رفتار بي غل و غشش من رو روز به روز بيشــــــــتر شــــيفته اش
مي كنه، با كنجكاوي منتظــــــــر بقول خودش انفجار من نشسته..
نه مي پرسه و نه دلواپسي نشون مي ده، فقط با سكوتش من رو
به حرف زدن دعوت مي كنه! دهن كه باز مي كنم سيلي از كلمات
رو بيرون مي ريزم كـــــــه حتي از اعتراف كردن گوشه اي از اونها به
خودم هم مي ترسيدم.. جملاتي كــه با بغضي خفه، با عجله بهم
بسط داده مي شن و من بي وقفه حـــــــــــــرف مي زنم،بي تأمل،
بي حساب اينكه ممكنه گفتن اين حـــرف ها چه برداشت هايي رو
از من بدنبال داشته باشه.. چــــــيزي رو هم از قلم نمي اندازم.. از
خودي!، از احساسم، از ماجــراهاي دوازده سال پيش، از تنهايي و
بلاتكليفي اين نه سال اخــير، از ترس ها و كابوس هايي كه گاهي
رها نمي كنن اين وجـــود خسته رو.. از همه چيز و همه كس پايي
وسط مي كشم.. از تمام اونهايي كـــه روز به روز روحـــم رو بيشتر
زخمي كردن..
و اون در ســكوت فقط به من زل مي زنه و براي تجديد قوا ليوانهاي
چايي رو عوض مي كنه و با خونســـــــــردي يكي يكي ميوه ها رو
پوست مي كنه..
و من فكر مي كنم من و اون با اينهـمه ليوان پر و خالي و اين ديس
پر از ميوه هاي تكه تكه شده و ريخت و قيافه آشـــفته و درهم، چه
عيد ديدني مضحكي داريم..


...
من، به دنبال فضائي مي گردم،
لب بامي،
سر كوهي،
دل صحرائي..
كه در آنجا نفسي تازه كنم،
و...
...


ساكـــــــــت ميشم.. يادم نمياد چندمين ليوان چاي رو دارم مهمون
معده اي مي كنم كــــــــــــه از شدت ناراحتي انگار چند نفر درونش
مشغولن به شستن رخــت و لباس! انگار مي فهمه كه تموم شدم
از حرف.. حس مي كنم مي خواد كمكم كنه، اما..
برخلاف تصــورم نفس عميقي مي كشه و استارت مي زنه.. پشت
ســر سيلي از نصايح بطرفم روونه ميشه.. اينبار نگراني توي صدا و
نگاهــــش كلافم مي كنه.. مهلتي براي اعتراض ندارم.. بي طاقت،
فقط به دهنش نگاه مي كنم كه پشت سـرهم باز و بسته ميشه..
توصيه مي كنه، توبيخ مي كنه، تهديد و خواهــش و التماس پشت
سرهم رديف مي كنه تا خر فهم بشــم كه همه چيز تموم شده، تا
بفهمم كه نبايد به عقب برگردم، نبايد كوتاه بيام، بپذيرم كـــه تقدير
يعني رفتنش از زندگيم، يعني همين وضعي كه هست و من بوجود
آوردمش چون وسيله بودم براي جدا كردن اين راه..
پس نبايد احساس تقصير داشته باشم.. مقصـــــر من نيستم، اين
انتهاي دنيا نيست.. زندگي و عشــــــق و خوبي هنوز هم هست..
فكر مي كنه كه قانع شدم..
فكر مي كنم حالا كه انقدر خوب لالايي بلدِ، پس چرا تا الآن خودش
خوابش نبرده..
دلم فقط مي خواست ساكتش كنم و ازش بپرسم..
مي دوني نديده و نشــناخته! فقط به يك عكس و يك صدا دلسپردن
يعني چي..؟!!! حالا اگر مي توني فراموش كن...
ساكت نشد.. نپرسيدم.. اما تا لحظه اي كه آخر شب بر مي گشتم
و حتي بعدتر از اون، اشــــــتباهي كه انجامش داده بودم مثل پتكي
روي سرم ضربه مي زد..
من از دوست داشتن براي كسي گفتم كه سالهاست درهاي قلبش
مهر و موم شدن...


...
من، به فرياد،
همانند كسي،
كه نيازي به تنفس دارد،
مشت مي كوبد بر در،
پنجه مي سايد بر پنجره ها،
محتاجم...!

 

پ.ن. تا حالا حس كردي چقـدر ممكنه مزاحم باشي
توي زندگي كسي كه دوستش داري..؟!
تا حالا فكر كردي بعضي از حــــرف ها و رفتارها چقدر
بهونه هاي خوبي مي تونن باشن براي جــــدا شدن
مسير آدمها از هم..؟!
تا حالا تجـــــــــربه كردي كه چقدر سختِ وقتي متهم
ميشي بي اينكه دليلي باشه و تازه حتي زمان براي
دفاع هم نداشته باشي..؟!
تا حالا دعا كردي كه اي كاش وقتي عصباني ميشي
دست و زبونت از كار مي افتادن تا نگي و يا ننويسي
چيزي كه تو رو از كسي كــه مي خواي همه زندگيت
باشه دور مي كنه..؟!
تا حالا شده وقتي به كسي براي هميشـه مي گي
خداحافظ! تمام وجودت بطرفش كشيده بشه..؟!
تا حالا پيش اومده وقتي با فــــــــــرياد مي گي ديگه
نمي خوامش، توي آينه يك جفت چشـــــــــــم تمام
احساسي كـــه توي قلبت داري و انكارش مي كني
رو با شـــدت بصورتت بكوبن، اونهم با هق هقي كه
دهن همه از ديدنش با تعجب باز بمـونه، كه درست
كدومه؟ صداي عصبي يا اشكهاي بي محابا..؟!
هان...؟!!!

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:54 توسط پریزاد مجد| |


Design By : Night Skin