تبليغاتX
پریزاد خاتون - فراموش كردن...


پریزاد خاتون


00047

۸۸/۱/۶

...
پر كن پياله را..!
كاين آب آتشين،
ديري است ره به حال خرابم نمي برد!
...


همه رفتن عيد ديدني..
سارغولك بخاطر من، مامان و نانا رو برد، تا چند ساعتي رو تنها باشم..
جلوي آئينه ايستادم..
زني با پيراهن صـــــورتي پررنگِ يقه باز و حلقه اي، دمپائي هاي سفيد
پاشنه بلند و مــوهاي كوتاه شده مدل جديد و شلوغ از توي آئينه به من
خيره شده..
دست كــه به صورتش مي كشم، نگاهم روي دستهاي سفيد و مانيكور
كرده مي لغزه.. لاك سرخابي و صدفي.. همون رنگي كه عاشقش بود..
صـــــــــورت مهتابي و درهم، با يك جفت تيله غرقِ آب، لبهاي براق با رژ
صورتي مات و ابروهاي كمــون كه تيله ها رو قاب گرفتن.. همون تيله ها
كه عاشقشون بود..
پنجه كه لا به لاي موهاي بور مي برم، طــره به طـــره از لاي انگشت ها
سُر مي خورن.. رشته هاي خــــرمايي و طلايي، نه نرم و نه زبر، با بوي
گس و كمي شيرين بجا مونده از شــــــــامپو، كه دلت مي خواد فقط بو
بكشي و برس رو آروم بينشون بلغزوني.. همونطــوري كه اون عاشقش
بود..
زل مي زنم به تصوير دخترك.. به چشمها..
دو جوي باريك از كنارشون سرازيري گونه ها رو رد مي كنن..
آئينه رو فراموش مي كنم...


...
اين جام ها، كه در پي هم مي شود تهي،
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،
گرداب مي ربايدم و آبم نمي برد!
...


مطابق معمول پنجشنبه ها، قهــوه جوش بدست، كنار اجاق ايستادم..
عــــــــود و شمع ها روشن، پرده پنجره براي ديدن آسمون مهتابي كنار،
مست از عطر خوش اين قهـوه، مات به پيچش نسيم لاي هزار توي اين
پرده توري، به گـــــــــــرماي دستي فكر مي كنم كــه مي تونست باشه
و نيست، به عشق بازي نسيم و حرير، به نزديكي نفس بُر بين دو روح،
به لغزش پوستي روي پوست ديگه.. به نوازش هايي آرامش بخش، كه
مي شد باشن و نگذاشتم.. همونجوري كه اون عاشقش بود..
پنجره و نسيم و تور..
همه رو فراموش مي كنم...


...
من با سمند سركش و جادوئي شراب،
تا بيكران عالم پندار رفته ام..

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم،
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...

ديگر شراب هم،
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
...


لم داده روي كاناپه دو نفره دوست داشتني، كنار دست فنجـــــــون دور
طلايي قهوه و همنشيني شكلات تلخ، جرقه فندك تاس شكل محبوبم
و گله آتش سر سيگار و دودي كـــه هزار هزار نقش مي زنه توي فضاي
نيمه تاريك رو به رو، با موزيكي كه تكرار ميشه بي امان و زير لب زمزمه
مي كنم..
محــــو تصوير مابين دودم.. همون عكسي كه دلم رو لرزوند، با لبخند و
نگاه نافذش و صدايي كه توي ســرم مي پيچه.. منم و خيال.. روي اين
كاناپه كه فقط براي ما دو نفــــــر جا داره و بس.. سر روي سينه و دورم
بازوهايي كه حلقه شدن، گرماي نفس و صداي آرومش كه اينبار بجاي
توي گــــــــــــوشي تلفن انگار واقعاً از نزديك كنار گوشم حرف مي زنه..
صدايي كه ميشد هميشه بشنوم و نخواستم.. حالتي كه مي تونست
در عــــوض خيال، لباس واقعيت بپوشه و حرومش كردم.. همون كه اون
عاشقش بود..
با طعم شور اشك، خيال و سيگار رو فراموش مي كنم..


...
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست،
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من..
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
...


توي بالكن، تكيه دادم به ديوار.. خـــــــــيره به رقص شاخه هاي درخت
و جذبه ماه، آسمــــون صاف و پر ستاره رو نگاه مي كنم.. ستاره من..
ونــــوس.. زيبا و پر نور، زودتر از همه ستاره ها، خيلي نزديكتر به ماه..
دور از مريخ.. خيلي دورتر از معشــوق، ولي پر از كشش.. درست مثل
همون افسانه قديمي، رابطه بين مـــــــــريخ خداي جنگ و ونوس الهه
عشق و زيبايي..
حركت زني پشت پنجــــــــره ساختمون رو به رو.. توي تاريكي درست
نمي بينم، ولي انگار اون هم توي آسمــــون سير مي كنه.. مردي به
كنارش مياد.. دست زن دور بازوي مرد گــــــره مي خوره.. دست ديگه
شايد ماه رو نشونش ميده كه امشــــــب از هميشه بزرگتر و پر نورتر،
آدم رو به خودش جذب مي كنه.. مـرد دست زن رو در هوا مي گيره و
مي بوسه.. زن توي بغل مــــردش گم ميشه.. فكر مي كنم من كدوم
رو بيشتر دوست داشتم..؟! پنجه به پنجه احساسش كردن، يا حلقه
كردن دستم دور بازو..؟!! همونجور كه اون عاشقش بود..
صورتم با سيل اشكهام شسته ميشه..
چه خوب كــه ديوونه ايستاده توي بالكن تاريك رو نمي بينن..
بالكن، مهتاب، ستاره و عشاق خوشبخت..
بايد همه رو فراموش كنم...


...
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله مي كشم از دل كه:
" ..آب... آب... "
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر كن پياله را...!!!
...

 

پ.ن. امروز پنجشنبه، ششم بود..
يعني همون هفت روز بعدي كــــه هر دو منتظرش بوديم
تا برســــــــه و بتونيم براي اولين بار همديگه رو از نزديك
ببينيم.. يعني همون روزي كــــــه قرار بود تا تكليف من،
توي كافي شاپ جديد! با دلم روشن بشه..
يعني همون لحظه اي كــه ازش بارها و بارها حرف زديم
و هر دو عاشقش بوديم..
ساعت خيلي از نيمه شب گذشته..
هنوز بيدارم..
هنوز صداش توي گوشم و عكسش جلوي چشمم..
هنوز اشك هايي كه نمي دونم چرا تمومي ندارن، اينبار
بي صدا سرازير..
هنوز احمقانه منتظـر يك پيغام كه بفهمم اون هم به من
فكر مي كنه يا نه..
...
هنوز مي خوام فراموشش كنم..
و اينبار مي دونم كه اين كار امكان نداره..
فراموشي ديگه به سراغم نمياد...
...
دلم رو به من پس بده..
شايد بتونم فراموش كنم...!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:47 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin