پ.ن. بگـــو تواني براي گذشتن نيست.. 
۸۸/۱/۱۳
وقتي كه مي دوني فراموشي سودي نداره..
وقتي كه مي دوني قلبت براي ديگري بي تابي مي كنه..
وقتي كه مي دوني منطقت در برابر احساست ناتوان مونده..
وقتي كه مي دوني دلت ديگه دست خودت نيست..
وقتي كه مي دوني اشتباهي كه تو مرتكب شدي از مال اون خيلي
بيشتر و سنگين تر بوده..
وقتي كه مي دوني ممكنه هنوز راهي براي برگشــــــت باشه، براي
بخشش، براي گذشت، براي شروعي دوباره..
وقتي كه مي دوني تمام زندگي رو دوست داري در اون خلاصه كني،
حتي نديده و نشناخته..
وقتي كه ديگه كاملاً مطمئني جز حـــس حضورش در كنارت راه ديگه
باقي نمونده..
پس گور باباي غرور..
كلمات رو با احساست آغشته كن..
بگو اشتباه كردم..
بگو به بودنت نياز دارم..
بگو روح من بدون تو حسي از آوارگي داره..
بگو..
...
« اين منم خســته در اين كلبه تنگ..
جسم درمانده ام از روح جداست...
من اگـــــــــــر سايه خويشم، يارب،
روح آواره مـن كيست، كجاست...؟! »
...
مخصوصاً وقتي كه مي دوني فقط و فقط
دو شب به تولدش مونده..
| Design By : Night Skin |


