تبليغاتX
پریزاد خاتون - عمر...!


پریزاد خاتون


00049

۸۸/۱/۱۹

...
عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد.. 
خسته شد چشم من از اينهمه پائيز و بهار.. 
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر،
در بهاري كه دلم نشكفد از خنده يار..

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن..؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ..؟
من، چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك...؟!
وين، چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ...؟!
...


اگر از كسي خوشت اومد، ولي ابراز نكردي..
از شنيدن صداش لذت بردي، ولي بيان نكردي..
مجذوب خنده اش شدي، ولي نگفتي..
دلت براي ديدنش پر كشيد، ولي آروم موندي..
مشتاق حضورش بودي، ولي با بي تفاوتي برخورد كردي..
بهش عادت كردي، ولي سفتي و سختي نشون دادي..
دوستش داشتي، ولي سعي كردي عادي باشي..
اين يعني عاشقي..
اين يعني مهمترين اتفاق عمرت...


...
عمر، پا بر دل من مي نهد و مي گذرد،
مي برد مژده آزادي زنداني را..
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد،
سحري جلوه كند اين شب ظلماني را..

پنجه مرگ گرفته است گريبان اميد..
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش..
روح آزرده من مي رمد از بوي بهار..
بي تو خاري است به دل خنده فروردينش...!
...


اگر كسي شك كرد بهت، نخواستي ببيني..
دروغ گفت، قبول نكردي..
توهين كرد، نشنيدي..
شكنجه داد، تحمل كردي..
بي تفاوتي نشون داد، مشتاق تر موندي..
سكوت كرد، پر از حرف و اصرار شدي..
از تو گذشت، ولي خودت رو پاي بندتر كردي..
اين يعني عاشقي..
اين يعني مهمترين اتفاق عمرت...


...
عمر، پا بر دل من مي نهد و مي گذرد،
كارواني همه افسون، همه نيرنگ و فريب..!
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان،
سينه ام پر شده از ناله غمهاي غريب...!

ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار،
به خدا بي رخ معشوق گناه است، گناه..!
آن بهارست كه بعد از شب جانسوز فراق،
به هم آميزد ناگه، دو تبسم.. دو نگاه...!
...

 

پ.ن. يكصـــــــــــــــدمين پست اين وبلاگ..
با اولين مسيجي كـه بعد از اين مدت ازش
دريافت كردم..
با سردرگمي نشسته توي ذهنم از خوندن
نوشته اي كـه نه پاسخ مثبتي به ادامه راه
و رسيدن به آينده، و نه كلامي منفي براي
قطع يك احساس داره..
با بغضي كه بخاطـــــــر دريغ كردن خودش،
حتي براي روز تولدي كـــــه دوست داشتم
كنار هم باشيم و نگذاشت، توي گلوي من
سنگيني مي كنه..
با طوماري حرف كه براي نوشتنشون ديگه
قدرتي نيست..
يكصد پست..
يكصد درد دل..
يكصد اتفاق..
..
راستي..!
كسي يادش هست..؟!!!
توي يكي از پست ها، همون مهرماه انگار،
وقتي شعــر به باد عاشق بودن رو نوشتم،
زيرش توي پي نوشت اين رو اضافه كردم:

...
«  اتفاقي مي افته..
   به همين زودي..
   در همين نزديكي..
   اتفاقي كه انتظارش رو ندارم..
   همه چيز رو عوض مي كنه..
   و من با آغوشي باز پذيراي بوجود اومدنش
   خواهم بود...
   اميدوارم كه خير باشه فقط... »
...

و حتي توي پست فال..
كي مي دونست اون اتفاق مي افته...!
اتفاقي كه من رو از من مي گيره..
تاريخ دقيق پســت ششم مهر بود...!!!
اين يعني گذر عمر..
اين يعني عمر من...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:53 توسط پریزاد مجد|


Design By : Night Skin